تبلیغات
.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::. - مطالب رفیق شماره ی ۱۱۱۱

.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

173 یا برای مخاطبینم که خاص ترین اند !

زمان کوتاهی ست که از طرف عزیزانم دعوت شده ام به نوشتن .گویا معتقد بوده اند شاید عقایدم یا چیزهایی که خودم آن ها را ذهن نوشته یا طغیان روحی می نامم جالب و یا گاهی راه گشا برای کسانی باشد.
همیشه در زندگی ام اندیشیده ام که آیا هرگز حاضر هستم جایم را با دیگری عوض کنم؟
و همیشه و همیشه و همیشه جوابی جز "خیر!" نداشته ام.
شاید همین یک مهم نشان از خوشبختی ام دارد که این روزها یا حداقل گاهی آن را فراموش میکنم،همین موهبت که فکر میکنم ، مینویسم ، دوستانی دارم که تشویقم می کنند و از همه مهم تر مخاطبینی که مرا میخوانند.
کمتر پیش امده که مستقیما برای کسی بنویسم.
اما این بار طغیان دیگری در باب صحبت با عزیزانم رخ داد.
این که بدانید متنی که می جوشد یا شعری که زاده می شود،خود خالق اند.این نوشته است که با جوشش خود نویسنده می افریند و شعر است که با زایش خود شاعر می سازد و شاعر و نویسنده همگی وسیله ای بیش نیستند شاید کمی متفاوت از دیگران از جهت پیشینه ی ادبی یا مطالعاتی یا تجربیات و ...
این بار در پی نظرات که با دقت و علاقه میخوانم شان متنی به ذهن امد بدین خاطر که دوست داشتم اکنون که هدفی والاتر از ستایش عزیزی دارم ، بگویم که همیشه در زندگی نزدیکانم همیشه رفیق هایم بوده اند.
و این رفاقت و همدلی ورای فاصله و یا نسبت خونی است. به فرض اگر چه دایی عزیزم که برایم همیشه نماد کتاب و خواندن و نوشتن و اندیشیدن بوده ، اول با نسبت خونی مرتبط ایم ولی در قلبم همیشه او را رفیقی دانسته ام که انسان همواره به دنبال رفیق شفیق است.

اگر امروز که در جوار رفیقِ جانم برای شما عزیزانم می نویسم ،همواره او را پیش از هر چیزی در قلبم، رفیق می دارم.
شاید این ها را بدان جهت نوشتم،که بگویم اگر مخاطبی در پس متن ها و نوشته هاست،هدف او نیست بلکه هدف ابتدا بیان آن چیزی است که باید،بیان احساسات ، نگرش ها و تفکرات انسانی در پس پرده ی وجود معشوقی.

شاید اکنون ، میوه ی ذهنم رسیده تر باشد از گذشته ای که نوشتن سخت می نمود و قطعا در این بلوغ نقد های عزیزان ،از موثر ترین ِِ پرورش ها است.
با احترام.



  • یه حرفایی به من() 
  • 170


      آدمی هر قدر تقلا کند که تنها باشد و در گوشه ی ساکت انزواش پناه بگیرد،باز انگار یک نیاز هایی در روح اوست که در معاشرت براورده می شود.
    معاشرت و گفت و شنید با کسی که همچو اوست و می فهمد که او دیوانه است وقتی که نیست...
    و می فهمد که شاید او یک چند تخته ای از او بیشتر دارد و می داند که نباید او را به سخره بگیرد و می داند که حرف هاش بیهوده نیست .

    گاهی آدمی نیازمند شنیدن است ،چه تاییدی بر حرف هاش باشد یا نقدی بر ان ها...
    نیازمند حرف های خانواده اندر حکایت حمایت ها و سرافکندگی و امید ها و دلگرمی ها.
    شاید تنها نیازمند آغوشی برای رهایی از خستگی ها و روز مرگی ها.
    شاید نیازمند همراهی گرمی ،قهوه ی تلخی،طنزی، شاید...

    نیازمند این که بداند سختی روزگار تا بداند قدر روز های خوبش را و بیاموزد که همیشه راحتی و سختی دو روی یک سکه اند و اگر یکی نباشد دیگری بی معنی است.
    شاید گاهی ادمی نیازمند ان است که دل را به دریا بزند،پا را به راه.برود و برود و برود تا هر جا که مقصد بود،شاید حتی خود رفتن،مقصد باشد،آموختن باشد،تجربه باشد یا حتی زندگی باشد.
    یادم است که مادر بزرگم همیشه میگفت: سفر کن که حتی آب زلال هم وقتی راکد باشد مرداب می شود.
    هنوز هم خوشحال ترینم که در دو راهی رفتن یا ماندن، سفر را برگزیدم با تمام خطرات و غیر منتظره هاش...

    که آن سفر بهترینِ سفر هام بود ...



  • یه حرفایی به من() 
  • 167


      شاید یک چیزی باشد برای عصر های جمعه.
    همیشه میگوید عصر های جمعه بد حال ترینند و غمین ترین حال و هوا ...
    شاید هیچ وقت پیش از این متوجه نشده بودم که به خاطر زمان است که دلگیرم چون اگر صبح بیدار شوی و اشتباها تقویم شنبه را نشان دهد ایا عصرش باز هم غمین می شوی؟
    یا می گفت هر وقت به یک مکان خاص بروم غمگین می شوی...
    نمی دانم درست میگفت یا نه ولی نمی توانستم بپذیرم که یک مکان یا زمان خاص ادم را غمین کند.
    البته که بهار مرا همیشه یاد اوری از خاطرات و حالات نه چندان دلچسب و غریب است،ولی شاید اگر اولین بار در زمستان بعضی اتفاقات می افتاد شاید بهار چنین حسی نداشتم!
    گاهی احساس میکنم تنها هستم . می دانم که تنها هستیم همه مان...
    در بن وجودمان تنهاییم و شاید گاهی زمانی محبت موجی تنهایی مان را بلرزاند...
    گویی زندگانی صبوحی باشد در هر صبح گاه تا فراموش کنیم...
    شاید ورژن آخر شب مان ورژن sober مان باشد که می خوابانیمش تا مبادا یادمان بیاید که ماجرا چه بود...
    مدتی می گذرد که ساکت شده ام
    شاید خنثی شده ام نسبت به خیلی چیز ها...
    مثل سنگی خاکستری ،نه سرد و نه گرم...

    شاید روز به روز کودکی دارد دور تر می شود و شاید روح انسان همان کودکی است و وقتی ان قدر دور شد که باید ،دست جسم را رها می کند و آزاد،می پرد...
    مثل جاناتان،که به سرعت مطلق رسید...



  • یه حرفایی به من() 
  • 164


      گاهی در زندگی درد هایی هست که روح را در انزوا مثل خوره ذره به ذره می خورد.
    شاید گاهی لازم است ،شاید روحی که هنوز استقامت پیدا نکرده و سنگ نشده باید ازموده شود...
    شاید انسانی که هنوز از زندگانیش متعجب می شود وقتش رسیده که دیگر نترسد و نهراسد و حتی به استقبال درد برود ...

    ولی چطور می توان فراموش کرد آن لحظه هایی را که به تنهایی هرگز از این تنهایی جان سالم به در نمی برد و صبر داشت رشته به رشته طناب می بافت تا شالی همیشگی بر گردنش بیاندازد...


    ولی در شب های تار عاقبت ستاره ای درخشید و ماه کامل شد و روبروی هم ایستادند...



  • یه حرفایی به من() 




  • سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' که این وبلاگ را می نویسیم .

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :