.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

کلیشه باز

   در من خودت را باز لرزاندی

   شعری که روی دفتری افتاد

   از این سکوتت جیغ می ترسد

   برق نگاهت در سری افتاد

                 ***

   چشمان خیس و دل دلِ رفتن

   گنجشک ها را نیز ترسانده

   من در کنارت مانده ام اما

   دستان من برمیز، درمانده

               ***

   با یک کلیشه رو به رو هستیم

   معشوق و عاشق های تکراری

   بعد از تو من تنها تو را دارم

   بعد از تو دل تنگی ست هر کاری

                 ***

   اما پس از تو زندگی خوب است...

   برعکس آن چیزی که می باید

   بعد از تو تصویرت کنار  من

   در عکس، آن چیزی که می باید

               ***

   امروز حتا آسمان آبی ست

   زیر هوای مرده ی طهران

   وقتی نباشی حوض پر آب است

   در یک هوای گرم تابستان

                 ***

   یک شعرِ مُرده،شاعری خسته

   -در این تناقض های بی مورد-

   دنبال یک کاغذ که زندانیست

   اندیشه ای در  جای بی مورد...

                                                      "صافحیان"

 



  • یه حرفایی به من() 
  •  

    انا لله و انا الیه راجعون

             مرگ خیلی ساده تر از چیزی بود که فکر می کردم می تواند باشد..!



  • یه حرفایی به من() 
  • کلانتری

              اولین بار زمانی پایم به کلانتری باز شد که برای گرفتن مجوز یک فیلم مستند -که کاری به ادامه ی جریان فیلم نداریم-مجبور شدم با یکی از دوستان بروم آن جا و با یک مشت آدم جالب و وظیفه شناس اوقاتی -خوش- را سپری کنم و به تجربیات عدیده ام مواردی نادر و تکرار ناپذیر اضافه.در ابتدا با سربازی فدایی راه میهن روبه رو شدم که لازم بود گوشی ام - که سیم کارت هم نداشت-را به ایشان تحویل دهم و وی با کارتی که نشان می داد ما انسان هایی شناخته شده و بی خطر هستیم،من و دوستم را روانه ساختمانی چند طبقه کرد با اینکه چند ده پله را سپری کردیم باز هم آن طبقه را"همکف"می نامیدند!اینجانب تا کنون در چنین شرایطی "آمپاز خیز"قرار نگرفته بودم.ما همچون گربه هایی که در گیج بودن شهره ی عام اند به دنبال دفتر "نمی دانم چی یه اجتماعی" می گشتیم که مردی نیکو قامت و با محاسنی زیبا که البته تنها ته آن ها در صورت وی باقی مانده بود بدون فوت وقت و ارائه ی  پاسخی -حتا مختصر- به عرض سلام واحترام من و دوستم پرسید:"با کی کار دارین؟"و من که تا آن موقع فکر می کردم برادران سبز پوش نیروی محترم انتظامی در محیط کار با آن لباس هایی که چند "گردالو"بر شانه های محترمشان تعبیه شده است اوقات می گذرانند نه با لباس شخصی متعجبانه گفتم:"ما یه مجوز میخوایم برای فیلممون" فرمودند:"فیلمنامه هم دارین؟"در پاسخ عرض کردم:"بله همه چیز آمادس این فیلم نامه و این هم تاییدیه ی انجمن سینمای جوان خدمت شما."کاغذ را به دست گرفت و با تکانی حرفه ای که به زعم بنده تنها،کاریست که به پلیس ها آموخته می شود کاغذ را صاف در دست نگاه داشت و آن چنان متفکرانه آن را نگریست که من تمام دکوپاژ فیلم - که در آن کاغذ سراغی از آن نبود  -را در چشمان این مرد خواندم و تصمیم به تغییر چندی از آن را هم فی الفور گرفتم!ایشان پس از مطالعه ی دقیق و زمانی بسیار حدود 5 ثانیه ما را به صبری اندک امر کردند با تحسیب به پا داشتن صلاه حدود یک ساعت و بیست دقیقه- تا روال عادی پرونده طی شود.به کنار از سختی هایی که برای تحویل تلفن همراه داشتیم ذکر این نکته لازم است که با کلید خود تواستیم در دو صندوق دیگر را باز کنیم اما صندوقی که گوشی خودمان در آن قرار داشت را خیر،و مجبور شدیم از توانایی های سربازی که با به همراه داشتن گیره ی موی دوست دختر سابق خود که به گفته ی خود سرباز، ایشان دختری مهربان بوده و با ذکر- تنها -علت کات کردن رابطه ی عاشقانه این دو یاکریم عشق که چیزی نبوده جز خوش رکاب نبودن دختر مورد نظر .تواستیم از کلانتری خارج شویم.البته که این خروج خود آسان تر بود از ورودمان که به دلایل امنیتی از توصیف نامبرده معذورم.پس از تلاش های بسیار و با نام و یاد خدا و استعانت از درگاه الهی برای تحویل گرفتن مجوز به دفتر آن مرد پاک سیرت -و صورت-رفتیم.دختر "آقا پلیس" بر روی صندلی کار پدر نشسته بود و شیر به همراه کیک نوش جان می کرد با دیدن این صحنه دو مورد از تصورات پیشین من دچار اختلال شد!یک آن که من فکر می کردم دختران آقا پلیس ها تنها ساندیس می نوشند و مورد دیگر این که تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!این این خود می تواند دو علت داشته باشد!یک آن که این دختر کوچک تکیه نکرده است و در اذیت است و دیگر « که جای بزرگان تعبیری است اشتباه برای این موقعیت که من با توجه به شکم آقا پلیس دست به استفاده از آن بردم .پس از امضای توافق نامه ای که در آن هرگونه ضبط دوربین ،برخورد ارگان های دولتی و غیره با ما بلامانع بود و کلانتری مسئولیتی در قبال آن نداشت.برای انتشار آن به کلانتری های محل به اتاق رو به رو یعنی پلیس پیشگیری رفتیم که این ورود خود ورودی بود پر از تجربه های بکر و دست نیافتنی و اطلاعاتی بسیار محرمانه و سری از جمله موارد زیر که من به علت اعتماد به شما و این جمله ی "بین خودمون بمونه هاااا"در اختیارتان قرار می دهم!آبگرمکن سرهنگ دچار مشکل شده است و ترجیح می دهد از آبگرمکن دیواری استفاده کند،موبایل بانک ستوان مختل شده و برای دستیابی به موجودی نمیتواند با یک "تق!" دکمه ی موبایل از آن مطلع شود،جوی های انتقال آب به زمین کشاورزی سروان خراب شده و ایشان امروز عصر برای ترمیم آن ها به روستا می رود.در میان تعریف کردن مشکلات،خاطرات،غیبت کردن و خاراندن انگشت شست پا کار ما را هم راه انداختند. و ما پس از سپاس گزاری از یکایک برادران غیور و جوانمرد نیروی انتظامی که به فکر ما جوانان هستند و میخواهند در لحظه لحظه ی عمرمان چیزی بیاموزیم و آن را از دست ندهیم و از هیچ تلاشی برای هل دادن ما به سمت پیشرفت مضایقه نمی کنند و مساعدت لازم را با ما دارند راه خروج را در پیش گرفتیم و در نهایت از آن مکان مقدس خارج شدیم و هنوز هم یکی از درخواست های قلبی این حقیر این است که دوباره پایم به کلانتری باز شود...

                               "صافحیان"



  • یه حرفایی به من() 
  • به پایان آمد امسال

     

    یک سال تحصیلی دیگه هم تموم شد...

     


    آنچه در امسال گذشت...


  • یه حرفایی به من() 
  • آخرین خیابون

    و یک ترانه که در امتحانات متولد شده است...

      :

    باید منو از این به بعد فقط خیابون ببینی

    تو پیروزی یا انقلاب،ی مرد داغون ببینی

    مثله یه سرو سر به زیر که از کمر شکستنش

    مثله یه چارشنبه سوری میون بارون ببینی

                         ***
    دلم هوای هیشکی رو تو این روزا نمیکنه

    یه باغبونِ خسته تو دلِ کویرِ کرمونه

    گون میکاره اونجا و خاک،به خاک بند نمیشه

    دلش تویِ باغچه یِ یک متریهِ توی شمرونه ِ

                        ***

    دلم فقط گریه میخواد کنار دود و پنجره

    یه روز کنار آب و آسمون و رود و  پنجره

    فقط به تو فکرنکنم هرچی میخواد بشه، بشه

    چشام بره روی دو نخ سیگارو عود و پنجره

                         ***
    آی پادم خاموش میشه میخوام یکم آروم بشم

    پرده ها رو می کشم  تاریک  بشه  تموم بشم

    گوشیمم خاموش شد از همون یکی دو سالِ پیش

    شاید اینار با یِه تیغ صادراتی وارد حموم بشم...



                                                                           "صافحیان"



  • یه حرفایی به من() 
  • و اکثرهم لایعلمون


    -این جمعیت نمیخواد فک کنه!

    نمیدونه چیکار میکنه!؟

    این جمله رو یک نویسنده ی بزرگ با خشم، مطرح کرد!

    خوب!؟نظرت چیه!؟به این دیوونه های بی عقل فیلمو نشون بدیم؟

    -ای کاش میشد...آخه چجوری؟میشه نشون بدیم؟

    -بههههه هااااااهه هه....می بینم که تو هم نمیخوای باور کنی که اینا همه عقلشون به چشمشونه!

    سینما پارادیزو نویسنده و کارگران:جوزپه تورناتوره،برنده اسکار1998


    وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ یُضِلُّوكَ عَنْ سَبِیلِ اَللَّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ(116/انعام)

    ترجمه: اگر از بیش‏تر مردم روى زمین پیروى كنى، تو را از راه (درست) خدا گمراه مى‏كنند زیرا آن‏ها تنها از گمان پیروى مى‏كنند و تخمین و حدس (واهى) مى‏زنند.


    زمانی که یعقوب لیث شکست خورد وی را در قفسی محصور کردند. هنگام شام جلویش ظرف غذایی گذاشتند. سگی ولگرد با زیرکی ظرف غذایش را به دندان گرفت و فرار کرد. یعقوب شروع کرد به خندیدن. زندانبان پرسید به چه می خندی؟ گفت به حال خودم که صبح چهارصد شتر فقط مطبخ مرا حمل می کردند و شام نشده یک سگ تمام مطبخ مرا می برد. زندانبان پرسید: علتش چه بود؟ یعقوب گفت: هر گاه "افراد بر سر جای خود" نباشند اینگونه میشود. من کارهای بزرگ را به انسان های کوچک سپردم و کارهای کوچک را به انسانهای بزرگ. بزرگان از انجام کارهای کوچک شرم داشتند و دیگران توان انجام کارهای بزرگ را نداشتند و اوضاع این شد که می بینی!


    شرح حال برگزاری جشنواره غوغای واژه ها و فیلم فجر....




  • یه حرفایی به من() 
  • یک شعر و یک خبر

    حس آغاز یک مراسم دفن

    حس آغاز صبح با سیگار

    حس مردن کنار یک قایق

    توی یک کویر زیر قطار

    حس یک بید با دو برگ بلند

    که دوباره کنارشون تاب بخوری

    من صداتو ببوسم و باز تو

    توی دستای من شراب بخوری

    شب کنیم روزا رو کنار درخت

    تو فقط بخند و باز خستم کن

    دستاتو دور گردنم بنداز

    باز با اون بوی زلف مستم کن

    این روزا خیلی خسته و مردن

    تو رو دائم دارم هوس می کنم

    یاد تو می افتم و بی تو

    زیر برگای خشک مگس می کنم...

    "صافحیان"

    ----------------------------

    یک روز عالی کنار دوستای هم استانی و هم شهری

    Ostani

    مسابقات فرهنگی هنری استان

    به جز دو نفر رتبه ی دوم،همه رتبه ی اول رشته خودمونو تو استان آوردیم!



  • یه حرفایی به من() 
  • رشد

    نمایش فیلم های چهل و سومین جشنواره ی بین المللی فیلم رشد در نیشابور

    با همکاری:

    "صافحیان" وسهراب اسعدی

    Cnama



  • یه حرفایی به من() 
  • لطفی

        روزت مبارک اما...

                        امشب تار ها غمگین تر از همیشه می لرزند...

    "محمدرضا لطفی درگذشت..."

    lotfi



  • یه حرفایی به من() 
  • غوغای واژه ها

    جشنواره شعر و قطعه ادبیغوغای واژه ها برگزار شد...

    مجری:خانم فضلی و "صافحیان"

    Ghogha

    اردی بهشت 93



  • یه حرفایی به من() 



  • سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' که این وبلاگ را می نویسیم .

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :