تبلیغات
.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::. - مطالب امیررضا صافحیان

.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

روزآمد


   عید آمد و ماند و رفت !
 چون بسیار انسان هایی که در زندگی مان همین نقش را دارند 
و چون بسیاری از اتفاقات ...
اما در این میان باز هم اتفاقات و انسان هایی یافت می شوند که می آیند و می مانند و می مانند !
چندی ست حضورشان در زندگی من دیده می شود ...
حضوری که از قدیم بود و چشمی نبود دیدنش را 
روز های جدیدی برای هر آدمی با هر سال نویی آغاز می شود ، برای من نیز شده 
و باز ترسی ست در من که می پرسد ... فردا چه می شود ؟ و چه می شوم ؟
سوالاتی که معمولا پاسخی برایشان ندارم و سعی می کنم بنشینم و آینده ام را نگاه کنم ،
با این تفاوت که نشستن به معنی بی کار نشستنم نیست ... 
نشستنی ست این گونه :‌

       " بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم "

  با شعری که بیش از یک سال دارد تمام می کنم : (شعری که به مهم ترین انسان روزهایم تقدیمش کرده ام )

وقت رفتن رسیده مهتابم
پشت پلك شب آفتابی شو
امشبی را به تیرگی سر كن
صبح فردا دوباره آبی شو !

آسمان در خودش فرو رفته
بغض هامان گلو گلو دم كرد
چای را توی استكان خوردیم!
[چشم هایش دوباره شبنم كرد]
.
.
.

در تو هر لحظه ارتفاعی هست ...
بی قفس در تو اوج می گیرم
گور بابای صبح و آبی ها
روی آرامِ آب می میرم ...
.
.
.
چشم هایت كمی ورم دارند !
چای فنجانی ات چرا تلخ است ؟
روز های می روند و می آیند
روز ها دائما به ما تلخ است ...

بغض می گیردت مرا ول كن
باز پایان قصه ات باز است
من كبوترترینشان بودم
هر كبوتر غذای یك باز است !

وقت رفتن رسیده...باید رفت ؟
یك دقیقه بیا نشین و نرو !
امشبی را به تیرگی سر كن
امشبی را [و نقطه چین ] و نرو ...

 "صافحیان"



  • یه حرفایی به من() 
  • تولدتولدتولدتمبارک


    امروز روز تولد من است !
    دهمین روز ماه فروردین ...
    به نقل خانواده ، همین حوالیِ  ساعت دو نیز چشم به جهان گشوده ام و از این قبیل سخنان .
    اما روزگار چنان چرخید که بیست بار گردش زمین را احساس نکردم ، مادامی که بود !
    این اتفاق در دیگر روز هایی از زندگی می افتد ،
    شما حضور بزرگان و دوستانی را در زندگی تان احساس نمی کنید ... اما هستند !
    مثل خوشبختی هایی که احساسشان نمی کنید اما هستند .
    و من دوستانی دارم که احساسشان می کردم ... و بودند ... و هستند !
     چه بی اندازه خوشبخت که منم ...
    روز هایم را سبز سپری می کنم ، با لبخندی به انحنای زمین !
    امسال مثل سال قبل و سال های قبل نبود
    امسال داشتم می خندیدم ، در روز تولدم !!
    برایم عجیب بود که شب تولدم را بسیار شاد و خوب سپری کردم ...
    برایم عجیب بود این اتفاق که افتاد 
    عجیب اما نه دور از ذهن که برایش منتظر بودم 
    بیست سال تمام منتظر بودم که روز تولدم را بخندم !
    که لااقل روزی عادی سپری کنمش ...
    بیست سال تمام است که منتظرت هستم 
    و مرسی که به سرم آمدی 
    :)



  • یه حرفایی به من() 
  • شب نوشته


    شب که می شود انگار اتفاق ها را گذر نمی توان ! 
    شب که می شود هر چیزی عمق می گیرد ... هر کاری! هر حرفی ... امان از شب! 
    و امان از روز هایی که ذهن را خوراکی نیست جز فکر و فکر 
    انسان موجودی ست به غایت عجیب و غریب !  
    نمی دانم چرا اینطور هرچیزی را برای خودش تغییر می دهد! 
    مثلا فکر کنید که مردی یک شب مسواک نزند ، در همان لحظه هزاران دلیل بر بد بودن و یا عدم وجوب مسواک بر شما فتوا می کند ! و حال فکر کنید همان مرد را حین مسواک زدن ، که چقدر خوبی ها پشت هر مسواک زدن خوابیده که به ذهن ما خطور نیز نمی کنید ... 
    توجیه ها چونانی هستند که ما می سازیمشان ! 
    و خوشا توجیه کارانی که ماییم ... انسان هایی که پایانی بر خطاهایشان نیست !
     و با صحبتی به اشتباه نبودن آن ها تاییدیه الصاق می کنند ! 



    و در پایان : آه از این بشر نسیانگر! که ان الانسان لفی خسر... (چهرازی)



  • یه حرفایی به من() 
  • سبزالگی


    و سال نو آغاز شده !
    اکنونی که دارم می نویسم ، هم در این سال لذت برده ام و هم نگاه کرده و تنها لبخند زده ام !
    شاید من اینقدر ها حساس نباید باشم ...
    شاید من اینقدر ها پیر نباید باشم ...
    شاید مشکل از جایی ست که مشکلات را حس می کند ...
    نمیدانم اتفاق کجا افتاده ! اما می دانم که هرچیزی را درا بتدا باید پذیرفت !
    این را که نمی توانم کار هایی که هم سن هایم می کنند را لذت ببرم ...
    سعی کرده ام ! بسیار سعی کرده ام اما اکثرا نمی توانم  !!!
    این بیماری را برای هیچ کس نمیخواهم 
    این که دلت نمیخواهد بزرگ شوی ... اما نمی توانی کودکانه روزگار بگذرانی 
    و گاه باید با خودت حرف بزنی ... با خودت چای بنوشی و با خودت خلوت کنی ...
    اما چیزی ست که زندگی را روشن می کند !
    این که این خودت را در دیگری ببینی  و با او لبخند بزنی !
    و با او سکوت کنی و زمان را لذت ببری ...
    و با او زندگی کنی و سال جدیدت را نیز شروع کنی 
    سال نو را شروع کرده ام با خودم :))
    زیباست و می توانم امسال با خود بخوانم :

    " من فال امسالم به نام توست ...
    حافظ می گه میخواد برگرده !
    میگه که اونم فال نو شو با ...
    فال چشای تو شرو کرده "



    پ .  ن :‌ رضا یزدانی را زندگی کنید و لبخند بزنید هر لحظه تان را !
    سبز ترین و سرو ترین ها را برایتان آرزو دارم  ^^



  • یه حرفایی به من() 
  • جدیدا

    قبلْ گفتْ : 
    چیزی به پایان سال نمانده !
    یعنی آن روز ها که باید صبر کنم تا چند روز دیگر عید باشد و آن موقع پست بگذارم !
    اما از آنجا که هیچ وقت نتوانسته ام اینقدر ها صبر کنم و خیلی تولد ها را قبل از ۱۲ شب تبریک گفته ام‌‌،‌این را هم نخواهم توانست و در موردش خواهم گفت!



    چه حرفی می ماند در انتهای سالی سرشار از خوبی و بدی  و بهترین ها و بدترین ها !
    همینقدر همه چیز را یک سال داراست ...
    همیشه در این انتهای سال ها به این اندیشیده ام که سالی که گذشت را حاضرم تکرار کنم یا نه ؟
    و یادم می آید از مسیر زندگی ام در انتهای سال راضی بوده ام! در عین حالی که سخت ترین ها را پشت سر گذاشته ام و همچنین ساده ترین ها را
    به هر حال زندگی چیزی جز این نیست!
    خوشحالم که سال جدیدی را برای شادی دارم و لبخند می زنم به روز های خوب و بد پیش رو !
    و نمی دانم که چطور باید این سال را به پایان ببرم ...
    سخت تر از یک شروع خوب ! پایان بخشیدن به کار های مانده است
    شاید زین رو قیامت را سخت می انگاریم !
    اما چیزی جز "امید" انسان را به آینده نخواهد توانست راندن !
    پس به امید روز های بهتر ... 
    به امید آزادی !



    بعدْ گفتْ :
    وَلَا یَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا ۚ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ | و سخن منکران خاطرت را غمگین نسازد، که هر عزت و اقتداری مخصوص خداست و او شنوا و داناست.



  • یه حرفایی به من() 
  • قرمز


    دردی کـه بـه هر نــگاه تــزریــق شـده
    یا رگ کـه دوباره پاسخـش تـیــغ شـده 
    این بـادکـنـکْ قرمــزِ قرمــز مانــده !
     انــگـار همیشه در خودش جیغ شـده ...

    صافحیان

    Red-Ballon



  • یه حرفایی به من() 
  • خوب شد


    پیشنهاد نوشت : ابتدا موسیقی را پخش کنید اگر میلی بود !


    همه مان گاه می نویسیم که چیزی را رها کنیم
    همه مان گاه نوشته هایی داریم در ذهنمان
    زندگی هر آدم سرشار است از نوشته ها ...
    و در هر نوشته جهانی ست جدید ... انسانی ست جدید!
    به حق که ما انسان ها در هر تولد یگانگی خود را حفظ می کنیم 
    و چه زیباست وقتی انسان متولد می شود ...
    و چه زیباست وقتی انسان مجددا متولد می شود ... و شاید زیباتر از قبل!
    خرسندم که تولدی دارم به هنگام تولد بهار ...
    و خوشحال تر می شوم اگر تولد ثانی ام را همزمان با قبلی  در بهار تجربه کنم ...
    عید نزدیک است و سبزه ها دارند متولد می شوند !
    این روز ها سبز درختانی را می بینم که شکوفه زده اند 
    اما ز چه روی ؟
    مگر با اولین باد نابهاری تن تسلیم نمی کنند ؟
    آیا مرا توانی هست برای مبارزه با این نابهاری باد ها ..؟
    هر گاه پاسخیش می یابم و هیچ گاه نیست که پاسخی ثابت پیدا کرده باشم !
    می گذارم که روزگار سپری شود ... 
    و به امید بادبهاری !
    دلم برای دوستانی تنگ می شود که تن تسلیم کردند به باد !
    نمی دانم کجا هستند و چه می کنند ! اما دلم برای آن ها تنگ می شود
    شاید اگر بودند این دل تنگی این قدر ها زیاد نمی شد 
    شاید به تمسخر مرده پرستم می خواندند - که شاید باشم -
    اما چه کنم نزدیک سال نو و سبز شدن یادشان در من جوانه می زند و این سوال که 
    کجایید ؟
    پس از رفتنت هر وقت این را می شنیدم ، با خود می گفتم که" دردش دوا شد "
    راستی رفیق ؟ دردت دوا شد ؟؟


    بشنوید "خوب شد" را از همایون شجریان :



  • یه حرفایی به من() 
  • نامه سی و سوم

    نامه ای به یک رفیق 


    باید برایت می نوشتم
    بی هیچ مناسبتی و یا هیچ دلیل خاصی !
    اصلا دلیلی خاص تر از این که یکی می تواند دیگری را دوست داشته باشد ؟
    زندگی سرشار است از بودن ها ... نبودن ها ... ماندن ها و رفتن ها!
    که با آن ها می توان گفت زندگی کرده ایم!
    عاشقانه هایی که هر کودک دبیرستانی به دوست دخترش می نویسد را دیده ای ؟
    یادم می آید ابتدایی که بودم نامه ای عاشقانه در راه مدرسه پیدا کردم ! و با دوستانم خواندیم  و خندیدیم
    شاید اگر بعد تر ها پیدا می کردم دلم می سوخت به حال کسی که این نامه را نوشته ...
    که اکنون چه حالی دارد ؟
    جدایی سخت ترین اتفاقی ست که انسان می تواند بچشد!
    جدایی از خانواده
    از رفیق 
    از معشوقه 
    و یا از همسر ...
    نمی دانم کدامشان می تواند سخت تر باشد ! اما می دانم که جدایی همیشه هست ...
    اما کاش هرچه می تواند به تعویق بیفتد !
    نمی دانم اما چیزی در درونم میخواهد با مرگ اتفاق بیفتد ، که آن را به سختی جدایی می نامم‌!
    شاید هم فردا که از خواب بیدار شویم این مفهوم تلخ را زندگی کنیم!
    " پشت یه کوه ... کوه می مونه ...
    پشت یک مرد خسته دل یک زن !"
    شاید هر مردی آرزوی این را داشته باشد که یک زن پشتش بماند !
    نمی دانم اتفاقی ست نادر در میان این انسان ها یا چیزی بیش از توهم نیست یا از این قبیل صحبت ها!
    و من از اتفاقی که خواهد افتاد حرف نمی زنم !
    از اتفاقی که افتاده حرف می زنم و به "کوه" بودنت افتخار می کنم رفیق !
    " کوه ها با هم اند و تنهایند 
    همچو ما با همان و تنهایان "
    این بیت معنایی منفی برای تنهایی تصویر می کند 
    اما آنچه من تنهایی می ناممش چیز ست ورای تنهایی های معمول 
    من آن را تنهایی می نامم که تو اجازه داری خودت باشی 
    رها باشی 
    به هیچ چیز فکر نکنی زمانی که دلت می خواد چیزی را داغ داغ بخوری !!
    من با تو تنها هستم ! و این خیلی متفاوت با تنهایی هایی ست که دیگران خواهند دانست ...
    از تو ممنونم که برایم فرهنگ لغتی مجزا ترتیب داده ای ! که تنها من می فهممش و خودت 
    از تو ممنونم که مرا زندگی می کنی و اجازه می دهی در این سختْ روزگار تو را زندگی کنم !
    و از تو ممونم به خاطر تمام آنچه که اتفاق افتاده و نمی دانم خواهد افتاد یا نه! مگر مهم است ؟
    تا کنون زمان را زندگی کرده ای ؟؟ من کرده ام !
    من روزگارم را سبز آبی تر از همیشه زندگی می کنم ....
    و این نامه را همینجا برایت می نویسم: 
    رفیقِ خوبِ روزگار !


     



  • یه حرفایی به من() 
  • باداباد


    پیش نوشت : با نیت گشودمش که راهی بگشاید : 

    وَإِذْ یُرِیكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَیْتُمْ فِی أَعْیُنِكُمْ قَلِیلًا وَیُقَلِّلُكُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِیَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا ۗ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ

    و (یاد آر) زمانی که خدا دشمنان را هنگامی که مقابل شدید در چشم شما کم نمودار کرد (تا از آنها نیندیشید) و شما را نیز در چشم دشمن کم نمود (تا تجهیز کامل نکنند) تا خداوند آن را که در قضای حتمی خود مقدر نموده (یعنی غلبه اسلام) اجرا فرماید، و به سوی اوست بازگشت امور. (انفال ، ۴۴)



    جایی بودم و یکی از دوستان شاعر شعری خواند که من آنجا دردش نکردم ...
    در قسمتی از شعرش گفت :

    " واژک ها را در گلو می زایم ...
    و آن ها را زیر زبان دفن می کنم ! "

    نشانی از او ندارم و اگر هم داشته باشم بعید است من را به خاطر آورد !
    اما چه حس می کنم این حرف را وقتی نمیدانم چه باید بگویم ،
    در وصف برادرانم
    در وصف خواهرانم
    که بغضی ست فروناخفتنی در من
    که دردی ست سر گشاده و چرکین 
    که سال هاست هیچ ندارم بر آن بگذارمش به درمان ...
    نه دندانی برایم مانده که بر جگر گیرم
     و نه سری که به صبوری نهم !
    تنها می توانم پرچمی سپید برافروزم 
    و بایستم ...
    کاش توان و جربزه ای برای ایستادن !
    کاش کمی مردانگی که اینگونه زبانِ سرخ در دهان نگیرم و وجودم را نسوزانم !
    که زبان رها کنم و سری به باد دهم ...
    که هرچه باداباد !


     
    پس نوشت  : یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا لَقِیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثِیرًا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
    ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هر گاه با فوجی (از دشمن) مقابل شدید پایداری کنید و خدا را پیوسته یاد آرید، باشد که فیروزمند و فاتح گردید. (انفال ، ۴۵ )



  • یه حرفایی به من() 
  • سکوتِ سرد


    امروز صبح خبری خواندم از بازماندگان فاجعه ی هوایی یاسوج !
    بگذریم از صبحانه مان که مدت هاست " شده سیگار و چایی " 
    دردناک بود که هواپیما نزدیک به فرودگاه بوده است ...
    آنقدر نزدیک که در حالت عادی خلبان اعلام می کرده که تا دقایقی دیگر فرود می آیند
    ولی اما دروغش به مسافران تنها مکان فرود بوده و بس ...
    همین خود درد را به قصه اضافه می کرد که خواندم
    بعضی ها پس از سقوط زنده بودند ... اما نتوانستند به جایی بگریزند
    از میان برف و سرما و شاید آتش ...
    و چه حسی است که میان برف و آتش بسوزی...
    نه لزوما با گرمای آتش !
    که با هرم درد ... 
    من شرط می بندم آن لحظه به خانواده شان فکر می کردند ...
    شاید به همسر و فرزندانشان ! شاید کسی به دوس دخترش 
    شاید به رفیقی که سال هاست با او قهر اند !
    و شاید به خودش ! که هیچ کس را ندارد که حتا برایش نگران شود !

    بشنوید از محمدرضا شجریان " سکوت سرد زمان " را که باید شنید ... و سکوت کرد :))




  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :