تبلیغات
.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::. - مطالب امیررضا صافحیان

.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

میشه بخندیم ؟



  • یه حرفایی به من() 
  • سبز، زرد، قرمز ! ( داستان کوتاه )


       چشم های را باز کرده بود و میزی که چند قرص قرمز و سفید روی آن پخش شده بود را نگاه می کرد و مکرر با چشمانش آن ها را تار می کرد و دیواری را که روی آن کوبلن دوزی چشمه ای در میان دشتی سبز بود را واضح، آنقدر این کار را تکرار می کرد تا قرص ها تمام شوند وهمه را با آب چشمه بخورد !
    سپس بلند شد و در اتاق پرواز کرد ... بال هایش که خسته شد، روی تخت خواب دوباره دراز کشید و با صداق قرچ و قورچ تخت موقع غلت زدن سعی می کرد به آهنگی که دیشب ماشین آشغالی موقع بردن زباله ها پخش می کرد فکر کند ...
    دوباره چشم هایش را باز کرد ! انگار صد ها خواب درتن دارد که باید یکی یکی بیدارشان شود.

    - بیا اینا رو بگیر، محمد جواد نفهمه فقط ! بگو بده به مدیرشون تا من بقیه شو جور کنم .

       محمد جواد نمی فهمید که می فهمد ! همانطور که هیچ کس این موضوع را .
    میان خواب و بیداری بود که یادش آمد امروز را می تواند کمی بیشتر بخوابد ! به هر حال ساعت هفت صبح روز تعطیل برای هر کودک کلاس دومی فرصتی ست بسیار مناسب که بخوابد و از زمان زندگیش بدزد! البته که شاید خودش آن را به عنوان لذت خواب تلقی کند ! اما چه فرقی ست میان لذت خواب و لذت کم شدن بیداری ؟

    - محمد جواااااد 
    - محمد جواااااااااد، بیا دوستات اومدن دنبالت 
    + بهشون بگو امروز حال ندارم بیام  
    - باشه 

       یک جمله برای قانع کردن مادر همیشه کافی نبود، اما خب مادر است و می داند فرزندش را ... شاید اگر ده ها سال بعد محمدجواد به نمره یازده ریاضی خود فکر کند ! چیزی جز یک خاطره خیلی خوب برای تعریف کردن در جمع نبیند، چون به هر حال احتمالا همه افراد حاضر در جمع کلاس دوم ابتدایی ریاضی خود را بیست می گیرند ! اما برای خانه نشین کردنش آن روز همان نمره کافی بود .
       بالاخره از جایش بلند شد و به سراغ یخچال رفت و کمی آب خورد ، آب سرد که از گلویش پایین می رفت تمام بدنش را خنک می کرد  و در نهایت سرما را با خود به معده اش برد. سرد بود ! درست مثل خانه شان وقتی از زیر پتو در می آمد.
    شاید یکی دیگر از دلیل هایی که بیداری را برایش سخت کرده بود همین ماجرای گرمای پتو و سرمای بیرون بود .
    تنها با سلام کردن و شنیدن جوابش از مادر به روی تخت برگشت و پتو را به گوشه ای پرت کرد ، کتاب ها را از کیفش در آورد و شروع کرد به حل کردن سخت ترین مسئله های زندگی ! کم کم داشت یاد می گرفت اعداد دو رقمی را با هم جمع کند . از پسر خاله هایش شنیده بود ریاضی در دبیرستان خیلی خیلی سخت تر می شود و همیشه با خود فکر می کرد  " سخت تر از این ؟؟؟" 
    مادر داشت سبزی پاک می کرد که شام برایشان کوکو سبزی درست کند. قرار داشتند هفته ای یک بار شام بخورند، البته این که باقی شب ها را بی شام سپری می کردند ارتباطی به رژیم و لاغری نداشت . البته که مقداری به رژیم مرتبط بود.
       مادر سبزی خورد می کرد و به این می اندیشید که چگونه از صاحب خانه برای تاخیر هفته دوم اجاره مهلت بگیرد ! خب طبیعتا آن روز راه حل زنگ زدن به زن صاحب خانه بود ! اما او نیز نمی تونست شوهرش را برای این مدت راضی کند ، چون شوهرش نمی توانست چک صاحب کارش را دیر تر بدهد ! چون صاحب کارش باید اجاره خانه اش را می داد ... و این زنجیر را دنبال کردن نیز کار ساده و ممکنی نیست .
       در میان سبزی های زرد و سبز که کم کم داشتند مشخص می شدند و زرد ها به جرم خرابی به گوشه ای تبعید، کفش دوزک قرمزی پیدا شد و مادر، محمدجواد را صدا زد.
    محمد جواد زودی آمد  و کفش دوزک را به روی انگشتش گرفت ! و با انگشت دیگرش آن را له کرد !

    - عههه !! چیکار میکنیییش ؟ گناه داره !!! وحشی !
    + آخه رو دستم جیش کرد.
    - خب تو باید بکشیش ؟
    + چیکارش میکردم که یاد بگیره ؟
    - اون حشرس ! یاد نمیگیره که ! باهاش بازی می کردی بعدم ولش میکردی بره
    + پس چطور دفعه قبلی اون مورچه کوچولو یادگرفت تو خونه ش جیش نکنه
    - اونم جیش میکرد اما دیده نمی شد، حالا بر و دستات بشور ! بدو !!

      محمدجواد فکرش مشغول به این صحبت ها شد و رفت که دست هایش را بشوید
    در راه قوطی کبریتش را برداشت و مورچه را به انگشت گرفت و به دقت داشت داخل قوطی کبریت را نگاه می کرد که بتواند چیزی پیدا کند که بتواند آن مچ مورچه را بگیرد .

    - سلام
    + سلام چرا انقد زود اومدی خونه ؟
    - کار نبود ! ده نفر دیگم مث من برگشتن خونه و هیچ کس خونه ش دیگه گچ کاری لازم نداره!
    + درست میشه ... توکلت به خدا باشه
    - آره !‌به خدا باشه !! ( سیگار بهمنش را روشن می کند ) این بدکردارم گرون شده ...

       محمدجواد تنها چوب کبریتی که توی جعبه داشت را بر می دارد  و روشنش می کند. مورچه روی انگشتش راه می رود. چوب کبریت را روی مورچه می گیرد که بسوزاندش !

    - اااااااخ ، میسوزهههههه ، میسوزه،‌میسوزه، میسوزه،میسووووزهههه
    + یا فاطمه! چیکار کردی تو توله سگ آخههههه ؟

    سیگار از دست مرد روی سبزی ها می افتد و خودش می دود پیش محمدجواد
    سیگار روی سبزی ها قرمز می سوزد ... فارغ از این که زرد هایشان را بسوزاند یا سبز ها را ! 

     
                                                      صافحیان



  • یه حرفایی به من() 
  • ترس


       نمی دانم در مورد ترس چقدر ها باید صادق باشم ؟
    نمی دانم چقدر ها با خودمان و یا با یکدیگر در این مورد صادقیم !
    اما می دانم انسان های ترسو فرار می کنند
    می دانم انسان های ترسو خودشان را می کشند تا از مسئله ای بگریزند
    و می دانم انسان های ترسو همه جا هستند
    و البته که می توانند تغییر کنند و ترسشان کم شود و یا تبدیل به دیگر نوع موجوداتی شوند 
    من خودم را ترسو می دانستم اما این لفظ را برای خودم حفظ نمی کنم ، 
    زیرا ابتدا تو به آن پی می برنی و سپس در صدد تغییر بر می آیی
    ترس من آن چیزی نبود که من آن را دوست بدارم
    ترس من آنی نیست که شاید فکرش را بکنید !
    من از تاریکی نمی ترسم و بلعکس به آن علاقه دارم
    من از حیوانات ترسناک و دیگر چیز های ترسناک تصور شدنی نیز هراسی ندارم !
    اما اینان تنها ترس هایی هستند اشتباه !
    - که البته دوست داشتنشان نیز به گونه ای ترس است برای من -
    ترس من از روزی ست که من بگریزم ... 
    یادم می آید یک روز به دوستی بسیار عزیز گفتم :
    " از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی / بگزین ره سلامت ! ترک ره بلا کن !"
    او ز من نگریخت و به من نزدیک تر نیز شد ...
    ولی این را چطور ببینم ؟ خوشبختی و یا ترسناک ؟
    من ترسناک بودم ؟ یا نزدیک شدن کسی به منِ ترسناک، ترسناک است ؟
    آنچه را دارم بیان می کنم به وضوح برایش جواب دارم ! 
    اما چیزی که می خواهم پاسخی برای آن نیست ...
    من خود شجاعت را می خواهم !
    به راستی که من شجاعت را نیز همانند عشق نمی توانم به تعریف محدود کنم
    ایشان را باید حس کرد و فهمید! مثل آن چیزی که ریاضی دانان مجموعه می نامندش.
    خودکشی یکی از راه هاست برای فرار از ترس هایمان !
    البته نمی خواهم این موضوع را با نوع دیگر آن که بسیار شجاعانه می دانمش اشتباه برداشت کرد.
    ولی به هر حال وقتی خودکشی راهی برای گریز از مسئولیت باشد چیزی جز ترسو بودن نیست !
    و من گاهی دلم می خواهد گوشه ای بنشینم و ز غوغای جهان فارغ باشم...
    این نیز گاه به گونه ای ترس است ! از آنچه که شاید بکنم و عواقبش 
    اما باید دید، روبه رو شد ، کرد، رفت ، فروخت ، خرید ، برداشت، زد و هزاران فعل دیگر 
    که انسانی را بسازد که بتواند بگوید "زندگی" کرده است !
    البته همین ابتدا که در مورد زندگی گفتم باید این را مشخص کنم که این صرفا موضع من نسبت به زندگی ست 
    اما زندگی دارد باااار مسئولیت مرد شدن و بزرگ شدن را بر دوشم می گذارد که مرا می ترساند ...
    زندگی در تهران ترسناک است و من مدتی ست به شدت می ترسم 
    اما آن را شناخته ام و دارم رو به روی آن می ایستم
    روبه روی هر آنچه امکان پیش آمدن دارد و مرا ترسانده
    و من روزی نخواهم ترسید ... و آن را همینجا اعلام می کنم !
    به امید شادی ها و شجاعت ها و عشق ها برای تمام مردم سرزمینم 
    که این روز ها خیلی فکر می کنم به شجاعتشان برای زندگی ....
    برای ماندن ! و زندگی کردن ... شجاعانه زندگی کردن !



  • یه حرفایی به من() 
  • او کیست ؟


    کسی که کیفیتی برای خدا قائل شد یگانگی او را انکار کرده و آن کس که همانندی برای او قرارداد به حقیقت خدا نرسیده است. کسی که خدا را به چیزی تشبیه کرد به مقصد نرسید. آن کس که به او اشاره کند یا در وهم آورد، خدا را بی نیاز ندانسته است. هرچه که ذاتش شناخته شده باشد آفریده است و آنچه در هستی به دیگری متکی باشد دارای آفریننده است. سازنده ای غیر محتاج به ابزار، اندازه گیرنده ای بی نیاز از فکر و اندیشه و بی نیاز از یاری دیگران است. با زمانها همراه نبوده و از ابزار و وسائل کمک نگرفته است. هستی او برتر از زمان و وجود او برنیستی مقدم است و از ازلیت او را آغازی نیست. 
     ( حضرت امیر ، نهج ابلاغه)



       مگر می شود از حضرت امیر خواند و متعجب نشد ! مگر از محمد می شود ؟ از سجاد ؟ از حسین ؟
    از ابتدا اینان برای من ائمه و شخصیت هایی بوده اند بس والا و فرا زمینی !
    این در کنار جلوه ی خوبی که داشت ، مرا از ایشان دور نگاه می داشت ...
    اما روزگاری ست که خدایم را نزدیک تر یافته ام و در همین روزگار فرستادگانش را نیز چون دیگر انسان ها
    البته با تمایزاتی که الآن مجال پرداختن به آن ندارم
    چقدر متفکرانه خدا را توصیف کرده است علی !
    چقدر همانی توصیف کرده که می توان چشید ...
    زیباست برایم زندگی در کنار چنین خدایی
    اما کاش این را بتوانم در زندگی ، زندگی کنم 
    و وقتی کودکی سر چهار راه شیشه ماشینم را تمیز کرد 
    با نداشتن پولم نقد به دروغ او را از خود نرانم .
    روزگاری ست که مرز میان خوبی و بدی را نمی توانم روشن ببینم
    میان ظالم و مظلوم ... 
    همه چیز به هم نزدیک اند و من خودم را نیز در این میان درست نمی شناسم !
    اما تنها راهی که دنبال میکنم " حال خووووب " است که می دانم به فطرت نزدیک است ، 
    که می دانم شاید تنها چراغ است این روز ها ...
    شما چقدر با فطرت خود صحبت داشته اید ؟ 



  • یه حرفایی به من() 
  • امید


        با این که خیلی خیلی دورم از فوتبال و اصلا از ورزش !
    که البته چیز خوبی هم نیست ...
    بازی امشب ایران-پرتغال برایم بسیار تا بسیار زیبا بود و دیدنی ....
    این تساوی شیرین !
    بسیار امید بخش در این روز ها که امیدی نیست به هیچ 
    به زندگی
    به روزگار و تغییرات 
    و به هیچ امید داریم ....
    اما همچنان آن خطرناکی که ما را به ادامه مجبور می کند همین " امید " است 
    که خوب یا بد در ما هست ...
    دردا و دردا ...



  • یه حرفایی به من() 
  • می گریزم

       

       نمی دانم دل تنگی همانی ست که همیشه دارمش ؟ یا دیگر چیزی ست که در من مرده و یا مردانده شده ...
    کمتر روزی ست که دلم برای چیزی تنگ نشود ! مثلا وطنم نیشابور ، و یا یکی از دوستانم و یا پدر و مادر و دوست دختر و و و ...
    به هر حال بهانه برای دل تنگی زیاد است 
       اما چیزی که هست آن است که من آن را دل تنگی نمی نامم!
    اگر شما به "آب" بگویید " لتاظهت" نام آن تغییر نمی کند و مفهومش برای شما نیز تغییر نمی کند.
    پس فکر میکنم که من تنها از اسم دل تنگی می گریزم ...
    اما چرا ؟
    بابت هر واقعه دلیلی هست ! همان رابطه و بحث علت و معلولی که تماممان در دوران تحصیل حتا مجبور به آموختن آن بودیم.
    چرا باید از این که از چیزی می گریزیم گریزان باشیم ؟
       هر انسانی در طول زندگیش از مواردی گریزان بوده ، حال یا آن را رها کرده و دیگر برایش اهمیتی ندارد و یا همچنان می گریزد
    امان از این انسان که هر لحظه اش را به گونه ای زندگی می کند ... 



       بشنوید می گریزم را از مرضیه ...



  • یه حرفایی به من() 
  • V

    من معمولا پس از دیدن فیلم ها بسیار تحت تاثیر قرار می گیرم !

    اطمینان دارم که " V for vendetta " استحقاق آن را داشت که برایش بایستم و اشک بریزم
    و در پیروزی شان در انتهای فیلم سهیم باشم!
    با رتبه IMDB هشت نقطه دو از ده، ذره ای از زیبایی این داستان را نمی توان ستود !
    که باید یک نمره از نهایت نمره بیشتر را به آن منسوب کرد.
    شاید برای منی که حال وی را درک می کنم اینقدر این فیلم ستودنی بود
    ولی بعید می دانم انسانی باشد که حال او را ستایش نکند.
    دلم می خواهد می توانستم این احساس را هر لحظه در خود نگاه دارم ...
    دلم می خواهد هر روزم را با انقلابی شروع کنم و با هدفی آنقدر آگاهانه که مرگ هم مرا مانعی نباشد
    دلم برای کلماتی از قبیل " امید " و " ایمان " تنگ شده ...
    کلماتی که مردم و کشورم هر روز بیشتر از روز قبل محتاج به آنند 
    بودن این کلمات در کنار " اتحاد " هر اشتباهی را جبران می کند 
    اگر شروعی برایش قائل باشیم !
    به یقین در  تمام مان  یک V نهفته است ... که در انتظار شنیده شدن نشسته 
    شاید آنقدر نشسته که رمقی برای ایستادنش نیست ... پایی برای حرکت و مشتی برای اعتراضش !


    پیاپی نوشت : باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم ... ( سایه )



  • یه حرفایی به من() 
  • منچهگویمکهغریباستدلمدروطنم!



  • یه حرفایی به من() 
  • کهکشان یخ


       اینترنت که قطع شد و من از کار و زندگی افتادم
    دنبال این بودم که با چه اینترنتی کار کنم و در نهایت به این رسیدم که برم سراغ گوشی قدیمیم
    یعنی Galaxy Ace سفیدم که اول دبیرستان خریدمش واون مودم کنم و اینا داستانا ....
    یه روز برفی بود و من فرداش امتحان دین و زندگی داشتم
    درسی که اون سال  ازش متنفرم بودم اما سال های بعدی عاشقش شدم
    و خب قضیه از این قراره که درس تغییری نکرد ! دیدگاه استاد به اون درس - که تو سال های بعدی پیش اومد - برام زیبا بود!
    الان نمیخوام در مورد این درس بگم
     اما اون روز برفی ... مامانم که تهران داشت درس میخوند
    گفت دیر تر می رسه خونه و من نمیتونستم اون روز گوشیم بخرم!
    خیلی خیلی خیلی منتظر بودم که شب بشه و برم بخرمش،  که با این اتفاق رو به رو شدم!
    ذات انتظار چیز بدی نیست اما اگه با این اتفاقات غیر منتظره رو به روت کنه خیلی میتونه سخت باشه.
    اون روز با تمام سختیاش گذروندم و فردا که میخواستم برم گوشیم بخرم بازم برف اومد ... برف اومد ...
    اونقدری که زمینا سفید شد و خب من روم نمیشد به مامانم که تازه رسیده بگم بریم گوشی بخریم
    اما پر رو تر ازین حرفا شدم ... گفتم و تو هوای سرد رفتیم که گوشی بخرم
    هوا طوری برفی بود که نمی تونستیم ماشینمون دربیاریم و با اتوبوس مسیر رو رفتیم!
    وقتی رسیدیم و من موبایل خریدم خیلی ذوق داشتم و این احساس در من بود که چه تکنولوژی عجیب غریبی به زندگی من وارد شده!
    گوشی اندرویدی !!
    و خب هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی کارم با تکنولوژی ها باشه ...
    من اون زمان عاشق مکانیک بودم اما عشقی کور شاید ... شاید مث تمام عشق و عاشقی های دبیرستان 
    به هر حال الان این امیررضا دیگه از اون امیررضا بزرگ تره و خب حق داره که اینطوری نقدش کنه!
    اما اون گوشی سفید رنگ امروز برام یه خاطره س ... از یه دوران توی زندگیم !
    شاید بتونم اون دوران با همین گوشیم اسم بذارم ... دوران " کهکشان  یخ "  ! 


      و اخوان را می شنویم که برایمان زمستان می خواند ... فصلی که دربهار و پاییز و تابستانمان نیز ریشه
     دوانیده ...

      



  • یه حرفایی به من() 
  • مینی بوس


      داشتم از پنجره بیرون نیگا میکردم
    یکی از مینی بوس سبزو سفید سفیدا دیدم که صدا تر ترشون مشخص میکرد که ، 
    ماشین اومددددد بچه هااااااا
    اومدددددد
    ازونا که سریع من و امیرحسین تصمیم میگرفتیم بریم اون صندلی وسطه ...
    که هی دعا میکردیم کسی جامون نگیره .
    خب بقیه هم برا خودشون صندلی انتخاب میکردن!
    همه منتظر بودیم برا رفتن به اردو !
    همینطور که داشتم نیگا می کردم باز یادم افتاد الان میخوام رو کدوم صندلی بشینم ؟
    اصن تو این دنیا ؟ تو این کشور ؟
    به من و دوستم صندلی میرسه که بشینم ؟
    بخدا ازون به بعد هر صندلی که میخواستم بشینم می دیدم جای من نیس
    من حتما یه جا برا نشستن دارم دیگه ؟ [ با خودش ]
    آخه اونجا وقتی دعوا می شد ناظممون میومد میگفت جا برای همه هست 
    اما الان هیچ کس این نمیگه
    فقط میگن درست میشه ...
    خب کی درست میشه ؟؟
    اصن وقتی درست شه من هنوز میلی به نشستن دارم ؟
    ولی خب ! درست میشه دیگه ... میگذره ! - البته شاید به قیمت عمر یه آدم -
    [ لیوان چایش را روی بالکن خالی می کند ]



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :