تبلیغات
.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::. - مطالب امیررضا صافحیان

.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

V

من معمولا پس از دیدن فیلم ها بسیار تحت تاثیر قرار می گیرم !
اطمینان دارم که " V for vendetta " استحقاق آن را داشت که برایش بایستم و اشک بریزم
و در پیروزی شان در انتهای فیلم سهیم باشم!
با رتبه IMDB هشت نقطه دو از ده، ذره ای از زیبایی این داستان را نمی توان ستود !
که باید یک نمره از نهایت نمره بیشتر را به آن منسوب کرد.
شاید برای منی که حال وی را درک می کنم اینقدر این فیلم ستودنی بود
ولی بعید می دانم انسانی باشد که حال او را ستایش نکند.
دلم می خواهد می توانستم این احساس را هر لحظه در خود نگاه دارم ...
دلم می خواهد هر روزم را با انقلابی شروع کنم و با هدفی آنقدر آگاهانه که مرگ هم مرا مانعی نباشد
دلم برای کلماتی از قبیل " امید " و " ایمان " تنگ شده ...
کلماتی که مردم و کشورم هر روز بیشتر از روز قبل محتاج به آنند 
بودن این کلمات در کنار " اتحاد " هر اشتباهی را جبران می کند 
اگر شروعی برایش قائل باشیم !
به یقین در  تمام مان  یک V نهفته است ... که در انتظار شنیده شدن نشسته 
شاید آنقدر نشسته که رمقی برای ایستادنش نیست ... پایی برای حرکت و مشتی برای اعتراضش !


پیاپی نوشت : باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم ... ( سایه )



  • یه حرفایی به من() 
  • منچهگویمکهغریباستدلمدروطنم!



  • یه حرفایی به من() 
  • کهکشان یخ


       اینترنت که قطع شد و من از کار و زندگی افتادم
    دنبال این بودم که با چه اینترنتی کار کنم و در نهایت به این رسیدم که برم سراغ گوشی قدیمیم
    یعنی Galaxy Ace سفیدم که اول دبیرستان خریدمش واون مودم کنم و اینا داستانا ....
    یه روز برفی بود و من فرداش امتحان دین و زندگی داشتم
    درسی که اون سال  ازش متنفرم بودم اما سال های بعدی عاشقش شدم
    و خب قضیه از این قراره که درس تغییری نکرد ! دیدگاه استاد به اون درس - که تو سال های بعدی پیش اومد - برام زیبا بود!
    الان نمیخوام در مورد این درس بگم
     اما اون روز برفی ... مامانم که تهران داشت درس میخوند
    گفت دیر تر می رسه خونه و من نمیتونستم اون روز گوشیم بخرم!
    خیلی خیلی خیلی منتظر بودم که شب بشه و برم بخرمش،  که با این اتفاق رو به رو شدم!
    ذات انتظار چیز بدی نیست اما اگه با این اتفاقات غیر منتظره رو به روت کنه خیلی میتونه سخت باشه.
    اون روز با تمام سختیاش گذروندم و فردا که میخواستم برم گوشیم بخرم بازم برف اومد ... برف اومد ...
    اونقدری که زمینا سفید شد و خب من روم نمیشد به مامانم که تازه رسیده بگم بریم گوشی بخریم
    اما پر رو تر ازین حرفا شدم ... گفتم و تو هوای سرد رفتیم که گوشی بخرم
    هوا طوری برفی بود که نمی تونستیم ماشینمون دربیاریم و با اتوبوس مسیر رو رفتیم!
    وقتی رسیدیم و من موبایل خریدم خیلی ذوق داشتم و این احساس در من بود که چه تکنولوژی عجیب غریبی به زندگی من وارد شده!
    گوشی اندرویدی !!
    و خب هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی کارم با تکنولوژی ها باشه ...
    من اون زمان عاشق مکانیک بودم اما عشقی کور شاید ... شاید مث تمام عشق و عاشقی های دبیرستان 
    به هر حال الان این امیررضا دیگه از اون امیررضا بزرگ تره و خب حق داره که اینطوری نقدش کنه!
    اما اون گوشی سفید رنگ امروز برام یه خاطره س ... از یه دوران توی زندگیم !
    شاید بتونم اون دوران با همین گوشیم اسم بذارم ... دوران " کهکشان  یخ "  ! 


      و اخوان را می شنویم که برایمان زمستان می خواند ... فصلی که دربهار و پاییز و تابستانمان نیز ریشه
     دوانیده ...

      



  • یه حرفایی به من() 
  • مینی بوس


      داشتم از پنجره بیرون نیگا میکردم
    یکی از مینی بوس سبزو سفید سفیدا دیدم که صدا تر ترشون مشخص میکرد که ، 
    ماشین اومددددد بچه هااااااا
    اومدددددد
    ازونا که سریع من و امیرحسین تصمیم میگرفتیم بریم اون صندلی وسطه ...
    که هی دعا میکردیم کسی جامون نگیره .
    خب بقیه هم برا خودشون صندلی انتخاب میکردن!
    همه منتظر بودیم برا رفتن به اردو !
    همینطور که داشتم نیگا می کردم باز یادم افتاد الان میخوام رو کدوم صندلی بشینم ؟
    اصن تو این دنیا ؟ تو این کشور ؟
    به من و دوستم صندلی میرسه که بشینم ؟
    بخدا ازون به بعد هر صندلی که میخواستم بشینم می دیدم جای من نیس
    من حتما یه جا برا نشستن دارم دیگه ؟ [ با خودش ]
    آخه اونجا وقتی دعوا می شد ناظممون میومد میگفت جا برای همه هست 
    اما الان هیچ کس این نمیگه
    فقط میگن درست میشه ...
    خب کی درست میشه ؟؟
    اصن وقتی درست شه من هنوز میلی به نشستن دارم ؟
    ولی خب ! درست میشه دیگه ... میگذره ! - البته شاید به قیمت عمر یه آدم -
    [ لیوان چایش را روی بالکن خالی می کند ]



  • یه حرفایی به من() 
  • شط رنج


      اجرای " شطِّ رنج " را برایتان می گذارم که لذتش را با شما شریک شوم ...
    این اجرا در ۱۳۹۷/۲/۱۳ در تالار حافظ اجرا شد و من لحظه به لحظه اش را لذت بردم !
    با حجم  ۴۵ مگابایت می توانید دانلود کنید فایل صوتی این تئاتر - کنسرت را 
    ولی یادتان نرود اگر دوباره به روی صحنه رفت ، - هیچ جوره -  اجرای بی نظیرش را از دست ندهید :

    : احسان افشاری
    : علی ساسانی نژاد، حامد شفیع خواه
    : سارا رسول زاده، حامد شفیع خواه

    : علی قمصری
    : هاله سیفى زاده، بهادر صحت، حسین پیر حیاتی، مارال قمی
    نوازندگان 
    : علی قمصری 
    : کامران منتظری 
    : امیر فرهنگ اسکندری 
    : عسل ملک زاده
    : اشکان مرادی 
    : پریسا پیرزاده 
    : فرشادشیخی، نرگس تقی پور 
    : علی ساسانی نژاد
    : لیلا جعفری
    : مینا عبدی
    : ‌ نکیسا ربیعی
    : لیدا رشیدی 
    : علیرضا علیخانی
    : سارا حدادی (you studio ) 
    : ایلیا شمس (تئاتر بازها) 
    : رضا افشاری 
    : سمیه سامانی
    : محمدرضا مهربانى
    : رضا افشارى
    : گلناز گودرزى


    shat'ranj



  • یه حرفایی به من() 
  • بقا!


      " الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم "  (شیخ مفید، الامالی، ص 310، الناشر: جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة  قم.)


       من زیاد اهل نوشتنم ، مخصوصا زمانی که سخن نتوانم !
    البته من زیاد اهل صحبت هم هستم ...
    گویا در این میان تنها کمتر اندیشیدن را برگزیده ام 
    نمیدانم چرا این روز هایم را با بغضی مدامم
    گاهی یک دوست تو را به خودت می برد و به یادت می آورد خودت را!
    دوستی که در مقابلش جز حقیقتِ تو نمی ایستد و جز آنچه که هستی نمی نشیند
    چند روزِ گذشته را با چنین دوستی گذراندم و پی بردم منی را که پس از عید ،‌سبز نیست ...
    روزگار هر چقدر دردناک تر ! تو را قدرتی می طلبد بیشتر ...
    ۱- حال و روز کشورم خوب نیست و من که مدام اخبار را پیگیر بودم را به تیرگی می کشاند
    ۲- منِ بیست ساله را چه آینده ای انتظار می کشد و من چه آینده ای را به انتظار نشسته ام ؟
    ۳- درس و کار و تفریحم به حد مکفی نیست و آرامشی برایم ارمغان نیاورده که جز این هدفیش نیست!
    ۴- بهانه ها برای حال بد آنقدری هست که حال خوبم را ثبات نتوانم !
    با این دلایل و بهانه ها حال بدم را توجیه کردم ... و بدان پی بردم 
    بهتر شدنش طالب زمان است و اراده ...
    که در پی آنم!



  • یه حرفایی به من() 
  • مردان


      ولی به هر حال یک روز می فهمی که یک مرد برای خانوده اش چقدر ارزش قائل است !
    و آن روز دلت می خواهد پدرت را بغل کنی ...
    اما چرا این فاصله ی مردانه همیشه هست ؟
    چرا مرد ها زن نیستند و زن ها مرد ؟
    امروز صبح پدرم بیدار شد و برای ناهارم چیزی درست کرد و برایم بسته بندی نیز کرد
    حتا ترشی مورد علاقه ام را هم گذاشت!
    وقتی می خوردم بغضم گرفت ...

    می دانم که این را نمی خوانی پدر دوست داشتنی من
    اما برایت می نویسم :  که هر مردی برای خانواده اش می ایستد ! 
     - مردانه -  می ایستد ...



  • یه حرفایی به من() 
  • لال


        آدم چشم که باز می کند می بیند !
    اتفاقا من همیشه از دیدن خوشحال نیستم ! با این که دیدن را دوست دارم اما همیشه ی خدا دیدن را دلم نمیخواسته
    زین روی عینکی بودن را موهبتی می پندارم 
    اولین بار دبیرستان بودم که خبری را شنیدم که هیچ گاه دلم شنیدنش را نمی خواست ...
    رازی بود که درون سینه نفس هایم را تنگ تر می کرد ... امروز هم می کند ، اما دلیل برای تنگی نفس در تهرانِ لعنتی بیش از دیگر جاهاست ...
    و این اتفاقِ وحشتناک  - شنیدن راز - را پایانی نبود ...

       اعتماد چیزی ست که هنوز شیوه ی درست مواجهه با آن را نیاموخته ام ،‌
    اما این را می دانم که بدون آن نمی توان زندگی کرد و همینطور با آن .
    باید آدم را ها دید و حس کرد ... و سنجید ! 
    از این که بشونم " از اولم می دونستم نمیشه بهت اعتماد کرد ! "
    تنفری دارم که هرگز پس از شنیدنش از زبان کسی ، منِ سابقم را نخواهد دید !
    من در زندگی سعی کرده ام - آنقدری که می توانم - راز های دیگران را نگه دارم
    و امید داشتم که دیگران نیز با من همانگونه رفتار کنند 

         نمیدانم چرا بر سر قبری گریه می کنیم که مرده ای در آن نیست ...
    روزگار تیره را سپید نمیبینم 
    ولی سیاهی چشم را می زند و پایانش سپیدی ست 
    به امید سپیدی نشستن به معنی نادیدن سیاهی نیست
    و من چقدر این گزاره ها را زندگی می کنم ...
    هر روز که باید کارتن خواب های گوشه کنار تجریش را ببینم ،
    و هر شب که باید سیگاری را تحمل کنم که بر لبان پیر تاکسی رانی می سوزد ...
    و می سوزاند تمام افکاری را که از صبح به آن ها فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند !
    دلم پایانی بر این چرخه می خواهد ...
    دلم باران می خواهد !
    باران !

    [ در این قسمت صحنه تاریک می شود و موسیقی پخش می شود ... ]




  • یه حرفایی به من() 
  • شروع


    اینجا که زندگی میکنم شب ها حال و هوای جالبی دارد
    دلم برای دنیا تنگ می شود !
    دنیا به اندازه یک 'لپ تاپ' و یک 'دفترچه'  کوچک می شود و شروع میکنم به نوشتن!
    نمیدانم غیر از تعدادی از دوستانم دیگر چه کسانی حاضر به خواندن آنچه در این وبلاگ می نویسم هستند
    اما من مینویسم هرچه از ذهنم می گذرد و دلم می خواهد ثبت شدنش را
    مثل همین باد خنکی که می وزد
    و یا شاخه ی عقاقیا که کنده ام و به دیوار اتاقم چسبانده ام
    روزها هرچه سخت تر بگذرند شب ها را راحت تر سپری میکنی 
    این را مدت مدیدی ست که زندگی کرده ام
    حداقل بابت پنجشنبه و جمعه ها این اطمینان را دارم که راحت ترین شب هاست برایم
    این روزها هدف هایی در سر دارم که برای رسیدن ، تلاشی بسیار بسیار بیشتر نیاز دارم 
    و منی را می بیند که هنوز تلاش مذکور را نکرده ام!
    " باید شروع کنم ... "
    این جمله را حتما شما هم رو به رو شده اید 

    اما باید شروع کنم !
    بدون جمله ای که آغازی برای شروع باشد
    و بدون انتظار فردایی برای شروع  ... 



  • یه حرفایی به من() 
  • ‌‌Bleu

       
      موزیک در حین خواندن پیشنهاد می شود .



    زمان زیادی نمی گذرد که یافتمت ،
    آن زمانی که کافی بود نگاهی - بیشتر - به دور و بر بیندازم 
    یافتنت را آبی تر از سبز بودن می پندارم ... رها تر از رهاییم !
    یافتنت چونان روحی بود برای جسم درختی کهنه که هم صحبت گنجشک هاست ...
    روحی که بدان استحکام ریشه بخشید برای روز هایی سرشار از خشکسالی 
    روز هایی که شاید قطره آبی نیز برای نوشیدن یافت نشود ! 
    حضورت مانا باد روحِ آبی تر از سبز بودنم :))
    ای منِ من !

    توضیح نوشت :‌ زین پس منِ دیگری با نام  " رفیق ۱۱۱۱ "  این وبلاگ را با من شریک می شود !
    در نوشتن ... در خواندن نظرات و تمام آنچه برای من بود 
    حال آن که نظرات خصوصی سابق همچنان خصوصی ست .

    موزیک نوشت : این موزیک از فیلم سه گانه ی کیشلوفسکی ، فیلم آبی انتخاب شده ( Trios Couleurs Bleu )
     و موسیقی این فیلم توسط  Zbigniew Preisner ساخته شده است .
     


     بشنویدش : 



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :