.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

مردان


ولی به هر حال یک روز می فهمی که یک مرد برای خانوده اش چقدر ارزش قائل است !
و آن روز دلت می خواهد پدرت را بغل کنی ...
اما چرا این فاصله ی مردانه همیشه هست ؟
چرا مرد ها زن نیستند و زن ها مرد ؟
امروز صبح پدرم بیدار شد و برای ناهارم چیزی درست کرد و برایم بسته بندی نیز کرد
حتا ترشی مورد علاقه ام را هم گذاشت!
وقتی می خوردم بغضم گرفت ...

می دانم که این را نمی خوانی پدر دوست داشتنی من
اما برایت می نویسم :  که هر مردی برای خانواده اش می ایستد ! 
 - مردانه -  می ایستد ...



  • یه حرفایی به من() 
  • لال


        آدم چشم که باز می کند می بیند !
    اتفاقا من همیشه از دیدن خوشحال نیستم ! با این که دیدن را دوست دارم اما همیشه ی خدا دیدن را دلم نمیخواسته
    زین روی عینکی بودن را موهبتی می پندارم 
    اولین بار دبیرستان بودم که خبری را شنیدم که هیچ گاه دلم شنیدنش را نمی خواست ...
    رازی بود که درون سینه نفس هایم را تنگ تر می کرد ... امروز هم می کند ، اما دلیل برای تنگی نفس در تهرانِ لعنتی بیش از دیگر جاهاست ...
    و این اتفاقِ وحشتناک  - شنیدن راز - را پایانی نبود ...

       اعتماد چیزی ست که هنوز شیوه ی درست مواجهه با آن را نیاموخته ام ،‌
    اما این را می دانم که بدون آن نمی توان زندگی کرد و همینطور با آن .
    باید آدم را ها دید و حس کرد ... و سنجید ! 
    از این که بشونم " از اولم می دونستم نمیشه بهت اعتماد کرد ! "
    تنفری دارم که هرگز پس از شنیدنش از زبان کسی ، منِ سابقم را نخواهد دید !
    من در زندگی سعی کرده ام - آنقدری که می توانم - راز های دیگران را نگه دارم
    و امید داشتم که دیگران نیز با من همانگونه رفتار کنند 

         نمیدانم چرا بر سر قبری گریه می کنیم که مرده ای در آن نیست ...
    روزگار تیره را سپید نمیبینم 
    ولی سیاهی چشم را می زند و پایانش سپیدی ست 
    به امید سپیدی نشستن به معنی نادیدن سیاهی نیست
    و من چقدر این گزاره ها را زندگی می کنم ...
    هر روز که باید کارتن خواب های گوشه کنار تجریش را ببینم ،
    و هر شب که باید سیگاری را تحمل کنم که بر لبان پیر تاکسی رانی می سوزد ...
    و می سوزاند تمام افکاری را که از صبح به آن ها فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند !
    دلم پایانی بر این چرخه می خواهد ...
    دلم باران می خواهد !
    باران !

    [ در این قسمت صحنه تاریک می شود و موسیقی پخش می شود ... ]




  • یه حرفایی به من() 
  • شروع


    اینجا که زندگی میکنم شب ها حال و هوای جالبی دارد
    دلم برای دنیا تنگ می شود !
    دنیا به اندازه یک 'لپ تاپ' و یک 'دفترچه'  کوچک می شود و شروع میکنم به نوشتن!
    نمیدانم غیر از تعدادی از دوستانم دیگر چه کسانی حاضر به خواندن آنچه در این وبلاگ می نویسم هستند
    اما من مینویسم هرچه از ذهنم می گذرد و دلم می خواهد ثبت شدنش را
    مثل همین باد خنکی که می وزد
    و یا شاخه ی عقاقیا که کنده ام و به دیوار اتاقم چسبانده ام
    روزها هرچه سخت تر بگذرند شب ها را راحت تر سپری میکنی 
    این را مدت مدیدی ست که زندگی کرده ام
    حداقل بابت پنجشنبه و جمعه ها این اطمینان را دارم که راحت ترین شب هاست برایم
    این روزها هدف هایی در سر دارم که برای رسیدن ، تلاشی بسیار بسیار بیشتر نیاز دارم 
    و منی را می بیند که هنوز تلاش مذکور را نکرده ام!
    " باید شروع کنم ... "
    این جمله را حتما شما هم رو به رو شده اید 

    اما باید شروع کنم !
    بدون جمله ای که آغازی برای شروع باشد
    و بدون انتظار فردایی برای شروع  ... 



  • یه حرفایی به من() 
  • ‌‌Bleu

       
      موزیک در حین خواندن پیشنهاد می شود .



    زمان زیادی نمی گذرد که یافتمت ،
    آن زمانی که کافی بود نگاهی - بیشتر - به دور و بر بیندازم 
    یافتنت را آبی تر از سبز بودن می پندارم ... رها تر از رهاییم !
    یافتنت چونان روحی بود برای جسم درختی کهنه که هم صحبت گنجشک هاست ...
    روحی که بدان استحکام ریشه بخشید برای روز هایی سرشار از خشکسالی 
    روز هایی که شاید قطره آبی نیز برای نوشیدن یافت نشود ! 
    حضورت مانا باد روحِ آبی تر از سبز بودنم :))
    ای منِ من !

    توضیح نوشت :‌ زین پس منِ دیگری با نام  " رفیق ۱۱۱۱ "  این وبلاگ را با من شریک می شود !
    در نوشتن ... در خواندن نظرات و تمام آنچه برای من بود 
    حال آن که نظرات خصوصی سابق همچنان خصوصی ست .

    موزیک نوشت : این موزیک از فیلم سه گانه ی کیشلوفسکی ، فیلم آبی انتخاب شده ( Trios Couleurs Bleu )
     و موسیقی این فیلم توسط  Zbigniew Preisner ساخته شده است .
     


     بشنویدش : 



  • یه حرفایی به من() 
  • روزآمد


       عید آمد و ماند و رفت !
     چون بسیار انسان هایی که در زندگی مان همین نقش را دارند 
    و چون بسیاری از اتفاقات ...
    اما در این میان باز هم اتفاقات و انسان هایی یافت می شوند که می آیند و می مانند و می مانند !
    چندی ست حضورشان در زندگی من دیده می شود ...
    حضوری که از قدیم بود و چشمی نبود دیدنش را 
    روز های جدیدی برای هر آدمی با هر سال نویی آغاز می شود ، برای من نیز شده 
    و باز ترسی ست در من که می پرسد ... فردا چه می شود ؟ و چه می شوم ؟
    سوالاتی که معمولا پاسخی برایشان ندارم و سعی می کنم بنشینم و آینده ام را نگاه کنم ،
    با این تفاوت که نشستن به معنی بی کار نشستنم نیست ... 
    نشستنی ست این گونه :‌

           " بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم "

      با شعری که بیش از یک سال دارد تمام می کنم : (شعری که به مهم ترین انسان روزهایم تقدیمش کرده ام )

    وقت رفتن رسیده مهتابم
    پشت پلك شب آفتابی شو
    امشبی را به تیرگی سر كن
    صبح فردا دوباره آبی شو !

    آسمان در خودش فرو رفته
    بغض هامان گلو گلو دم كرد
    چای را توی استكان خوردیم!
    [چشم هایش دوباره شبنم كرد]
    .
    .
    .

    در تو هر لحظه ارتفاعی هست ...
    بی قفس در تو اوج می گیرم
    گور بابای صبح و آبی ها
    روی آرامِ آب می میرم ...
    .
    .
    .
    چشم هایت كمی ورم دارند !
    چای فنجانی ات چرا تلخ است ؟
    روز های می روند و می آیند
    روز ها دائما به ما تلخ است ...

    بغض می گیردت مرا ول كن
    باز پایان قصه ات باز است
    من كبوترترینشان بودم
    هر كبوتر غذای یك باز است !

    وقت رفتن رسیده...باید رفت ؟
    یك دقیقه بیا نشین و نرو !
    امشبی را به تیرگی سر كن
    امشبی را [و نقطه چین ] و نرو ...

     "صافحیان"



  • یه حرفایی به من() 
  • تولدتولدتولدتمبارک


    امروز روز تولد من است !
    دهمین روز ماه فروردین ...
    به نقل خانواده ، همین حوالیِ  ساعت دو نیز چشم به جهان گشوده ام و از این قبیل سخنان .
    اما روزگار چنان چرخید که بیست بار گردش زمین را احساس نکردم ، مادامی که بود !
    این اتفاق در دیگر روز هایی از زندگی می افتد ،
    شما حضور بزرگان و دوستانی را در زندگی تان احساس نمی کنید ... اما هستند !
    مثل خوشبختی هایی که احساسشان نمی کنید اما هستند .
    و من دوستانی دارم که احساسشان می کردم ... و بودند ... و هستند !
     چه بی اندازه خوشبخت که منم ...
    روز هایم را سبز سپری می کنم ، با لبخندی به انحنای زمین !
    امسال مثل سال قبل و سال های قبل نبود
    امسال داشتم می خندیدم ، در روز تولدم !!
    برایم عجیب بود که شب تولدم را بسیار شاد و خوب سپری کردم ...
    برایم عجیب بود این اتفاق که افتاد 
    عجیب اما نه دور از ذهن که برایش منتظر بودم 
    بیست سال تمام منتظر بودم که روز تولدم را بخندم !
    که لااقل روزی عادی سپری کنمش ...
    بیست سال تمام است که منتظرت هستم 
    و مرسی که به سرم آمدی 
    :)



  • یه حرفایی به من() 
  • شب نوشته


    شب که می شود انگار اتفاق ها را گذر نمی توان ! 
    شب که می شود هر چیزی عمق می گیرد ... هر کاری! هر حرفی ... امان از شب! 
    و امان از روز هایی که ذهن را خوراکی نیست جز فکر و فکر 
    انسان موجودی ست به غایت عجیب و غریب !  
    نمی دانم چرا اینطور هرچیزی را برای خودش تغییر می دهد! 
    مثلا فکر کنید که مردی یک شب مسواک نزند ، در همان لحظه هزاران دلیل بر بد بودن و یا عدم وجوب مسواک بر شما فتوا می کند ! و حال فکر کنید همان مرد را حین مسواک زدن ، که چقدر خوبی ها پشت هر مسواک زدن خوابیده که به ذهن ما خطور نیز نمی کنید ... 
    توجیه ها چونانی هستند که ما می سازیمشان ! 
    و خوشا توجیه کارانی که ماییم ... انسان هایی که پایانی بر خطاهایشان نیست !
     و با صحبتی به اشتباه نبودن آن ها تاییدیه الصاق می کنند ! 



    و در پایان : آه از این بشر نسیانگر! که ان الانسان لفی خسر... (چهرازی)



  • یه حرفایی به من() 
  • سبزالگی


    و سال نو آغاز شده !
    اکنونی که دارم می نویسم ، هم در این سال لذت برده ام و هم نگاه کرده و تنها لبخند زده ام !
    شاید من اینقدر ها حساس نباید باشم ...
    شاید من اینقدر ها پیر نباید باشم ...
    شاید مشکل از جایی ست که مشکلات را حس می کند ...
    نمیدانم اتفاق کجا افتاده ! اما می دانم که هرچیزی را درا بتدا باید پذیرفت !
    این را که نمی توانم کار هایی که هم سن هایم می کنند را لذت ببرم ...
    سعی کرده ام ! بسیار سعی کرده ام اما اکثرا نمی توانم  !!!
    این بیماری را برای هیچ کس نمیخواهم 
    این که دلت نمیخواهد بزرگ شوی ... اما نمی توانی کودکانه روزگار بگذرانی 
    و گاه باید با خودت حرف بزنی ... با خودت چای بنوشی و با خودت خلوت کنی ...
    اما چیزی ست که زندگی را روشن می کند !
    این که این خودت را در دیگری ببینی  و با او لبخند بزنی !
    و با او سکوت کنی و زمان را لذت ببری ...
    و با او زندگی کنی و سال جدیدت را نیز شروع کنی 
    سال نو را شروع کرده ام با خودم :))
    زیباست و می توانم امسال با خود بخوانم :

    " من فال امسالم به نام توست ...
    حافظ می گه میخواد برگرده !
    میگه که اونم فال نو شو با ...
    فال چشای تو شرو کرده "



    پ .  ن :‌ رضا یزدانی را زندگی کنید و لبخند بزنید هر لحظه تان را !
    سبز ترین و سرو ترین ها را برایتان آرزو دارم  ^^



  • یه حرفایی به من() 
  • جدیدا

    قبلْ گفتْ : 
    چیزی به پایان سال نمانده !
    یعنی آن روز ها که باید صبر کنم تا چند روز دیگر عید باشد و آن موقع پست بگذارم !
    اما از آنجا که هیچ وقت نتوانسته ام اینقدر ها صبر کنم و خیلی تولد ها را قبل از ۱۲ شب تبریک گفته ام‌‌،‌این را هم نخواهم توانست و در موردش خواهم گفت!



    چه حرفی می ماند در انتهای سالی سرشار از خوبی و بدی  و بهترین ها و بدترین ها !
    همینقدر همه چیز را یک سال داراست ...
    همیشه در این انتهای سال ها به این اندیشیده ام که سالی که گذشت را حاضرم تکرار کنم یا نه ؟
    و یادم می آید از مسیر زندگی ام در انتهای سال راضی بوده ام! در عین حالی که سخت ترین ها را پشت سر گذاشته ام و همچنین ساده ترین ها را
    به هر حال زندگی چیزی جز این نیست!
    خوشحالم که سال جدیدی را برای شادی دارم و لبخند می زنم به روز های خوب و بد پیش رو !
    و نمی دانم که چطور باید این سال را به پایان ببرم ...
    سخت تر از یک شروع خوب ! پایان بخشیدن به کار های مانده است
    شاید زین رو قیامت را سخت می انگاریم !
    اما چیزی جز "امید" انسان را به آینده نخواهد توانست راندن !
    پس به امید روز های بهتر ... 
    به امید آزادی !



    بعدْ گفتْ :
    وَلَا یَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا ۚ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ | و سخن منکران خاطرت را غمگین نسازد، که هر عزت و اقتداری مخصوص خداست و او شنوا و داناست.



  • یه حرفایی به من() 
  • قرمز


    دردی کـه بـه هر نــگاه تــزریــق شـده
    یا رگ کـه دوباره پاسخـش تـیــغ شـده 
    این بـادکـنـکْ قرمــزِ قرمــز مانــده !
     انــگـار همیشه در خودش جیغ شـده ...

    صافحیان

    Red-Ballon



  • یه حرفایی به من() 



  • سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' که این وبلاگ را می نویسیم .

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :