.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

غمگینِ شاد

مدتی‌ست منتظرم بنویسم... اما هر بار دریغ که انسان‌ها خلوتم را می‌گیرند و من کمتر با خودم تنها می‌شوم!
انسان است و خلوت‌ خویش... پیشتر در مورد تفاوت‌های "تنهایی" انسان  و "خلوت" انسان شاید فکر کرده باشید و شاید از من شنیده‌ باشید که من برای انسان خلوت را امری ضروری می‌دانم.
راستی تصمیم گرفته‌ام که وطنم را ترک کنم.
نمی‌دانم چقدر به این تصمیم پایبند خواهم ماند -امیدوارم این تصمیم را نپایم-
ولی مطمئنم این روز‌ها هر لحظه که به رفتن فکر می‌کنم تمام وجودم را غم غربت و اشتیاق قدم زدن در خیابان‌های نیشابور و تهران می‌گیرد!
من هنوز نرفته‌ام اما دلم برای ایران تنگ است
دلم برای روز‌هایی تنگ می‌شود که می‌شد راحت‌تر زندگی کرد...
غم نان سخت است، که من خوشبختانه -یا متاسفانه؟- آن را نچشیده ام.
من شادم و این را نباید با صحبت من در مورد غم متناقض یافت.
انسانی که غم دارد انسان شادی هم هست.
غم مانع نیست و اتفاقا همان بی‌غم بودن مانع است و بی‌تفاوت بودن نسبت به آن‌چه بر ما می‌رود...
البته شاید بهتر بود در ابتدا غم را در این بستر معنایی دقیق‌تر مطرح کنم و شاید هم اکنون شنیدن معنایش جالب‌تر از ابتدای کلام باشد.
من به ناراحتی و غصه‌های روزمره غم نمی‌گویم!
غم باید ارزشمند باشد البته این را نمی‌توانم معنا کنم چون ارزش غم به ازای شخص تفاوت می‌کند!
برای من اموراتی غم تلقی می‌شوند که شاید برای شما نباشد و بلعکس!
اما غم مشترک یا به تعبیری درد مشترک را همه می‌شناسیم.
همه البته در صورت تعیین جامعه معنا دارد و در اینجا جامعه موردنظر من ایران است !
ما همه "دردی مشترک" داریم...
گاهی خودمان را فراموش می‌کنیم و دردمان را
و باید به آن فکر کنیم.
شاید ساعت‌ها و شاید روز‌ها
و شاد باشیم تا بتوانیم این غم‌های زیبا را کم کنیم
می‌گویم زیبا چون وقتی آن‌ها را بشناسیم زیباست که برای مرتفع شدنشن تلاش کنیم...
من غمگینم و شاد!
من ایرانی هستم، با این که می‌خواهم ازینجا بروم.
می‌خواهم فرار کنم، از خودم...
تا خودم را بیابم !



  • یه حرفایی به من() 
  • زمان

    زمان !

    سریع‌ترین و سخت‌ترین اتفاق این روز‌‌هایم !
    روز‌ها می‌گذرد و من شب‌ها را پشت سر هم روز می‌کنم و روز‌ها را شب.
    که زندگی همین گذشتن‌ هاست و پیر کردن‌ها.
    من که تازه هجده ساله شده بودم را به بیست و یک سالگی کشانده که چه چیز را ثابت کند ؟ مگر چقدر می‌خواهد برای من سن بتراشد؟
    من هرگز بیشتر از هجده را تصوری نداشتم و بیست سالگی پایان آن چیزی بود که می‌دیدم!
    اما امروز دهه‌های جدیدی برایم باز شده‌اند و البته که من هنوز جز تاریکی و ترس از آن‌ها ندیده‌ام.
    می‌اندیشم به آینده... به این که من در سی سالگی کجا ایستاده‌ام و آیا هنوز به رویا‌هایم پابندم ؟
    و آیا هنوز رویا هستند یا واقعیت شده‌اند؟ یا فراموش شده‌اند ؟
    نمی‌دانم آن روز این وبلاگ همچنان باشد یا نه
    ولی حتما به پاسخ آن خواهم رسید.
    شاید مرگ را مانعی بر این حتما گفتن ببینید ولی مرگ من دیرتر از این روز‌هاست...
    روز‌هایی که دیگر کاری برای کردن نداشته باشم و تمام آن چیز که می‌خواستم شده باشد، روز مرگ و آسایش من است!
    این روز‌‌ها که به ماندن در ایران یا رفتن فکر می‌کنم روز‌هایی‌ست که تصمیم گیری برای من سخت است...
    ولی مانده‌ام !
    روزها دلم با رفتن و شب‌ها دلم تنگ ایران و خانواده‌ است.
    مگر من چیستم جز وطن و خانواده ؟
    مگر من چقدر زنده‌ام که انقدر دوری و روز‌‌هایی تازه ؟
    ولی اگر بروم و روزگار جدید را تجربه کنم و دوستش داشته باشم چه ؟
    چیست این آدمی ... کیستم من ؟
    کاش کمی میفهمیدم که چه می‌گذرد در این آدمی که امروز دست در نوشتن این مطلب دارد!
    حداقل بدانم حرف دلش کدام بیت است ؟

    " ای کاش آدمی، وطنش را همچون بنفشه‌ها، می‌شد با خود ببرد هرکجا که خواست ؟ "
    یا 
    " چه غریبانه تو با یاد وطن می‌نالی / من چه گویم که غریب است دلم در وطنم ؟"



  • یه حرفایی به من() 
  • من زنده‌ام

    " من آن‌قدر که از بزرگ شدن می‌ترسیدم ترسناک نبود "

    بزرگ شدن اتفاقی یک‌شبه نیست ...
    آدم آنقدر آرام بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد، مگر با مرگ !
    من دارم بزرگ می‌شوم ... این احساس را با گذر هر ثانیه بیشتر در خودم احساس می‌کنم.
    دیگر آن آخر شب های عاشقی و آن اتفاقاتی که اولویت بودند را در زندگی ندارم،
    آخرین فکری که دغدغه‌ام بوده نمره های دانشگاه برای هدف اپلای و درآمد بیشتر در آخر ماه برای رفاه زندگی‌ست.
    جالب نیست ؟ آن کودک که شعر می‌گفت و از تعریف دیگران کیفور بود امروز به دیگران پول قرض می‌دهد و قرض می‌گیرد.
    چه بر سر من آمده ...
    من کجا زندگی به دام افتاده‌ام که نمی‌توانم خودم را برهانم ؟ برهانم از این مهم ها ....
    راستش را می‌خواهید ؟ خودم هم بدم نیامده :) برای اولین بار کمی از بزرگ شدن کم‌تر ترسیده ام 
    وقتی که خواهرم مقوایی برای کارش می‌خواست و من گشتم تا آن را از میدان تجریش بخرم و تنها به این فکر کردم که شاید بیشتر هم بخرم که اگر رویش نشده بگوید کم نیاید.
    وقتی زولبیا بامیه خانه را در ماه رمضان من می‌خرم  و می‌آورم !
    مثل اولین روز دانشگاه یا مثل اولین روز کاری‌ام این اتفاقات هم برایم تازگی دارند و شیرینی !
    اما همین کار‌ها اگر مدام تکرار شوند دیگر نه این لذت ها را دارند و نه آن ترس سابق را از بزرگ شدن .
    ما بزرگ می‌شویم و زمان هرگز برای ما صبر نمی‌کند.
    این روز ها در تلاشم کتاب بخوانم و در سایتگود‌ریدز " هم آن‌ها را ثبت می‌کنم و این نظمی به فکرم می‌دهد که بدانم چه‌ها خوانده‌ام و چه‌ها مانده است.
    من سیگار نمی‌کشم و دلم می‌خواهد زیاد زندگی کنم،
    من به آینده فکر می‌کنم 
    من دارم بزرگ می‌شوم وحالا دیگر از بزرگ شدن نمی‌هراسم، از این که هراسی از بزرگ‌شدن ندارم می‌ترسم :)
    من همیشه ترسو بوده‌ام.
    و پشت ترس‌هایم قائم می‌شدم، اما از این که این روز ها با مردم بحث می‌کنم و کمتر دهانم خشک می‌شود،
    از این که حتی به برخورد فیزیکی با آدم ها نزدیک می‌شوم و دیگر نمی‌ترسم، می‌ترسم !
    روز به روز آنقدر عوض می‌شویم که خود دیروزم را نمی‌شناسم.
    ولی تنها یک حس در من مسیری که در آن هستم را تصدیق می‌کند.
    آن حس همان احساس شعف و انتظار برای فردایی‌ست که معنای زندگی‌ام را کامل می‌کند.
    در توصیفی واقعی ولی عاشقانه آن حس را مدیون کسی هستم که روز و شبم را روشن می‌کند،
    و مدیون خودم که ابتدا اینچنین هم‌راهی برگزیده و دوم این‌که در میان تمام نا‌امیدی ها به فردا فکر می‌کند و یقین دارد که 
    فردا را " درست می‌کند "، و هیچ‌گاه در انتظار منجی که بیاید و فردا را روشن کند نمی‌نشیند !
    فردا تاریک است اگر روشنش نکنیم ...
    من به سوی فردا می‌تازم و شب ها بهترین زمان برای پیشی گرفتن از هم‌عصر‌هایم است
    قرمزی چشمان و خواب‌آلودگی شدید، همان احساس حرکتی‌ست که از آن حرف می‌زنم،
    این که شب‌ها تلاشی برای خواب نکنی و از خستگی بیهوش شوی،
    سر درد‌های مدام و خستگی های جسمی،
    یعنی " من  زنده ام "



  • یه حرفایی به من() 
  • پیری

    چیزی تا شروع سال جدید نمانده و من مانده‌ام و سال‌های گذشته که گویا امروز دست بر گلوی من انداخته‌اند و از من پاسخی برای گذشته‌ها می‌خواهند !

    که روز‌هایت را چطور گذرانده‌ای ؟
    و من از پاسخ می‌مانم... روزهایی که گذشت، شاید اولین بار در زندگی‌ام باشد که افسوس گذشتن را برایم به یادگار گذاشته است.
    روز‌هایی که اگر بازگردم شاید به شیوهٔ دیگری با آن ها برخورد کنم.
    حال آن روز‌ها دیگر باز نخواهند گشت اما من باید آگاه باشم به امروزی که اگر چون گذشته برخورد کنم، همین افسوس را سال ها بعد خواهم داشت.
    نزدیک به سال جدید و در روز تولد آدم به فکر فرو می‌رود و به تمام ثانیه هایی که هیچ‌گاه بازگشتی برایشان نیست می‌اندیشد !
    این اهمیت زمان را هیچ کودک دبستانی در هیچ کجای جهان درک نخواهد کرد، من نمی‌خواهم بزرگ شوم ! نمی‌خواهم ...
    با این حال زمان می‌گذرد و من را پیر‌تر می‌کند! امروز جوانی ۲۱ ساله و کمی بعد، فردا جوانی ۴۲ ساله خواهم بود.
    غم گذشتن هیچ گاه کم نمی‌شود.
    ما پیر شده ایم و آیندگان از ما زود‌تر پیر خواهند شد!
    در میان این گذشت سریع... تنها لذت مسیر برای آدم می‌ماند!
    آن لحظاتی که کسی هست که با او بخندی و زمان را سوار شوی و آن گونه سپری کنی که دوست داری !
    من دو سال پیش که به زندگی خوابگاهی - بخوانید زندگی مستقل - رسیدم، هیچ از راه و رسم آن نمی‌دانستم و ترس داشتم از هر قدم که «من» مسئول آن قدم‌ها بودم ! هیچ گاه انقدر مسئول نبوده ام در زندگی ...
    حال که از آن سال ها می‌گذرد، می‌بینم که به «مسئولیت» عادت کرده ام و نه آن ترس سابق هست نه آن ابهام مدام !
    امروز من تصمیم می‌گیرم که چه بخرم و چه کنم و زمانم را چطور سپری کنم ...
    همچنان ترسی در وجودم هست که آن افسوس ها تکرار شود اما این بار مصمم‌ترم بر درستیِ هر قدمی که بر‌میدارم.



    نزدیکیم به نوروز،‌به روز نو ! بشنوید مرضیه را ...



  • یه حرفایی به من() 
  • سوگ سبز

    آن اتفاقی که برای همه می‌افتد ! " مرگ " 

    مردن آن ناگریز اتفاقی‌ست که همیشه بوده و هست...
    نزدیک‌ترین هایی که از من مرده اند دوستانم‌ اند - اگر نزدیکی را به نسبت های فامیلی محدود نبینیم - اولین رفیقی که از دست دادم به همه‌مان گفت برایش نگرییم . سپید بپوشیم و سر خاکش آوای شهناز تن ها را بلرزاند... نه آیاتی که سوگند می‌خورم اگر نگوییم همه، نیمی از حضار هیچ از آن نخواهند فهمید !
    چند روز قبل عموی مادرم را از دست دادیم، اتفاقی‌ست غمگین ! از دست دادن‌ها همیشه سخت و غمگین کننده استند!
    اما آن چیزی که مهم‌تر جلوه می‌کند نگاهی‌ست که هرکس به از دست دادن دارد،
    من وقتی کسی را از دست می‌دهم ابتدا غمگین می‌شوم و سپس می‌اندیشم به روز‌های خوبی که بود... اما در نهایت تمام تلاشم را می‌کنم که هیچ‌گاه غمی نخورم بر‌این سوگ، که آه چه روز‌هایی را که می‌شد با او باشم و در کنار او، اما نبودم ! این رفتار را ظلم می‌بینم به خودم و به او ! 
    غم، آن دردناک اتفاقی‌ست که برای همه می‌افتد اما تاکید من بروی اتفاق بودن آن است تا غمگین بودنش !
    مرگ آن رهایی و آزادی‌ست از غم هایی که این روز ها بر این سرزمین سایه انداخته ... من به پیشواز مرگ نمی‌روم و اگر بین مرگ و زندگی از من انتخاب بخواهند من زندگی را می‌گزینم ! ولی از مرگ هراسم نیست در عینی که به آن مشتاق نیستم ... چون ناتمام کار‌های بسیاری در من است که پیش از پایانشان اگر به انتها برسم ناکام می‌مانم و پس از آن ها مرگ من را آرامشی‌ست ابدی ! حال فارغ از نگاه های آخرت‌باورانه و یا ناباور‌انه ...
    در میان مرگ و زندگی مهم سبز بودن و آزادگی آدم هاست که همیشه حفظ شود ! 
    روحی آزاد و سبز و رها ...



  • یه حرفایی به من() 
  • نا'مردان'


       زن بودن سخت ترین کار در ایران است ...
    از صبح با نگاه های مختلف دیده شدن،‌ محدودیت‌های مختلف در روز‌های مختلف و بسیار بسیار بسیار‌های دیگر که می‌دانید و من با تکرارشان حالتان را "سرد" نمی کنم ...
    اولین بار پس از "هیس دختر‌ها فریاد نمی‌زنند" بغض کردم و در پایان خیس خیس گریه کردم...
    گریستم به حال خودم! به حال سر زمینم و به حال و روزی که برای زنان در این کشور درست کرده‌ایم ...
    البته که این اتفاقات تنها محدود به ایران نیست ! ولی درد و بغضی که گاهی به عنوان یک مرد -‌از نظر جنسیت‌- من را گرفتار می‌کند حداقل هاست ...
    در فیلم "عرق سرد" یک زن ! حتی نمی‌تواند بدون اجازه همسر خود به سفر برود ... نمی‌تواند از همسرش جدا بشود!!!!
    نمی‌تواند هایی که هرکدام از ما اگر بیندیشیم می‌بینیم ابتدایی ترین و ابتدایی ترین حقی‌ست که به عنوان انسان چه مرد و چه زن دارند!
    من نه حقوق دانم و نه وکیل و قاضی ... ولی من انسانم! یک روز بزرگی به من گفت آدم‌ها قانون را خود برای قانون شکنی‌های خود ترتیب می‌دهند و من آن را روز‌ها و سال هاست که فکر می‌کنم و روز به روز بیشتر آن را احساس می‌کنم ...
    وقتی حداقل‌ها برای یک جنسیت! یک قومیت! یک "انسان(!!!!)" زیر پای گذاشته می‌شود ... نای نفسی برای آدم می‌ماند؟ رویی برای آدم می‌ماند برای هم‌دردی با ایشان؟ و البته من خواهر دارم و مادر! و البته شما خواهر دارید و مادر... نمی‌خواهم به این استدلال روحانیون روی آورم که - فک کن خواهر(مادر) خودت باشه ... - ولی آیا این تصمیمات اگر برای خود شما گرفته شود؟ فریاد نمی‌زنید که آاااااای من هم آدمم و آزادی می‌خواهم؟ 
    فریاد نمی‌زنید که چه فرقییییی میان من و زن من است؟ 
    چرا اجازه من دست همسر من استتتتت؟
    البته که این نبرد میان دو جنسیت تمامی ندارد... و البته این عشق و کششی که هست... 
    وای و صد وای بر ما نا'مردان' بر مایی که برای خود نمی‌پسندیم و برای جنسیت دیگر چرا...
    این برخورد‌ها البته بی واکنش نمانده و این روز‌ها دخترانی جسور‌تر و یاغی‌تر را گاه در جامعه می‌بینم که می‌خواهند 'مردصفت' بار آیند که این افتخاری دوچندان است برای مایی که این بذر عقده را در دل‌هایشان گذاشتیم...
    چه آن روز که به دخترانمان گفتیم لاک قرمز نزنند... چه آن روز که گفتیم هیسسس! عه دختر که بحث نمی‌کند! 
    دردا دردا دردا....

    و در پایان این رباعی را سرد شدم : 

         تو شعری و مفهوم سرودن هستی
         از روز ازل مــظهر بودن هستی 
         آزادی‌تـــان چقــــدر باشد خانم ؟
         البتـه که آزاد به مــردن هســـتی !
       "صافحیان"



  • یه حرفایی به من() 
  • بازم امون از پاییز


       امروز اولین حقوق رسمی خودم را دریافت کردم!
    برایم همیشه استقلال داشتن و بزرگ شدن فرآیند جالبی بوده ولی مورد علاقه نه !!
    اما چه راه حلی ست برای این اتفاقی طبیعی ...
    حس و حال عجیبی دارد این روز های پاییزی ...
    از طرفی نگاه به آینده و نگاه به گذشته و نگاه به اتفاقاتی که در جریان است
    مدتی ست تفکراتم بدون تغییر مانده و حرف هایم تکراری شده که این به شدت نگرانم می کند !!
    و مدت زیادی ست کتاب نخوانده ام آن گونه که راضی کننده باشد، و این خود خود خود فاجعه است !
    من بسیار کتاب خوان نبوده ام هیچ گاه! ولی آن چه نگاه من را تغییر می داد به هر چیزی کتاب بوده و بس !
    و آن کسی که کتاب را بسیار در زندگی اش جاری کرده فیلم نیز دو چندان برایش شیرینی دارد ...
    البته که تفکر چیزی ست که باید در نهایت به آن رو آوریم 
    این روز ها حس و حال غریبی ست ... غریب و نه غمین ! 
    مدت زیادی می گذرد از خودکشی دوستم محمد، یکی از دلایلی که اینجا در این مورد می نویسم این است که کمتر کسی وبلاگ من را می خواند
    و این ها را خودم در آینده خواهم خواند و به این روز هایی که گذشته فکر خواهم کرد...
    به محمد فکر خواهم کرد که دیگر در موردش حس خاصی ندارم ! و این روز ها داشتم ... احساس عجیبی در مورد زندگی کردن و مردن !
    این که چقدر برای دیگران نبودن ما می تواند سخت باشد ! 
    چقدر شوکه کننده باشد و به دور از انتظار و غیر قابل باور!
    چقدر می تواند دیگران را ساعت ها خیره کند به گوشه ای و آن ها را به فکر وادارد ... به فکر ... به فکر !
    نمی دانم چطور می شود که کسی فکر خودکشی را نداشته باشد، یا به آن اقدام نکرده باشد
    حتما بسیاری آدم ها به آن فکر می کنند ... اما این که انجامش بدهیم صحبت دیگری ست که زمانی دیگر می طلبد .
    حال و روزی ست این پاییز هاااااا .... 
    راستی ؟ اگر مرده ها می توانند وبلاگ بخوانند : دلم برای تو سعید،‌ و تو ممد، تنگ شده ! نه خیلی تنگ ها ! اما به دیدار دوباره تان مشتاقم ! مرگ خوش :))



  • یه حرفایی به من() 
  • که باشی ....


       ما که نشسته بودیم داشتیم هیچ کاری نمی کردیم که یهو خواهر میاد پیشم و میگه چیکاااار می کنی ؟
    و من به این فکر می کنم که چیکار می کنم ؟ سوال بسیار سختی که جواب خیلی سخت تری هم داره !
    به این فکر می کنم که دو سال از زندگیم در دانشگاه و فضا های خیلی بزرگونه داره میگذره و من دارم چی کار میکنم ؟
    همیشه به روز های دانشجویی فک می کردم و به روز هایی که اتم ها رو بشکافم و کشف کنم و پیدا کنم و زندگیو رو به جلو به سرعت حرکت و جهان رو به جایی بهتر تبدیل کنم !
    اما دوباره به این سوال می رسیم که دارم چی کار می کنم ؟
    در حقیقت دارم روز ها رو سپری می کنم ... این مهم رو نباید فراموش کرد که هرچه روز ها رو بیشتر به بطالت بگذرونی کمتر یادت میاد که داری چیکار می کنی ؟
    اما به محض این که روز هات رو دقیق و پر کار بگذرونی فک می کنی که حیف نبود وقتم رو برای این به کار بردم ؟
    آیا امروز نسبت به دیروز رشد بیشتری داشتم ؟
    و کلی از این سوالات که ذهن رو قلقلک میده ...
    اما من یک هفته پیش از روز هام خیلی خیلی خیلی راضی بودم ! از این که شاغلم و از این که با این حال نوزده واحد برداشتم و دارم خودکشی میکنم با درس های زیاد و کار ....
    اما امروز به این فکر می کنم که سال دیگه که میشه سال آخر تحصیلم چیکاره ام ؟ 
    میخوام کنکور ارشد بدم یا اپلای کنم برای تحصیل و برم خارج از کشور ؟ انتخاب خیلی سختیه ... خیلی خیلی سخت !
    الاآن اصلا دلم نمی خواد مدت ها خانواده و دوستامو نبینم و برم خارج ...
    خیلی سختمه ! شاید اون طرف زندگی دیگری منتظرم باشه ! شاید اتفاقات جدید و روز ها و روز های جالب و شاید که نه - قطعا - زندگیم رو خیلی تغییر خواهد داد ! 
    اما می ترسم ... راستش خیلی می ترسم ... و دلم میخواد دوباره کوچیک بشم و برم زیر پتو قایم بشم تا مامانم بیاد و بگه که امیررضا بیا ناهار آمادس ! و من بگم الان میام و نرم تا دوباره ... سه باره  و ده باره صدام کنه و من از این که بم توجه میشه کیف کنم ...
    اما دیگه بزرگ شدیم ! داریم روز به روز بزرگ تر میشیم و باید به روز هایی فک کنیم که تنهاییم !
    من از تنهایی می ترسم ... حتی از فکر به تنهایی هم می ترسم !
    امشب به تنهایی ... به غربت ... به روزهایی که معلومم نیست ... به عصر جمعه ! و به عصر جمعه در غربت فکر کردم !
    چقدر زندگی میتونه جالب باشه ! عجیب باشه و سریع !
    درسته بعضی سال ها مثل سال کنکور خودش صد ها سال در دل خودش داره و بعد از تموم شدنش هم از خاطر نمیره ! اما سال هایی هم هستن که چشم به هم نزدی میگذرن و تو نگاه می کنی میبینی چیزی به پایان نداری و همش به دستات خیره میشی که چیا با خودت آوردی از سال ها قبل و دائم ناراضی که این نیست... انقد کمه ! کمه ....
    به دست هام نگاه می کنم و روز هایی رو میبینم که به خودم و همین دست ها افتخار خواهم کرد! اما امروز باید با همین دست ها بنویسم و کد بزنم و دست های تو رو توشون نگه دارم که باشی ! روزهایی که تنهاییمونو با هم تقسیم کنیم و بغضمون رو و شادی مون رو .... باشی و پا به پا و دست به دست روز ها رو بگذرونیم و بخندیم ! 
    که باشی ....



  • یه حرفایی به من() 
  • من به اندازه تمام روز های زندگی ام گریه دارم

    ما که وقتی قرار بود یکی برای کمک برود همه بسیج می شدیم برای کمک !

    ما که بغض هایمان را در گروه ها حل می کردیم و در دور هم بودن و با هم حرف زدن ...
    ما که سیگار را بد می دانستیم و خوب بودن خوب بود ! 
    به هم کمک می کردیم و وقتی یکی سختی می کشید همه سختشان بود !
    ما که این بودیم ؟
    ما را چه شده این روز ها ؟ 
    این روز ها که از هر طرفی بادی می وزد... آن هم پاییزی ...
    من که سبزم ! من که به زور سبز مانده ام ! 
    پاییز آمده و من ایستاده ام در برابرش !
    تنها و بی پناه ایستاده ام و نگاهش می کنم 
    او هم مرا نگاه می کند و من بغضم می شکند ...
    پاییز را درآغوش می کشم و می بوسمش 
    می گویم که سال هاست دلم برایش تنگ شده
    می گویم که این دعوای قدیمی مان را باید تمامش کنیم !
    اما هر کار می کنم باز هم پاییز است ... 
    من دلم بهار می خواهد ! من دلم سبز و آبی بودن را می خواهد 
    ولی پاییز آمده که مرا مبتلا کند  و راه گریزم چیست ...
    این روز ها که من با پاییز به گریه می نشینم مردمان هم گریه می کنند ...
    درد را در این روز های پایانی نیست و هر چه می گذرد تشدید و تشدید و تشدید !
    و من به اندازه تمام روز های زندگی ام گریه دارم ! گریه های ناتمامی که مرا ساخته و در خود حلانده ...



  • یه حرفایی به من() 
  • خانهء من کجاست ؟


      پیش نهاد : می توانید موسیقی را بر روی متن بشنوید ...


       بیشتر از تمام روز های زندگی ام در این یک سالی که به تهران آمدیم استرس کشیدم !
    من کودکی بودم شهرستانی که نهایت استرس ام پاره شدن توپ چهل تیکه ام بود که محکم به دیوار می کوبمش ! چون بعد از آن حتما مادر دعوایم می کرد.
    وقتی بزرگ شدم ماجرا از توپ بزرگ تر شد اما دغدغه هایم نه آنقدر ها بزرگ ! می توانستم برای نمره هایم استرس بکشم اما هیچ گاه فکر نمی کردم در شهر بزرگ آدم چقدر می تواند تنها باشد !
    از من می پرسیدند - پیشتر ها - که زندگی را چطور دوست داری ؟ تنها به گوشه ای یا در شلوغی و شهری بزرگ؟ 
    می توانید پاسخم را حدس بزنید و من را مردی با کیف چرمی در دست با کت و شلوار اتو کشیده که در حین حرکت صدای جیرک جیرک کفشش با زمین شنیده می شود تصور کنید !
    شاید روزگاری من هم خودم را اینگونه تصور کرده بوده باشم ! اما اینگونه بودن چیزی نیست که می خواستم !
    من زندگی را با طعم ماستِ چکیده طلب کرده بودم :)) شاید کمی روغن زرد یا به قول تهرانی ها « روغن کرمون شاهی » هم مزه اش را سنگین تر کند!
    در روستا ... در شهرستان ... در خلوت همه چیز آرام است و رام ... در شهر های بزرگ زندگی سخت است ... خیلی خیلی سخت!
    ولی چرا ماندگاریم در این سختگاه ؟ 
    وقتی در روستا با صدای گاو های از خواب بیدار می شوی از این همه بی عدالتی به ستوه می آیی ! از این که چرا در تهران مردم با صدای ماشین ها بیدار می شوند و من باید با صدای گاو از خواب برخیزم ... و بحث امکانات بیشتر در شهر های بزرگ!
    این انسان است و تمایلات مدامی که در تو تغییر می کند ... تمایلاتی که هر کجا که باشد ! بودنش را در جایی دیگر آرزو می کند ...
    گروس عبدالملکیان می گوید : « کدام پل در کجای جهان شکسته است ... که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟ » 
    من به خانه ام نمی رسم چون خانه ام را گم کرده ام ... در آرزوی شهرم وقتی در روستا هستم و در آرزوی روستا ام وقتی به شهرم !
    من خودِ تناقضم ! 
    من انسانم و این در فطرت من نهادینه شده است ... 
    من را به خنده می بینی وقتی اشک در دلم می ریزد و می گریم در اوج شادی !
    هرچه جلو تر می روم تناقض را در زندگی به وضوح می بینم ! در پست دیگری در وبلاگ در این باب صحبت کرده بودم ...
    دلم برای تمام روز های کودکی ام تنگ است :))‌ و منی دارم از این دل تنگی دم می زنم که هیچ گاه آرزوی بزرگ شدن نکرده بودن ... 
    وقتی انسان بزرگ می شود و به زندگی مجبور، باید ادامه دهد ... با هر آنچه سختی که در زندگی خواهد دید ... با هر آنچه بغض که در روز و شب باید قورت دهد
    تمام این ها را گفتم که به اوج گریه خود برسم و بخندم :)) در روزگاری که با این همه درد و سختی که برای ما رقم می زند ( یا می زنیم ؟ ) باید در پس هر خنده ام سبزی دشت نهفته باشد ... و آبیِ آسمانی که در آن کبوتر ها می خوانند و گنجشک ها روی درختان لانه گزیده اند ... در خلوت شان همه را شریک می کنند و با هم به آواز می ایستند ! مهم نیست در کجای این جهانِ گرد ( یا صاف ؟ ) ایستاده ام ! 
    هییییییچ چیز مهم نیست! مهم خنده های من و توست رفیق !‌در زیر همین آسمان !!!!!
    که آسمان در تمام دنیا ... درشهر در شهرستان در روستا در هررررر کجااااااا یکی ست ... آبی ! ( یا سبز ؟ )


     
    بشنوید صدای شجریان را روی فیلم دل شدگانِ علی حاتمی : 



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :