.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

که باشی ....


   ما که نشسته بودیم داشتیم هیچ کاری نمی کردیم که یهو خواهر میاد پیشم و میگه چیکاااار می کنی ؟
و من به این فکر می کنم که چیکار می کنم ؟ سوال بسیار سختی که جواب خیلی سخت تری هم داره !
به این فکر می کنم که دو سال از زندگیم در دانشگاه و فضا های خیلی بزرگونه داره میگذره و من دارم چی کار میکنم ؟
همیشه به روز های دانشجویی فک می کردم و به روز هایی که اتم ها رو بشکافم و کشف کنم و پیدا کنم و زندگیو رو به جلو به سرعت حرکت و جهان رو به جایی بهتر تبدیل کنم !
اما دوباره به این سوال می رسیم که دارم چی کار می کنم ؟
در حقیقت دارم روز ها رو سپری می کنم ... این مهم رو نباید فراموش کرد که هرچه روز ها رو بیشتر به بطالت بگذرونی کمتر یادت میاد که داری چیکار می کنی ؟
اما به محض این که روز هات رو دقیق و پر کار بگذرونی فک می کنی که حیف نبود وقتم رو برای این به کار بردم ؟
آیا امروز نسبت به دیروز رشد بیشتری داشتم ؟
و کلی از این سوالات که ذهن رو قلقلک میده ...
اما من یک هفته پیش از روز هام خیلی خیلی خیلی راضی بودم ! از این که شاغلم و از این که با این حال نوزده واحد برداشتم و دارم خودکشی میکنم با درس های زیاد و کار ....
اما امروز به این فکر می کنم که سال دیگه که میشه سال آخر تحصیلم چیکاره ام ؟ 
میخوام کنکور ارشد بدم یا اپلای کنم برای تحصیل و برم خارج از کشور ؟ انتخاب خیلی سختیه ... خیلی خیلی سخت !
الاآن اصلا دلم نمی خواد مدت ها خانواده و دوستامو نبینم و برم خارج ...
خیلی سختمه ! شاید اون طرف زندگی دیگری منتظرم باشه ! شاید اتفاقات جدید و روز ها و روز های جالب و شاید که نه - قطعا - زندگیم رو خیلی تغییر خواهد داد ! 
اما می ترسم ... راستش خیلی می ترسم ... و دلم میخواد دوباره کوچیک بشم و برم زیر پتو قایم بشم تا مامانم بیاد و بگه که امیررضا بیا ناهار آمادس ! و من بگم الان میام و نرم تا دوباره ... سه باره  و ده باره صدام کنه و من از این که بم توجه میشه کیف کنم ...
اما دیگه بزرگ شدیم ! داریم روز به روز بزرگ تر میشیم و باید به روز هایی فک کنیم که تنهاییم !
من از تنهایی می ترسم ... حتی از فکر به تنهایی هم می ترسم !
امشب به تنهایی ... به غربت ... به روزهایی که معلومم نیست ... به عصر جمعه ! و به عصر جمعه در غربت فکر کردم !
چقدر زندگی میتونه جالب باشه ! عجیب باشه و سریع !
درسته بعضی سال ها مثل سال کنکور خودش صد ها سال در دل خودش داره و بعد از تموم شدنش هم از خاطر نمیره ! اما سال هایی هم هستن که چشم به هم نزدی میگذرن و تو نگاه می کنی میبینی چیزی به پایان نداری و همش به دستات خیره میشی که چیا با خودت آوردی از سال ها قبل و دائم ناراضی که این نیست... انقد کمه ! کمه ....
به دست هام نگاه می کنم و روز هایی رو میبینم که به خودم و همین دست ها افتخار خواهم کرد! اما امروز باید با همین دست ها بنویسم و کد بزنم و دست های تو رو توشون نگه دارم که باشی ! روزهایی که تنهاییمونو با هم تقسیم کنیم و بغضمون رو و شادی مون رو .... باشی و پا به پا و دست به دست روز ها رو بگذرونیم و بخندیم ! 
که باشی ....



  • یه حرفایی به من() 
  • من به اندازه تمام روز های زندگی ام گریه دارم

    ما که وقتی قرار بود یکی برای کمک برود همه بسیج می شدیم برای کمک !

    ما که بغض هایمان را در گروه ها حل می کردیم و در دور هم بودن و با هم حرف زدن ...
    ما که سیگار را بد می دانستیم و خوب بودن خوب بود ! 
    به هم کمک می کردیم و وقتی یکی سختی می کشید همه سختشان بود !
    ما که این بودیم ؟
    ما را چه شده این روز ها ؟ 
    این روز ها که از هر طرفی بادی می وزد... آن هم پاییزی ...
    من که سبزم ! من که به زور سبز مانده ام ! 
    پاییز آمده و من ایستاده ام در برابرش !
    تنها و بی پناه ایستاده ام و نگاهش می کنم 
    او هم مرا نگاه می کند و من بغضم می شکند ...
    پاییز را درآغوش می کشم و می بوسمش 
    می گویم که سال هاست دلم برایش تنگ شده
    می گویم که این دعوای قدیمی مان را باید تمامش کنیم !
    اما هر کار می کنم باز هم پاییز است ... 
    من دلم بهار می خواهد ! من دلم سبز و آبی بودن را می خواهد 
    ولی پاییز آمده که مرا مبتلا کند  و راه گریزم چیست ...
    این روز ها که من با پاییز به گریه می نشینم مردمان هم گریه می کنند ...
    درد را در این روز های پایانی نیست و هر چه می گذرد تشدید و تشدید و تشدید !
    و من به اندازه تمام روز های زندگی ام گریه دارم ! گریه های ناتمامی که مرا ساخته و در خود حلانده ...



  • یه حرفایی به من() 



    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :