در  قسمتی از " طعم گیلاس " کیارستمی : 

«ناراحتی همه جور کشیده بودم، آخرش اونقدر ناراحت شده بودم که گفتم خودمو راحت کنم از این ناراحتی بابا چه خبره! صبح بود، تاریکی بود، پاشدم طناب برداشتم، انداختم پشت ماشین. برم قال قضیه را بکَنَم. برم خود کشی بکنیم! 

رفتم آقا نزدیک خونه ما توتستان بود. طناب انداختم گیر نکرد…رفتم بالا طنابُ گیر دادم. یه چیز نرمی به دستم خورد. توت بود…آفتاب از بالای کوه زده بود. چه آفتابی! چه سبزه زاری! صدای بچه ها بود. گفتن درختُ تکان بده. دادم توت می‌خوردن. منم خوردم. آمدم خونه به زنم هم توت دادم. آقا یه توت منو نجات داد!…

تو دَم صبح طلوع آفتابُ نمی خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتابُ؟ موقع غروب دیگه نمی‌خوای ببینی؟ نمی‌خوای این ستاره ها را ببینی؟ شب مهتاب اون وقت قرص کامل ماه، دیگه نمی‌خوای ببینی؟ آب چشمهٔ خنک نمی‌خوای بخوری؟ دست و صورتِتُ با اون چشمه بشوری؟از مزه ی گیلاس می‌خوای بگذری؟ نگذر! من می‌گم رفیقتم نگذر!»



  
 " ندانمت به حقیقت ... که در جهان به چه مانی 
جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی ... " 
( تمام ابیات آتی و این بیت از خداوندگار سخن - سعدی - ست )



   روز های خوبی نداشتم و بغض ها و بغض های بسیار !
در کشاش این جهان و چیستی من ... و کجابودنم در این کشور ؟ در این جهان ؟

 " تو پرده پیش گرفتی و زشتیاق جهانت !
ز پرده ها بدر افتاد راز های نهانی ... "

   جوابم کجاست ؟ پیچیدگیش کجاست ؟؟؟؟
حضرت امیر می فرماید :  " هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه خدا را هم با او دیدم  ! "

   شاید پاسخی نیابیم در تمام این فکر های پیچیده و راه های بی پایان ولی چه پاسخیم لازم می آید در میان این همه " او "

عذابش از روی دوستی 
دوریش از فرط نزدیکی
ناپیدا بودنش از عمق حضورش !

   پس مرا چه غم بر این زندگی و چه اخم بر رخسار ؟

   سخن کوتاه میکنم که باید چشید ... که باید دید ! روزها را ... تا کمی درک کرد ... تنها شاید کمی ...



 کلام آخر :     " بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد ! 
      تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی ... "



بشنوید قسمتی از این دیالوگ ها را و فیلم " طعم گیلاس " را -به هیچ وجه-  از دست ندهید :