به پایان امد یه جلد دیگه از دفتر و حکایت هم چنان پا بر جاست !
یکمی دیگه راه میوفتم سمت تابستون سمت راحتی و فراغت از درس ولی راستشو بخوای اصن نمیدونم این چیزیه که میخوام یا نه ...
نمیدونم این تابستون که برگردم خونه روبروی آینه با چه کسی مواجه میشم...
قطعا فک میکنم به تابستون پیش ک تنها ترین عاشق روی زمین بودم و تنها ی دوست از دنیا برام مونده بود
ادم تابستون امسال قوی تره شاید بهره بردن از ضعف احساسات این قدرتو بهم داده ولی نمیتونم بگم ناراضی ام !
امشب به این فک میکنم شاید و یه شاید خیلی محتمل اخرین باری باشه که این دو تا هم اتاقی رو میبینم توی عمرم و دفتر قصه شون تو زندگیم با این پایان باز ،بسته میشه!
نمیگم دلم براشون تنگ میشه چون دل تنگی مال من نیس ولی به یادشون خواهم بود...
دارن همه جمع میکنن وسیله هاشونو اینور و اونور میرن 
رفتم تو حیاط، اولین بار بود جا کفشی انقدددددد زیاد خالی بود تقریبا هیشکی نیس اینجا ...
شبیه قسمت اخر فیلماس 
احساس میکنم حتی شاید برای ی دنیای موازی دیگه این ی فیلمه که دارن تماشا میکنن !
دلم برای نور ماه که از بالای خونه ی همسایه می تابید و تا ساعت نیمه شب حرف زدنا با تلفن و قصه و بحث فلسفی،یا دعوای دخترا با دوس پسراشون و پشت پنجره فال گوش ایستادن :))))))
یا کیک پختن و مسخره بازیاش تنگ میشه ...

کات !