نمی دانم در مورد ترس چقدر ها باید صادق باشم ؟
نمی دانم چقدر ها با خودمان و یا با یکدیگر در این مورد صادقیم !
اما می دانم انسان های ترسو فرار می کنند
می دانم انسان های ترسو خودشان را می کشند تا از مسئله ای بگریزند
و می دانم انسان های ترسو همه جا هستند
و البته که می توانند تغییر کنند و ترسشان کم شود و یا تبدیل به دیگر نوع موجوداتی شوند 
من خودم را ترسو می دانستم اما این لفظ را برای خودم حفظ نمی کنم ، 
زیرا ابتدا تو به آن پی می برنی و سپس در صدد تغییر بر می آیی
ترس من آن چیزی نبود که من آن را دوست بدارم
ترس من آنی نیست که شاید فکرش را بکنید !
من از تاریکی نمی ترسم و بلعکس به آن علاقه دارم
من از حیوانات ترسناک و دیگر چیز های ترسناک تصور شدنی نیز هراسی ندارم !
اما اینان تنها ترس هایی هستند اشتباه !
- که البته دوست داشتنشان نیز به گونه ای ترس است برای من -
ترس من از روزی ست که من بگریزم ... 
یادم می آید یک روز به دوستی بسیار عزیز گفتم :
" از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی / بگزین ره سلامت ! ترک ره بلا کن !"
او ز من نگریخت و به من نزدیک تر نیز شد ...
ولی این را چطور ببینم ؟ خوشبختی و یا ترسناک ؟
من ترسناک بودم ؟ یا نزدیک شدن کسی به منِ ترسناک، ترسناک است ؟
آنچه را دارم بیان می کنم به وضوح برایش جواب دارم ! 
اما چیزی که می خواهم پاسخی برای آن نیست ...
من خود شجاعت را می خواهم !
به راستی که من شجاعت را نیز همانند عشق نمی توانم به تعریف محدود کنم
ایشان را باید حس کرد و فهمید! مثل آن چیزی که ریاضی دانان مجموعه می نامندش.
خودکشی یکی از راه هاست برای فرار از ترس هایمان !
البته نمی خواهم این موضوع را با نوع دیگر آن که بسیار شجاعانه می دانمش اشتباه برداشت کرد.
ولی به هر حال وقتی خودکشی راهی برای گریز از مسئولیت باشد چیزی جز ترسو بودن نیست !
و من گاهی دلم می خواهد گوشه ای بنشینم و ز غوغای جهان فارغ باشم...
این نیز گاه به گونه ای ترس است ! از آنچه که شاید بکنم و عواقبش 
اما باید دید، روبه رو شد ، کرد، رفت ، فروخت ، خرید ، برداشت، زد و هزاران فعل دیگر 
که انسانی را بسازد که بتواند بگوید "زندگی" کرده است !
البته همین ابتدا که در مورد زندگی گفتم باید این را مشخص کنم که این صرفا موضع من نسبت به زندگی ست 
اما زندگی دارد باااار مسئولیت مرد شدن و بزرگ شدن را بر دوشم می گذارد که مرا می ترساند ...
زندگی در تهران ترسناک است و من مدتی ست به شدت می ترسم 
اما آن را شناخته ام و دارم رو به روی آن می ایستم
روبه روی هر آنچه امکان پیش آمدن دارد و مرا ترسانده
و من روزی نخواهم ترسید ... و آن را همینجا اعلام می کنم !
به امید شادی ها و شجاعت ها و عشق ها برای تمام مردم سرزمینم 
که این روز ها خیلی فکر می کنم به شجاعتشان برای زندگی ....
برای ماندن ! و زندگی کردن ... شجاعانه زندگی کردن !