زمان کوتاهی ست که از طرف عزیزانم دعوت شده ام به نوشتن .گویا معتقد بوده اند شاید عقایدم یا چیزهایی که خودم آن ها را ذهن نوشته یا طغیان روحی می نامم جالب و یا گاهی راه گشا برای کسانی باشد.
همیشه در زندگی ام اندیشیده ام که آیا هرگز حاضر هستم جایم را با دیگری عوض کنم؟
و همیشه و همیشه و همیشه جوابی جز "خیر!" نداشته ام.
شاید همین یک مهم نشان از خوشبختی ام دارد که این روزها یا حداقل گاهی آن را فراموش میکنم،همین موهبت که فکر میکنم ، مینویسم ، دوستانی دارم که تشویقم می کنند و از همه مهم تر مخاطبینی که مرا میخوانند.
کمتر پیش امده که مستقیما برای کسی بنویسم.
اما این بار طغیان دیگری در باب صحبت با عزیزانم رخ داد.
این که بدانید متنی که می جوشد یا شعری که زاده می شود،خود خالق اند.این نوشته است که با جوشش خود نویسنده می افریند و شعر است که با زایش خود شاعر می سازد و شاعر و نویسنده همگی وسیله ای بیش نیستند شاید کمی متفاوت از دیگران از جهت پیشینه ی ادبی یا مطالعاتی یا تجربیات و ...
این بار در پی نظرات که با دقت و علاقه میخوانم شان متنی به ذهن امد بدین خاطر که دوست داشتم اکنون که هدفی والاتر از ستایش عزیزی دارم ، بگویم که همیشه در زندگی نزدیکانم همیشه رفیق هایم بوده اند.
و این رفاقت و همدلی ورای فاصله و یا نسبت خونی است. به فرض اگر چه دایی عزیزم که برایم همیشه نماد کتاب و خواندن و نوشتن و اندیشیدن بوده ، اول با نسبت خونی مرتبط ایم ولی در قلبم همیشه او را رفیقی دانسته ام که انسان همواره به دنبال رفیق شفیق است.

اگر امروز که در جوار رفیقِ جانم برای شما عزیزانم می نویسم ،همواره او را پیش از هر چیزی در قلبم، رفیق می دارم.
شاید این ها را بدان جهت نوشتم،که بگویم اگر مخاطبی در پس متن ها و نوشته هاست،هدف او نیست بلکه هدف ابتدا بیان آن چیزی است که باید،بیان احساسات ، نگرش ها و تفکرات انسانی در پس پرده ی وجود معشوقی.

شاید اکنون ، میوه ی ذهنم رسیده تر باشد از گذشته ای که نوشتن سخت می نمود و قطعا در این بلوغ نقد های عزیزان ،از موثر ترین ِِ پرورش ها است.
با احترام.