آدمی هر قدر تقلا کند که تنها باشد و در گوشه ی ساکت انزواش پناه بگیرد،باز انگار یک نیاز هایی در روح اوست که در معاشرت براورده می شود.
معاشرت و گفت و شنید با کسی که همچو اوست و می فهمد که او دیوانه است وقتی که نیست...
و می فهمد که شاید او یک چند تخته ای از او بیشتر دارد و می داند که نباید او را به سخره بگیرد و می داند که حرف هاش بیهوده نیست .

گاهی آدمی نیازمند شنیدن است ،چه تاییدی بر حرف هاش باشد یا نقدی بر ان ها...
نیازمند حرف های خانواده اندر حکایت حمایت ها و سرافکندگی و امید ها و دلگرمی ها.
شاید تنها نیازمند آغوشی برای رهایی از خستگی ها و روز مرگی ها.
شاید نیازمند همراهی گرمی ،قهوه ی تلخی،طنزی، شاید...

نیازمند این که بداند سختی روزگار تا بداند قدر روز های خوبش را و بیاموزد که همیشه راحتی و سختی دو روی یک سکه اند و اگر یکی نباشد دیگری بی معنی است.
شاید گاهی ادمی نیازمند ان است که دل را به دریا بزند،پا را به راه.برود و برود و برود تا هر جا که مقصد بود،شاید حتی خود رفتن،مقصد باشد،آموختن باشد،تجربه باشد یا حتی زندگی باشد.
یادم است که مادر بزرگم همیشه میگفت: سفر کن که حتی آب زلال هم وقتی راکد باشد مرداب می شود.
هنوز هم خوشحال ترینم که در دو راهی رفتن یا ماندن، سفر را برگزیدم با تمام خطرات و غیر منتظره هاش...

که آن سفر بهترینِ سفر هام بود ...