شاید یک چیزی باشد برای عصر های جمعه.
همیشه میگوید عصر های جمعه بد حال ترینند و غمین ترین حال و هوا ...
شاید هیچ وقت پیش از این متوجه نشده بودم که به خاطر زمان است که دلگیرم چون اگر صبح بیدار شوی و اشتباها تقویم شنبه را نشان دهد ایا عصرش باز هم غمین می شوی؟
یا می گفت هر وقت به یک مکان خاص بروم غمگین می شوی...
نمی دانم درست میگفت یا نه ولی نمی توانستم بپذیرم که یک مکان یا زمان خاص ادم را غمین کند.
البته که بهار مرا همیشه یاد اوری از خاطرات و حالات نه چندان دلچسب و غریب است،ولی شاید اگر اولین بار در زمستان بعضی اتفاقات می افتاد شاید بهار چنین حسی نداشتم!
گاهی احساس میکنم تنها هستم . می دانم که تنها هستیم همه مان...
در بن وجودمان تنهاییم و شاید گاهی زمانی محبت موجی تنهایی مان را بلرزاند...
گویی زندگانی صبوحی باشد در هر صبح گاه تا فراموش کنیم...
شاید ورژن آخر شب مان ورژن sober مان باشد که می خوابانیمش تا مبادا یادمان بیاید که ماجرا چه بود...
مدتی می گذرد که ساکت شده ام
شاید خنثی شده ام نسبت به خیلی چیز ها...
مثل سنگی خاکستری ،نه سرد و نه گرم...

شاید روز به روز کودکی دارد دور تر می شود و شاید روح انسان همان کودکی است و وقتی ان قدر دور شد که باید ،دست جسم را رها می کند و آزاد،می پرد...
مثل جاناتان،که به سرعت مطلق رسید...