167

تاریخ:جمعه 31 فروردین 1397-08:50 ب.ظ


  شاید یک چیزی باشد برای عصر های جمعه.
همیشه میگوید عصر های جمعه بد حال ترینند و غمین ترین حال و هوا ...
شاید هیچ وقت پیش از این متوجه نشده بودم که به خاطر زمان است که دلگیرم چون اگر صبح بیدار شوی و اشتباها تقویم شنبه را نشان دهد ایا عصرش باز هم غمین می شوی؟
یا می گفت هر وقت به یک مکان خاص بروم غمگین می شوی...
نمی دانم درست میگفت یا نه ولی نمی توانستم بپذیرم که یک مکان یا زمان خاص ادم را غمین کند.
البته که بهار مرا همیشه یاد اوری از خاطرات و حالات نه چندان دلچسب و غریب است،ولی شاید اگر اولین بار در زمستان بعضی اتفاقات می افتاد شاید بهار چنین حسی نداشتم!
گاهی احساس میکنم تنها هستم . می دانم که تنها هستیم همه مان...
در بن وجودمان تنهاییم و شاید گاهی زمانی محبت موجی تنهایی مان را بلرزاند...
گویی زندگانی صبوحی باشد در هر صبح گاه تا فراموش کنیم...
شاید ورژن آخر شب مان ورژن sober مان باشد که می خوابانیمش تا مبادا یادمان بیاید که ماجرا چه بود...
مدتی می گذرد که ساکت شده ام
شاید خنثی شده ام نسبت به خیلی چیز ها...
مثل سنگی خاکستری ،نه سرد و نه گرم...

شاید روز به روز کودکی دارد دور تر می شود و شاید روح انسان همان کودکی است و وقتی ان قدر دور شد که باید ،دست جسم را رها می کند و آزاد،می پرد...
مثل جاناتان،که به سرعت مطلق رسید...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
coolmath minesweeper
چهارشنبه 10 بهمن 1397 05:32 ق.ظ
Good post, thank
space cord coolmath
چهارشنبه 10 بهمن 1397 05:32 ق.ظ
I like the post, thank
zohrehkpz
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 06:50 ب.ظ
راستی عیدتون با تاخیر مبارک
zohrehkpz
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 06:43 ب.ظ
سلام آقای صافحیان عزیز...یه ماهی نبودم وبلاگم خاک گرفته! اومدم تکوندمش ب یه پست جدید...خوشحال میشم یه سر بزنید

راستی پست هاتون رو هم خوندم...خیلی بیان شیوایی دارین...تبریک میگم...اما در مورد این پستتون باید بگم من هر وقت این احساس رو تجربه میکنم (که زیادم هست) میفهمم که ی علامت خطره...که نذارم اینجوری بمونم...شاید بهتره خودمو بندازم تو جریان زندگی...شاید بهتره یکم مثل بقیه بود، پر از جنب و جوش و غلیان... تا بیشتر احساس زنده بودن کرد
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 12:57 ق.ظ
پایانی برای قصه ها نیست...
نه بره ها گرگ میشوند...
نه گرگ هاسیر!...
خستم از جنس قلابی آدم ها...
دارمیزنم خاطرات کسی که مرا آزرد...
حالم خوب است...
اما گذشته ام درد میکند...
«حسین پناهی»
بسیار عالی
موفق باشید
پاسخ رفیق شماره ی ۱۱۱۱ :
کس چه داند!
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 03:10 ق.ظ
من اعترض دارم،یه کاری کن نوتیف بیاد برای ریپلای زدن ها.
با شمام آقای مولف وبلاگ.
پاسخ رفیق شماره ی ۱۱۱۱ : برادر تا حدی دست منه خب !
ساعتی دیگر ریپلای میخوری
همون همیشگی
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 03:07 ق.ظ
دو بار خوندم و نفهمیدم چی میگی! مشکل از منه،میدونم.
فقط اینکه زندگی چیزی نیست که بشه فراموش کرد،اساسن ما زندگی میکنیم که خود را فراموش کنیم.
راستش خودمم حرفای خودم رو نمیفهمم،پس بیخیال بیا زندگی کنیم تا فراموش شویم.
پاسخ رفیق شماره ی ۱۱۱۱ : تقریبا مفهوم همین بود که میخواد فراموش بشه و فراموش کنه :))
و تناقضات ذهن نویسنده و اطلاعات بیرون نشون میده :))
شنبه 1 اردیبهشت 1397 01:03 ق.ظ
بسیار زیبا
افکاری زیبا متنی زیبا...
موفق باشید
پاسخ رفیق شماره ی ۱۱۱۱ : ممنون
پاینده باشید :)))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو