164

تاریخ:یکشنبه 26 فروردین 1397-11:25 ب.ظ


  گاهی در زندگی درد هایی هست که روح را در انزوا مثل خوره ذره به ذره می خورد.
شاید گاهی لازم است ،شاید روحی که هنوز استقامت پیدا نکرده و سنگ نشده باید ازموده شود...
شاید انسانی که هنوز از زندگانیش متعجب می شود وقتش رسیده که دیگر نترسد و نهراسد و حتی به استقبال درد برود ...

ولی چطور می توان فراموش کرد آن لحظه هایی را که به تنهایی هرگز از این تنهایی جان سالم به در نمی برد و صبر داشت رشته به رشته طناب می بافت تا شالی همیشگی بر گردنش بیاندازد...


ولی در شب های تار عاقبت ستاره ای درخشید و ماه کامل شد و روبروی هم ایستادند...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دو نفر
پنجشنبه 30 فروردین 1397 07:46 ب.ظ
به به چقدر زیبا و فصیح و شیوا،کلماتتان تا بن روحم نفوذ کرد و سرخوشی ای مرا فرا گرفت که کله ام باد کرد.
به اون یکی ادمین هم بگید مانند شما بنویسد و مقداری یادش دهید خیلی بی سواد است. :))))))))))))))))
پاسخ رفیق شماره ی ۱۱۱۱ : لطف دارید شما !! :)))))
چشمممم مقادیری توجیه خواهند شد :))))))))
حالا چرا دو نفر؟؟ ^^
یه نفر
دوشنبه 27 فروردین 1397 01:01 ق.ظ
چرا 164 حالا ؟!
پاسخ رفیق شماره ی ۱۱۱۱ : خب چون 164 مین پست وبلاگ بود :))


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات