اینجا که زندگی میکنم شب ها حال و هوای جالبی دارد
دلم برای دنیا تنگ می شود !
دنیا به اندازه یک 'لپ تاپ' و یک 'دفترچه'  کوچک می شود و شروع میکنم به نوشتن!
نمیدانم غیر از تعدادی از دوستانم دیگر چه کسانی حاضر به خواندن آنچه در این وبلاگ می نویسم هستند
اما من مینویسم هرچه از ذهنم می گذرد و دلم می خواهد ثبت شدنش را
مثل همین باد خنکی که می وزد
و یا شاخه ی عقاقیا که کنده ام و به دیوار اتاقم چسبانده ام
روزها هرچه سخت تر بگذرند شب ها را راحت تر سپری میکنی 
این را مدت مدیدی ست که زندگی کرده ام
حداقل بابت پنجشنبه و جمعه ها این اطمینان را دارم که راحت ترین شب هاست برایم
این روزها هدف هایی در سر دارم که برای رسیدن ، تلاشی بسیار بسیار بیشتر نیاز دارم 
و منی را می بیند که هنوز تلاش مذکور را نکرده ام!
" باید شروع کنم ... "
این جمله را حتما شما هم رو به رو شده اید 

اما باید شروع کنم !
بدون جمله ای که آغازی برای شروع باشد
و بدون انتظار فردایی برای شروع  ...