عید آمد و ماند و رفت !
 چون بسیار انسان هایی که در زندگی مان همین نقش را دارند 
و چون بسیاری از اتفاقات ...
اما در این میان باز هم اتفاقات و انسان هایی یافت می شوند که می آیند و می مانند و می مانند !
چندی ست حضورشان در زندگی من دیده می شود ...
حضوری که از قدیم بود و چشمی نبود دیدنش را 
روز های جدیدی برای هر آدمی با هر سال نویی آغاز می شود ، برای من نیز شده 
و باز ترسی ست در من که می پرسد ... فردا چه می شود ؟ و چه می شوم ؟
سوالاتی که معمولا پاسخی برایشان ندارم و سعی می کنم بنشینم و آینده ام را نگاه کنم ،
با این تفاوت که نشستن به معنی بی کار نشستنم نیست ... 
نشستنی ست این گونه :‌

       " بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم "

  با شعری که بیش از یک سال دارد تمام می کنم : (شعری که به مهم ترین انسان روزهایم تقدیمش کرده ام )

وقت رفتن رسیده مهتابم
پشت پلك شب آفتابی شو
امشبی را به تیرگی سر كن
صبح فردا دوباره آبی شو !

آسمان در خودش فرو رفته
بغض هامان گلو گلو دم كرد
چای را توی استكان خوردیم!
[چشم هایش دوباره شبنم كرد]
.
.
.

در تو هر لحظه ارتفاعی هست ...
بی قفس در تو اوج می گیرم
گور بابای صبح و آبی ها
روی آرامِ آب می میرم ...
.
.
.
چشم هایت كمی ورم دارند !
چای فنجانی ات چرا تلخ است ؟
روز های می روند و می آیند
روز ها دائما به ما تلخ است ...

بغض می گیردت مرا ول كن
باز پایان قصه ات باز است
من كبوترترینشان بودم
هر كبوتر غذای یك باز است !

وقت رفتن رسیده...باید رفت ؟
یك دقیقه بیا نشین و نرو !
امشبی را به تیرگی سر كن
امشبی را [و نقطه چین ] و نرو ...

 "صافحیان"