و سال نو آغاز شده !
اکنونی که دارم می نویسم ، هم در این سال لذت برده ام و هم نگاه کرده و تنها لبخند زده ام !
شاید من اینقدر ها حساس نباید باشم ...
شاید من اینقدر ها پیر نباید باشم ...
شاید مشکل از جایی ست که مشکلات را حس می کند ...
نمیدانم اتفاق کجا افتاده ! اما می دانم که هرچیزی را درا بتدا باید پذیرفت !
این را که نمی توانم کار هایی که هم سن هایم می کنند را لذت ببرم ...
سعی کرده ام ! بسیار سعی کرده ام اما اکثرا نمی توانم  !!!
این بیماری را برای هیچ کس نمیخواهم 
این که دلت نمیخواهد بزرگ شوی ... اما نمی توانی کودکانه روزگار بگذرانی 
و گاه باید با خودت حرف بزنی ... با خودت چای بنوشی و با خودت خلوت کنی ...
اما چیزی ست که زندگی را روشن می کند !
این که این خودت را در دیگری ببینی  و با او لبخند بزنی !
و با او سکوت کنی و زمان را لذت ببری ...
و با او زندگی کنی و سال جدیدت را نیز شروع کنی 
سال نو را شروع کرده ام با خودم :))
زیباست و می توانم امسال با خود بخوانم :

" من فال امسالم به نام توست ...
حافظ می گه میخواد برگرده !
میگه که اونم فال نو شو با ...
فال چشای تو شرو کرده "



پ .  ن :‌ رضا یزدانی را زندگی کنید و لبخند بزنید هر لحظه تان را !
سبز ترین و سرو ترین ها را برایتان آرزو دارم  ^^