نامه ای به یک رفیق 


باید برایت می نوشتم
بی هیچ مناسبتی و یا هیچ دلیل خاصی !
اصلا دلیلی خاص تر از این که یکی می تواند دیگری را دوست داشته باشد ؟
زندگی سرشار است از بودن ها ... نبودن ها ... ماندن ها و رفتن ها!
که با آن ها می توان گفت زندگی کرده ایم!
عاشقانه هایی که هر کودک دبیرستانی به دوست دخترش می نویسد را دیده ای ؟
یادم می آید ابتدایی که بودم نامه ای عاشقانه در راه مدرسه پیدا کردم ! و با دوستانم خواندیم  و خندیدیم
شاید اگر بعد تر ها پیدا می کردم دلم می سوخت به حال کسی که این نامه را نوشته ...
که اکنون چه حالی دارد ؟
جدایی سخت ترین اتفاقی ست که انسان می تواند بچشد!
جدایی از خانواده
از رفیق 
از معشوقه 
و یا از همسر ...
نمی دانم کدامشان می تواند سخت تر باشد ! اما می دانم که جدایی همیشه هست ...
اما کاش هرچه می تواند به تعویق بیفتد !
نمی دانم اما چیزی در درونم میخواهد با مرگ اتفاق بیفتد ، که آن را به سختی جدایی می نامم‌!
شاید هم فردا که از خواب بیدار شویم این مفهوم تلخ را زندگی کنیم!
" پشت یه کوه ... کوه می مونه ...
پشت یک مرد خسته دل یک زن !"
شاید هر مردی آرزوی این را داشته باشد که یک زن پشتش بماند !
نمی دانم اتفاقی ست نادر در میان این انسان ها یا چیزی بیش از توهم نیست یا از این قبیل صحبت ها!
و من از اتفاقی که خواهد افتاد حرف نمی زنم !
از اتفاقی که افتاده حرف می زنم و به "کوه" بودنت افتخار می کنم رفیق !
" کوه ها با هم اند و تنهایند 
همچو ما با همان و تنهایان "
این بیت معنایی منفی برای تنهایی تصویر می کند 
اما آنچه من تنهایی می ناممش چیز ست ورای تنهایی های معمول 
من آن را تنهایی می نامم که تو اجازه داری خودت باشی 
رها باشی 
به هیچ چیز فکر نکنی زمانی که دلت می خواد چیزی را داغ داغ بخوری !!
من با تو تنها هستم ! و این خیلی متفاوت با تنهایی هایی ست که دیگران خواهند دانست ...
از تو ممنونم که برایم فرهنگ لغتی مجزا ترتیب داده ای ! که تنها من می فهممش و خودت 
از تو ممنونم که مرا زندگی می کنی و اجازه می دهی در این سختْ روزگار تو را زندگی کنم !
و از تو ممونم به خاطر تمام آنچه که اتفاق افتاده و نمی دانم خواهد افتاد یا نه! مگر مهم است ؟
تا کنون زمان را زندگی کرده ای ؟؟ من کرده ام !
من روزگارم را سبز آبی تر از همیشه زندگی می کنم ....
و این نامه را همینجا برایت می نویسم: 
رفیقِ خوبِ روزگار !