امروز صبح خبری خواندم از بازماندگان فاجعه ی هوایی یاسوج !
بگذریم از صبحانه مان که مدت هاست " شده سیگار و چایی " 
دردناک بود که هواپیما نزدیک به فرودگاه بوده است ...
آنقدر نزدیک که در حالت عادی خلبان اعلام می کرده که تا دقایقی دیگر فرود می آیند
ولی اما دروغش به مسافران تنها مکان فرود بوده و بس ...
همین خود درد را به قصه اضافه می کرد که خواندم
بعضی ها پس از سقوط زنده بودند ... اما نتوانستند به جایی بگریزند
از میان برف و سرما و شاید آتش ...
و چه حسی است که میان برف و آتش بسوزی...
نه لزوما با گرمای آتش !
که با هرم درد ... 
من شرط می بندم آن لحظه به خانواده شان فکر می کردند ...
شاید به همسر و فرزندانشان ! شاید کسی به دوس دخترش 
شاید به رفیقی که سال هاست با او قهر اند !
و شاید به خودش ! که هیچ کس را ندارد که حتا برایش نگران شود !

بشنوید از محمدرضا شجریان " سکوت سرد زمان " را که باید شنید ... و سکوت کرد :))