پیراهن سپیدش را باز کرد 
اما باز از میان لباس ها یقه اسکی سبزش را پوشید
نمی توانست نفس بکشد ،
اما یقه اسکی را به بقیه ترجیح داد 
انگار خودش را خفه می کرد
در خودش
در سکوتش
در میان بی نهایتی که در او جریان داشت
عاشق بود و جز آن دلیلی نمی دید برای نفس کشیدن !
برای بودن و ماندن ...
شاید می شد تنهایی اش را در میان بغض هایی که در چشمانش غرق می کرد دنبال کنیم
شاید می شد او را دنبال کنیم ...
کاری که او نیز در آن ماهر شده بود
در فرار کردن و دنبال شدن ...
در ترس 
در ترس
در سکوت !
او تصمیمش را گرفته بود
و هیچ چیز جلو دارش نبود
جز یک صندلی ... زیر آن !



 پس از دیدن " من عصبانی نیستم " روی کیبورد ایشان را استفراغ کردم ... که کمی خالی شوم ! تنها کمی !