مترسک ها راست می ایستند و راست ایستاده می میرند ...


  از کنار مزارع گـندم

   یک قطار آمد و عبوری کرد

   توی غمگینی مسافر ها

   یک مترسک بهانه گیری کرد


   چشم روی قطار می دوزد

   چشم هایی که وارث دردند

   زخم هایی درون چوبش که...

   زخم هایی که مال یک مردند


   با کلاهی همیشه مخفی بود

   آن دو چشم عمیق و بیدارش

   ناگهان بوی دود را فهمید

   دود می کرد قلب بیمارش


   مزرعه توی دست هایش بود

   آتشی را به جانشان انداخت

   گندمی که برای بودن بود

   شعله ای در میانشان انداخت


   شعله ای که همیشه می سوزد

   مثل سیگارِ توی تنهایی

   شعله ای که همیشه می سوزد

   باز سیگار...باز تنهایی..!


   در میان صدای یک حلزون

   شعله ای از سکوت روشن بود

   توی آرامشِ  سیاهِ شب

   آتشی رو به روت،روشن بود


   توی تنهایی مسافر ها

   یک مترسک دوباره تنها شد

   با عبور قطار بعدی هم

   در دل مادرش زمین جا شد ..!

                                             "صافحیان"


  پس از یک ماه امتحان - آن هم نهایی - خروج از این دهکده ی تاریخی باستانی آب و هوایم را خوب کرد و دیدن تئاتر - نسبتن خوب - "دست نیافتنی ها" هم خوب ترم کرد و ساعت ها نشستن میان کتاب های شعری که دوست داریمشان هم خوب تر تر !

       شادمانگیتان برقرار !