مترسک

تاریخ:جمعه 29 خرداد 1394-08:15 ق.ظ

  

    مترسک ها راست می ایستند و راست ایستاده می میرند ...


  از کنار مزارع گـندم

   یک قطار آمد و عبوری کرد

   توی غمگینی مسافر ها

   یک مترسک بهانه گیری کرد


   چشم روی قطار می دوزد

   چشم هایی که وارث دردند

   زخم هایی درون چوبش که...

   زخم هایی که مال یک مردند


   با کلاهی همیشه مخفی بود

   آن دو چشم عمیق و بیدارش

   ناگهان بوی دود را فهمید

   دود می کرد قلب بیمارش


   مزرعه توی دست هایش بود

   آتشی را به جانشان انداخت

   گندمی که برای بودن بود

   شعله ای در میانشان انداخت


   شعله ای که همیشه می سوزد

   مثل سیگارِ توی تنهایی

   شعله ای که همیشه می سوزد

   باز سیگار...باز تنهایی..!


   در میان صدای یک حلزون

   شعله ای از سکوت روشن بود

   توی آرامشِ  سیاهِ شب

   آتشی رو به روت،روشن بود


   توی تنهایی مسافر ها

   یک مترسک دوباره تنها شد

   با عبور قطار بعدی هم

   در دل مادرش زمین جا شد ..!

                                             "صافحیان"


  پس از یک ماه امتحان - آن هم نهایی - خروج از این دهکده ی تاریخی باستانی آب و هوایم را خوب کرد و دیدن تئاتر - نسبتن خوب - "دست نیافتنی ها" هم خوب ترم کرد و ساعت ها نشستن میان کتاب های شعری که دوست داریمشان هم خوب تر تر !

       شادمانگیتان برقرار !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
امین
شنبه 20 تیر 1394 03:01 ق.ظ
لذت بردم زیبا بود...بند اول ایراد قافیه داری
دانیال
یکشنبه 31 خرداد 1394 11:49 ب.ظ
من میخام تو رو ببینم!!!
دانیال
شنبه 30 خرداد 1394 07:20 ق.ظ
تابستونت مبارک....
Parham joooooooooooooon
جمعه 29 خرداد 1394 10:15 ق.ظ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic