تبلیغات
.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

------------------------///11:11\\\------------------------

سیاه بودیم !
تغییرمان دادند ...
تغییر نکردیم !
سبز شدیم ...
سبز ماندیم ...
سبز ماندیم ...
آنقدر سبز ماندیم
که به آسمان رسیدیم ...
که آبی شدیم !!

حال تنها منِ سـبـــــز آبـــــــــــی مانده ام !



  • یه حرفایی به من() 
  • نخوانندگان


    گاهی آدم دلش می خواهد بنویسد !
    دفترچه ها بهترین هم دم آدم اند این زمان ها
    دفترچه هایی که روز ها بعد مرورشان می کنیم و لبخندی بر لبمان می نشیند ...
    حتا لبخندی ناشی از بغضی های گذشته
    اما من سال هاست دفترچه هایم را درمیان صفحاتی یافته ام که مجازی ست و برای من ماندگاری اش بیشتر از کاغذ است
    این وبلاگ!
    صفحه ی اینستاگرام من!
    نوشته هایی که در گوشی قدیمی سامسونگم دارم!
    و لا به لای کاغذ هایی که بعضی هایشان پیدایشان نیست و بعضی دیگر را هنوز هم دارم 
    نوشتن به آدم قدرت می دهد ...
    قدرت خالی کردن آن چه در مغزش می گذرد و انسان را خالی می کند از اتفاقات زندگی اش
    چقدر انسان ها قصه های متحرک جذابی اند
    روز ها در مترو مینشینم و مردم را نگاه می کنم
    بعضی ها خوابیده اند و بعضی بیدار بیدار !
    هر کسی به دنبال کاری می رود ...
    چند سال پیش هم در اتوبوس مسیر مدرسه به خانه می نشستم
    و به مردم زل می زدم
    پوچی زندگی در نگاه خیلی هایشان بود....
    دلسردی از روز هایی که پشت سر گذاشته اند
    نمی دانم این نوشته ها را کسی خواهد خواند؟ یا برای خودم می ماند!
    این روز ها برای مردم کانال تلگرام و صفحات اینستاگرام گویا هستند که من با این همه استفاده ازشان دلم به آن ها خو نمی کند
    که وبلاگ و ایمیل دوستان قدیمی هر آدمی هستند که با آن ها کار کرده اند 
    دلم برای نوشتن تنگ شده بود
    برای پراکنده نویسی 
    برای این که فکر نکنم ابتدا موضوعم را فکر کنم و شروع و پایانی زیبا برایش در نظر بگیرم !
    از اینکه مرا نمی خوانید ممنونم
    گاهی نخواندنتان باعث می شود که بهتر بنویسم و بهتر خودم را خالی کنم 
    چون دیگر قرار نیست بابت هر کلمه ام برای آقا و یا خانم "ایکس" توضیح بدهم!
    دلم تنگ است ... دلم برای سکوت کوهستان و تنهایی کوهستان تنگ است
    دلم برای تک تک احساسات آن روز ها تنگ است 
    روز هایی که دغدغه ای جز درس و مدرسه و عاشقی های آن دوران نبود .
    راستی حال دل شما چطور است نخوانندگان این صفحه ؟ :))



  • یه حرفایی به من() 
  • بذرانگی



        به برادران و خواهرانم : 

        در من بیا و زرد جارو کن 
        دیگر توان سبز ماندن نیست
        اینجا کفن پوشیده ای دشت است
        اینجا...هر آن که بود ! دیگر نیست

        نفرین و لعنت را رها کردیم
        ما زخم خوردیم و چه ها کردیم؟
        کاری نبود آنی که ما کردیم...
        مردی به زنجیر است و دشمن نیست ...
     
        تاریکی ما بیشتر می شد
        از گریه ها تاریخ تر می شد
        دائم فضا تاریک تر می شد
        این قصه ها لازم به گفتن نیست !

        ما را میان گریه رویاندند
        بذرانگیمان را نمایاندند
        ما رشد کردیم و تبر ماندند
        امروز دیگر وقت مردن نیست

        از بغض تازه تر شدیم اما
        بی دود خاکستر شدیم اما
        بی بال و پر ... پرپر شدیم اما
        پایان کار گل ! شکفتن نیست ...
     
                                                   "صافحیان"

      پ.ن : سعی کردند مارا دفن کنند غافل از اینکه ما بذر بودیم
     (ارنست چگوارا)



  • یه حرفایی به من() 
  • مشت بسته

    مسافر مرد: من یه ایده دارم که کاملا دیوونگیه، ولی اگه ازت نپرسمش.. بقیه عمرم همش منو اذیت میکنه
    مسافر زن: چی؟
    مسافر مرد: من میخوام بازم باهات صحبت کنم، اصلا نمیدونم وضعیت تو چطوره، ولی من حس میکنم یه جورایی اشتراکاتی داریم، درسته؟
    مسافر زن: آره، منم همین طور
    مسافر مرد: خب، عالیه، این کاریه که میکنیم.. اینجا با من توی ویانا پیاده شو و بیا شهر رو سیاحت کن
    مسافر زن: چی؟
    مسافر مرد: این جوری بهش فکر کن... 10 ، 20 سال برو جلوتر، باشه؟ و تو متاهل هستی.. ولی ازدواجت دیگه اون انرژی همیشگی رو نداره، شروع میکنی به سرزنش کردن شوهرت، راجع به تمام مردایی که توی زندگیت باهاشون آشنا شدی فکر میکنی و اینکه چه اتفاقی ممکن بود بیفته اگه تو با یکی از اونا همراه میشدی... من یکی از اونا هستم، پس بهش به عنوان یه سفر در زمان فکر کن، از اون موقع تا الآن... تا بفهمی چه چیزی رو از دست داده بودی، این یه لطف بزرگه به تو و شوهرت... تا بفهمی که تو چیزی رو از دست ندادی، منم به اندازه ی اون بی حال و خسته کننده ام و تو تصمیم درست رو گرفتی و واقعا خوشبختی.
    مسافر زن: بزار کیفم رو بردارم
     ( before Sunrise , 1995 ,  Richard Linklater )



      پیش نوشت : مدت هاست که تصمیم به تعلیق گرفته بودم ...
    از این وبلاگ ! از شعر ! از زندگی شاید :)
       بازگشتم :)) و خب این بار سبز تر ... آنقدر سبز که آبی !
       و اما شعر :


    بغضی گرفته راه صدا را كه حل شود!
    در من قطار های نرفته زیاد بود ...
    ما مثل سگ نشد كه شجاعت نشان دهیم
    گفتیم كوس جنگ! ولی حرفِ باد بود ...

    در ما پر است از همه ی اتفاق ها
    ترسیده ایم از خفقان كلاغ ها 
    وقتی سكوت ! اهرم دندان شكن نشد
    بهتر كه بر ملا بشود راز زاغ ها

    روزی نیامده كه به خاطر نیاوریم 
    فریاد های خسته ی مشتی جنازه را
    تاریخ كهنه می شود اما ... نمی شود!
    تنها نگاه كردنِ این همه بهت تازه را
    .
    .
    .
    مردانه پا به پای جهان سرفه می كند
    در مشت بسته اش جلو چشم عابران
    ما یك نمونه ایم ! از آزادی بشر 
    در بازِ بسته اش جلوی چشم عابران  

                                                     "صافحیان"

    پس نوشت : این وبلاگ رسما مجدد شروع به فعالیت خواهد کرد !



  • یه حرفایی به من() 
  • انتهایی نو

    شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم

    ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ...  (شکیبی اصفهانی)  


    پیش نوشت : من همیشه عاشق زندگی بوده ام  !

    به خاطر بالا و پایین رفتن هایی که بدان هیجان می بخشد...

    به خاطر لحظه هایی که می اندیشی انتهایی ست تلخ ... و چیزی جز ابتدایی شیرین نمی بینی!

    به خاطر "سرخ زخم" هایی که بدنت را می پوشاند و "سبز اندیشه" هایی که جاشان می روید

    من همیشه عاشق زندگی بوده ام ! عاشق تضاد و تناقض هایی که مرا شکل می دهند .


      

       خورشید تاریک است ... آسِمان گرفته !

       در انتهایِ تیرگی "من" جان گرفته


       امّید در "رگمرگ" ها می چکد از "تو"

       انگار باز "او" دستِ این انسان گرفته


       چیزی به جز گرد و غبار و خاک دارد

       این کالبد که قدرتِ   ایمان گرفته


       بی شک زمین لایق نخواهد بود این بار...

       "بارِ امانت" را که بدین سان گرفته


       در امتدادِ بی نهایت ها چراغی

       اللهُ نورُ الارض را آسان گرفته !

                                                       "صافحیان"


     پس نوشت: این روز ها کنکور از آنچه می اندیشیم به ما نزدیک تر است...

     عجیب عجیب عجیب دورانی بود ...! و در آخر: درد هاتان را خاک کنید تا جوانه بزند !

     





  • یه حرفایی به من() 
  • ؛

                              ؛



  • یه حرفایی به من() 
  • سبزانگی

    مـا هیــزمِ تـــویِ آتش انداخـته ایم

    با درد -اگرچه دیر- ما ساخته ایم

    این قصه به انتهایمان خواهد "برد"

    ما قافیه را زود...ولی "باخته" ایم !

                                           "صافحیان"


     پ.ن : سبز بمانید و نگذارید "هیچ" کسی زردتان کند !

      بهاری ترین بهار را برایتان و برای خودم آرزو میکنم ... "سبزانگیتان" بر قرار...



  • یه حرفایی به من() 
  • یازده های یازده باره

    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش    بیرون کشید باید ازاین ورطه رخت خویش...

                                                                                                      (حافظ  جان)


    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله ی کار خویش گیرم...

                              (سعدی جان)


     گاهی بی احساس شدن نسبت به یک عدد 1111 بار از باور کردن آن سخت تر است ..!

     پ.ن امروز یازدهمین روز یازدهمین ماه سال است.


    پ.ن2 جالب است که بفهمی دوستی دیگر هم با این دو بیت مدام شده است !


    پ.ن3 خود را دوست بدارید،زیرا تنها کسی ست که هرگز ترکتان نخواهد کرد و حتا ترک کرنش نیز شیرین است !

     



  • یه حرفایی به من() 
  • كبوتر دل

    اتفاق ها تجربه اند

    و بعضی هاشان گران تمام می شوند...

    مثلن دیر بفهمی بیهوده جنگیده ای!

    روز های سختی ست اما می گذرند و تنها قدرت برایمان بیادگار می ماند !!


    با یک طرح به روز می شوم :


         گنجشک با درخت سقوط می کند

                             از صدای اره ها بریده است...

                                                                   "صافحیان"


     پ.ن :چارپاره ای جدید دارم اما مجال نوشتن نیست که بسیار خسته ام...و همچنان سبز!

    پ.ن ٢: دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند / از گوشه ی بامی كه پریدیم..پریدیم!!(وحشی)



  • یه حرفایی به من() 
  • لاشه

       ادوارد: میدونی فرق بین درد و رنج چیه ؟

        آنا :چه فرقی میکنه؟ وقتی دوتاشون بدن

       ادوارد:وقتایی که باهات حرف میزنم و حواست پیش یکی دیگه س، این میشه رنج!

       آنا:خب درد چیه اونوخ؟

       ادوارد:که با این حال باز دوست دارم ..!

    [ اسب های لنونگراف شبیه ما نیستند/ رابرت کیوساکی]


       یک لاشه که بوی گوه گرفته من را

       معنی شده هر ثانیه هی مردن را

       در فکر خودش به عشق بازی مشغول ..،

        [ آن مرد بغل کشید حجم زن را !]

                                                "صافحیان"


      پ.ن: این روز ها سخت می گذرد... لحظه لحظه ام به تناقض می رسد...  و مدام  بیت سید مهدی موسوی را میخوانم:

       فحشی ست در دلم که شدیدن مودب است/ در من تناقضی ست که هر روزش از شب است!



  • یه حرفایی به من() 
  • تو نمیمیری!

         سرباز برگ های مرا جمع می کند  /  ما باختیم! نوبت یک مرد دیگر است ...

                                                                                                      "سید مهدی موسوی"



        به مهدی موسوی عزیز – که این روز ها حال خوبی ندارد –


       
    هی گریه كن تا بغض هایت را بشورانی
       
    از زندگی چیزی به جز اندوه می دانی؟
       
    هی گریه كردی در تمام بی كسی هایت
       
    خود را كشیدی توی آن آغوش تنهایت
       
    خود را كشیدی در میان ورطه ای از خون
       
    خود را كشیدی مثل یك سیگار دردافزون
       
    خود را كشیدی توی دفتر های نقاشی
       
    شاید تو هم مثل خودت كمرنگ تر باشی!
       
    تاریك تر از این همه فانوس،خاموشی!
       
    تنها خودت بر درد های كهنه ات گوشی
       
    اما درون خیس باور پا نمیگیری
       
    حتا سراغی هم از این دنیا نمیگیری
       
    در آخرین پاییز با برگی كه می افتد
       
    تصمیم هایی محكم و مردانه میگیری
       
    رقصان و لرزان بر زمینی خشك می افتی
       
    در زیر پای عابران هم جا نمیگیری
       
    در بیت بیت شعر هایت مرگ جریان داشت
       
    جان می دهی هرروز...اما تو! نمیری ...

                                                                    "صافحیان"


    sedmehdi

       

        پ.ن خودش را نیز به خواندنش دعوت کردم ...



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :