.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

------------------------///11:11\\\------------------------

سیاه بودیم !
تغییرمان دادند ...
تغییر نکردیم !
سبز شدیم ...
سبز ماندیم ...
سبز ماندیم ...
آنقدر سبز ماندیم
که به آسمان رسیدیم ...
که آبی شدیم !!

حال تنها منِ سـبـــــز آبـــــــــــی مانده ام !



  • یه حرفایی به من() 
  • شروع


    اینجا که زندگی میکنم شب ها حال و هوای جالبی دارد
    دلم برای دنیا تنگ می شود !
    دنیا به اندازه یک 'لپ تاپ' و یک 'دفترچه'  کوچک می شود و شروع میکنم به نوشتن!
    نمیدانم غیر از تعدادی از دوستانم دیگر چه کسانی حاضر به خواندن آنچه در این وبلاگ می نویسم هستند
    اما من مینویسم هرچه از ذهنم می گذرد و دلم می خواهد ثبت شدنش را
    مثل همین باد خنکی که می وزد
    و یا شاخه ی عقاقیا که کنده ام و به دیوار اتاقم چسبانده ام
    روزها هرچه سخت تر بگذرند شب ها را راحت تر سپری میکنی 
    این را مدت مدیدی ست که زندگی کرده ام
    حداقل بابت پنجشنبه و جمعه ها این اطمینان را دارم که راحت ترین شب هاست برایم
    این روزها هدف هایی در سر دارم که برای رسیدن ، تلاشی بسیار بسیار بیشتر نیاز دارم 
    و منی را می بیند که هنوز تلاش مذکور را نکرده ام!
    " باید شروع کنم ... "
    این جمله را حتما شما هم رو به رو شده اید 

    اما باید شروع کنم !
    بدون جمله ای که آغازی برای شروع باشد
    و بدون انتظار فردایی برای شروع  ... 



  • یه حرفایی به من() 
  • ‌‌Bleu

       
      موزیک در حین خواندن پیشنهاد می شود .



    زمان زیادی نمی گذرد که یافتمت ،
    آن زمانی که کافی بود نگاهی - بیشتر - به دور و بر بیندازم 
    یافتنت را آبی تر از سبز بودن می پندارم ... رها تر از رهاییم !
    یافتنت چونان روحی بود برای جسم درختی کهنه که هم صحبت گنجشک هاست ...
    روحی که بدان استحکام ریشه بخشید برای روز هایی سرشار از خشکسالی 
    روز هایی که شاید قطره آبی نیز برای نوشیدن یافت نشود ! 
    حضورت مانا باد روحِ آبی تر از سبز بودنم :))
    ای منِ من !

    توضیح نوشت :‌ زین پس منِ دیگری با نام  " رفیق ۱۱۱۱ "  این وبلاگ را با من شریک می شود !
    در نوشتن ... در خواندن نظرات و تمام آنچه برای من بود 
    حال آن که نظرات خصوصی سابق همچنان خصوصی ست .

    موزیک نوشت : این موزیک از فیلم سه گانه ی کیشلوفسکی ، فیلم آبی انتخاب شده ( Trios Couleurs Bleu )
     و موسیقی این فیلم توسط  Zbigniew Preisner ساخته شده است .
     


     بشنویدش : 



  • یه حرفایی به من() 
  • روزآمد


       عید آمد و ماند و رفت !
     چون بسیار انسان هایی که در زندگی مان همین نقش را دارند 
    و چون بسیاری از اتفاقات ...
    اما در این میان باز هم اتفاقات و انسان هایی یافت می شوند که می آیند و می مانند و می مانند !
    چندی ست حضورشان در زندگی من دیده می شود ...
    حضوری که از قدیم بود و چشمی نبود دیدنش را 
    روز های جدیدی برای هر آدمی با هر سال نویی آغاز می شود ، برای من نیز شده 
    و باز ترسی ست در من که می پرسد ... فردا چه می شود ؟ و چه می شوم ؟
    سوالاتی که معمولا پاسخی برایشان ندارم و سعی می کنم بنشینم و آینده ام را نگاه کنم ،
    با این تفاوت که نشستن به معنی بی کار نشستنم نیست ... 
    نشستنی ست این گونه :‌

           " بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم "

      با شعری که بیش از یک سال دارد تمام می کنم : (شعری که به مهم ترین انسان روزهایم تقدیمش کرده ام )

    وقت رفتن رسیده مهتابم
    پشت پلك شب آفتابی شو
    امشبی را به تیرگی سر كن
    صبح فردا دوباره آبی شو !

    آسمان در خودش فرو رفته
    بغض هامان گلو گلو دم كرد
    چای را توی استكان خوردیم!
    [چشم هایش دوباره شبنم كرد]
    .
    .
    .

    در تو هر لحظه ارتفاعی هست ...
    بی قفس در تو اوج می گیرم
    گور بابای صبح و آبی ها
    روی آرامِ آب می میرم ...
    .
    .
    .
    چشم هایت كمی ورم دارند !
    چای فنجانی ات چرا تلخ است ؟
    روز های می روند و می آیند
    روز ها دائما به ما تلخ است ...

    بغض می گیردت مرا ول كن
    باز پایان قصه ات باز است
    من كبوترترینشان بودم
    هر كبوتر غذای یك باز است !

    وقت رفتن رسیده...باید رفت ؟
    یك دقیقه بیا نشین و نرو !
    امشبی را به تیرگی سر كن
    امشبی را [و نقطه چین ] و نرو ...

     "صافحیان"



  • یه حرفایی به من() 
  • تولدتولدتولدتمبارک


    امروز روز تولد من است !
    دهمین روز ماه فروردین ...
    به نقل خانواده ، همین حوالیِ  ساعت دو نیز چشم به جهان گشوده ام و از این قبیل سخنان .
    اما روزگار چنان چرخید که بیست بار گردش زمین را احساس نکردم ، مادامی که بود !
    این اتفاق در دیگر روز هایی از زندگی می افتد ،
    شما حضور بزرگان و دوستانی را در زندگی تان احساس نمی کنید ... اما هستند !
    مثل خوشبختی هایی که احساسشان نمی کنید اما هستند .
    و من دوستانی دارم که احساسشان می کردم ... و بودند ... و هستند !
     چه بی اندازه خوشبخت که منم ...
    روز هایم را سبز سپری می کنم ، با لبخندی به انحنای زمین !
    امسال مثل سال قبل و سال های قبل نبود
    امسال داشتم می خندیدم ، در روز تولدم !!
    برایم عجیب بود که شب تولدم را بسیار شاد و خوب سپری کردم ...
    برایم عجیب بود این اتفاق که افتاد 
    عجیب اما نه دور از ذهن که برایش منتظر بودم 
    بیست سال تمام منتظر بودم که روز تولدم را بخندم !
    که لااقل روزی عادی سپری کنمش ...
    بیست سال تمام است که منتظرت هستم 
    و مرسی که به سرم آمدی 
    :)



  • یه حرفایی به من() 
  • شب نوشته


    شب که می شود انگار اتفاق ها را گذر نمی توان ! 
    شب که می شود هر چیزی عمق می گیرد ... هر کاری! هر حرفی ... امان از شب! 
    و امان از روز هایی که ذهن را خوراکی نیست جز فکر و فکر 
    انسان موجودی ست به غایت عجیب و غریب !  
    نمی دانم چرا اینطور هرچیزی را برای خودش تغییر می دهد! 
    مثلا فکر کنید که مردی یک شب مسواک نزند ، در همان لحظه هزاران دلیل بر بد بودن و یا عدم وجوب مسواک بر شما فتوا می کند ! و حال فکر کنید همان مرد را حین مسواک زدن ، که چقدر خوبی ها پشت هر مسواک زدن خوابیده که به ذهن ما خطور نیز نمی کنید ... 
    توجیه ها چونانی هستند که ما می سازیمشان ! 
    و خوشا توجیه کارانی که ماییم ... انسان هایی که پایانی بر خطاهایشان نیست !
     و با صحبتی به اشتباه نبودن آن ها تاییدیه الصاق می کنند ! 



    و در پایان : آه از این بشر نسیانگر! که ان الانسان لفی خسر... (چهرازی)



  • یه حرفایی به من() 
  • سبزالگی


    و سال نو آغاز شده !
    اکنونی که دارم می نویسم ، هم در این سال لذت برده ام و هم نگاه کرده و تنها لبخند زده ام !
    شاید من اینقدر ها حساس نباید باشم ...
    شاید من اینقدر ها پیر نباید باشم ...
    شاید مشکل از جایی ست که مشکلات را حس می کند ...
    نمیدانم اتفاق کجا افتاده ! اما می دانم که هرچیزی را درا بتدا باید پذیرفت !
    این را که نمی توانم کار هایی که هم سن هایم می کنند را لذت ببرم ...
    سعی کرده ام ! بسیار سعی کرده ام اما اکثرا نمی توانم  !!!
    این بیماری را برای هیچ کس نمیخواهم 
    این که دلت نمیخواهد بزرگ شوی ... اما نمی توانی کودکانه روزگار بگذرانی 
    و گاه باید با خودت حرف بزنی ... با خودت چای بنوشی و با خودت خلوت کنی ...
    اما چیزی ست که زندگی را روشن می کند !
    این که این خودت را در دیگری ببینی  و با او لبخند بزنی !
    و با او سکوت کنی و زمان را لذت ببری ...
    و با او زندگی کنی و سال جدیدت را نیز شروع کنی 
    سال نو را شروع کرده ام با خودم :))
    زیباست و می توانم امسال با خود بخوانم :

    " من فال امسالم به نام توست ...
    حافظ می گه میخواد برگرده !
    میگه که اونم فال نو شو با ...
    فال چشای تو شرو کرده "



    پ .  ن :‌ رضا یزدانی را زندگی کنید و لبخند بزنید هر لحظه تان را !
    سبز ترین و سرو ترین ها را برایتان آرزو دارم  ^^



  • یه حرفایی به من() 
  • جدیدا

    قبلْ گفتْ : 
    چیزی به پایان سال نمانده !
    یعنی آن روز ها که باید صبر کنم تا چند روز دیگر عید باشد و آن موقع پست بگذارم !
    اما از آنجا که هیچ وقت نتوانسته ام اینقدر ها صبر کنم و خیلی تولد ها را قبل از ۱۲ شب تبریک گفته ام‌‌،‌این را هم نخواهم توانست و در موردش خواهم گفت!



    چه حرفی می ماند در انتهای سالی سرشار از خوبی و بدی  و بهترین ها و بدترین ها !
    همینقدر همه چیز را یک سال داراست ...
    همیشه در این انتهای سال ها به این اندیشیده ام که سالی که گذشت را حاضرم تکرار کنم یا نه ؟
    و یادم می آید از مسیر زندگی ام در انتهای سال راضی بوده ام! در عین حالی که سخت ترین ها را پشت سر گذاشته ام و همچنین ساده ترین ها را
    به هر حال زندگی چیزی جز این نیست!
    خوشحالم که سال جدیدی را برای شادی دارم و لبخند می زنم به روز های خوب و بد پیش رو !
    و نمی دانم که چطور باید این سال را به پایان ببرم ...
    سخت تر از یک شروع خوب ! پایان بخشیدن به کار های مانده است
    شاید زین رو قیامت را سخت می انگاریم !
    اما چیزی جز "امید" انسان را به آینده نخواهد توانست راندن !
    پس به امید روز های بهتر ... 
    به امید آزادی !



    بعدْ گفتْ :
    وَلَا یَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا ۚ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ | و سخن منکران خاطرت را غمگین نسازد، که هر عزت و اقتداری مخصوص خداست و او شنوا و داناست.



  • یه حرفایی به من() 
  • قرمز


    دردی کـه بـه هر نــگاه تــزریــق شـده
    یا رگ کـه دوباره پاسخـش تـیــغ شـده 
    این بـادکـنـکْ قرمــزِ قرمــز مانــده !
     انــگـار همیشه در خودش جیغ شـده ...

    صافحیان

    Red-Ballon



  • یه حرفایی به من() 
  • خوب شد


    پیشنهاد نوشت : ابتدا موسیقی را پخش کنید اگر میلی بود !


    همه مان گاه می نویسیم که چیزی را رها کنیم
    همه مان گاه نوشته هایی داریم در ذهنمان
    زندگی هر آدم سرشار است از نوشته ها ...
    و در هر نوشته جهانی ست جدید ... انسانی ست جدید!
    به حق که ما انسان ها در هر تولد یگانگی خود را حفظ می کنیم 
    و چه زیباست وقتی انسان متولد می شود ...
    و چه زیباست وقتی انسان مجددا متولد می شود ... و شاید زیباتر از قبل!
    خرسندم که تولدی دارم به هنگام تولد بهار ...
    و خوشحال تر می شوم اگر تولد ثانی ام را همزمان با قبلی  در بهار تجربه کنم ...
    عید نزدیک است و سبزه ها دارند متولد می شوند !
    این روز ها سبز درختانی را می بینم که شکوفه زده اند 
    اما ز چه روی ؟
    مگر با اولین باد نابهاری تن تسلیم نمی کنند ؟
    آیا مرا توانی هست برای مبارزه با این نابهاری باد ها ..؟
    هر گاه پاسخیش می یابم و هیچ گاه نیست که پاسخی ثابت پیدا کرده باشم !
    می گذارم که روزگار سپری شود ... 
    و به امید بادبهاری !
    دلم برای دوستانی تنگ می شود که تن تسلیم کردند به باد !
    نمی دانم کجا هستند و چه می کنند ! اما دلم برای آن ها تنگ می شود
    شاید اگر بودند این دل تنگی این قدر ها زیاد نمی شد 
    شاید به تمسخر مرده پرستم می خواندند - که شاید باشم -
    اما چه کنم نزدیک سال نو و سبز شدن یادشان در من جوانه می زند و این سوال که 
    کجایید ؟
    پس از رفتنت هر وقت این را می شنیدم ، با خود می گفتم که" دردش دوا شد "
    راستی رفیق ؟ دردت دوا شد ؟؟


    بشنوید "خوب شد" را از همایون شجریان :



  • یه حرفایی به من() 
  • نامه سی و سوم

    نامه ای به یک رفیق 


    باید برایت می نوشتم
    بی هیچ مناسبتی و یا هیچ دلیل خاصی !
    اصلا دلیلی خاص تر از این که یکی می تواند دیگری را دوست داشته باشد ؟
    زندگی سرشار است از بودن ها ... نبودن ها ... ماندن ها و رفتن ها!
    که با آن ها می توان گفت زندگی کرده ایم!
    عاشقانه هایی که هر کودک دبیرستانی به دوست دخترش می نویسد را دیده ای ؟
    یادم می آید ابتدایی که بودم نامه ای عاشقانه در راه مدرسه پیدا کردم ! و با دوستانم خواندیم  و خندیدیم
    شاید اگر بعد تر ها پیدا می کردم دلم می سوخت به حال کسی که این نامه را نوشته ...
    که اکنون چه حالی دارد ؟
    جدایی سخت ترین اتفاقی ست که انسان می تواند بچشد!
    جدایی از خانواده
    از رفیق 
    از معشوقه 
    و یا از همسر ...
    نمی دانم کدامشان می تواند سخت تر باشد ! اما می دانم که جدایی همیشه هست ...
    اما کاش هرچه می تواند به تعویق بیفتد !
    نمی دانم اما چیزی در درونم میخواهد با مرگ اتفاق بیفتد ، که آن را به سختی جدایی می نامم‌!
    شاید هم فردا که از خواب بیدار شویم این مفهوم تلخ را زندگی کنیم!
    " پشت یه کوه ... کوه می مونه ...
    پشت یک مرد خسته دل یک زن !"
    شاید هر مردی آرزوی این را داشته باشد که یک زن پشتش بماند !
    نمی دانم اتفاقی ست نادر در میان این انسان ها یا چیزی بیش از توهم نیست یا از این قبیل صحبت ها!
    و من از اتفاقی که خواهد افتاد حرف نمی زنم !
    از اتفاقی که افتاده حرف می زنم و به "کوه" بودنت افتخار می کنم رفیق !
    " کوه ها با هم اند و تنهایند 
    همچو ما با همان و تنهایان "
    این بیت معنایی منفی برای تنهایی تصویر می کند 
    اما آنچه من تنهایی می ناممش چیز ست ورای تنهایی های معمول 
    من آن را تنهایی می نامم که تو اجازه داری خودت باشی 
    رها باشی 
    به هیچ چیز فکر نکنی زمانی که دلت می خواد چیزی را داغ داغ بخوری !!
    من با تو تنها هستم ! و این خیلی متفاوت با تنهایی هایی ست که دیگران خواهند دانست ...
    از تو ممنونم که برایم فرهنگ لغتی مجزا ترتیب داده ای ! که تنها من می فهممش و خودت 
    از تو ممنونم که مرا زندگی می کنی و اجازه می دهی در این سختْ روزگار تو را زندگی کنم !
    و از تو ممونم به خاطر تمام آنچه که اتفاق افتاده و نمی دانم خواهد افتاد یا نه! مگر مهم است ؟
    تا کنون زمان را زندگی کرده ای ؟؟ من کرده ام !
    من روزگارم را سبز آبی تر از همیشه زندگی می کنم ....
    و این نامه را همینجا برایت می نویسم: 
    رفیقِ خوبِ روزگار !


     



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :