تبلیغات
.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

------------------------///11:11\\\------------------------

سیاه بودیم !
تغییرمان دادند ...
تغییر نکردیم !
سبز شدیم ...
سبز ماندیم ...
سبز ماندیم ...
آنقدر سبز ماندیم
که به آسمان رسیدیم ...
که آبی شدیم !!

حال تنها منِ سـبـــــز آبـــــــــــی مانده ام !



  • یه حرفایی به من() 
  • شط رنج


      اجرای " شطِّ رنج " را برایتان می گذارم که لذتش را با شما شریک شوم ...
    این اجرا در ۱۳۹۷/۲/۱۳ در تالار حافظ اجرا شد و من لحظه به لحظه اش را لذت بردم !
    با حجم  ۴۵ مگابایت می توانید دانلود کنید فایل صوتی این تئاتر - کنسرت را 
    ولی یادتان نرود اگر دوباره به روی صحنه رفت ، - هیچ جوره -  اجرای بی نظیرش را از دست ندهید :

    : احسان افشاری
    : علی ساسانی نژاد، حامد شفیع خواه
    : سارا رسول زاده، حامد شفیع خواه

    : علی قمصری
    : هاله سیفى زاده، بهادر صحت، حسین پیر حیاتی، مارال قمی
    نوازندگان 
    : علی قمصری 
    : کامران منتظری 
    : امیر فرهنگ اسکندری 
    : عسل ملک زاده
    : اشکان مرادی 
    : پریسا پیرزاده 
    : فرشادشیخی، نرگس تقی پور 
    : علی ساسانی نژاد
    : لیلا جعفری
    : مینا عبدی
    : ‌ نکیسا ربیعی
    : لیدا رشیدی 
    : علیرضا علیخانی
    : سارا حدادی (you studio ) 
    : ایلیا شمس (تئاتر بازها) 
    : رضا افشاری 
    : سمیه سامانی
    : محمدرضا مهربانى
    : رضا افشارى
    : گلناز گودرزى


    shat'ranj



  • یه حرفایی به من() 
  • بقا!


      " الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم "  (شیخ مفید، الامالی، ص 310، الناشر: جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة  قم.)


       من زیاد اهل نوشتنم ، مخصوصا زمانی که سخن نتوانم !
    البته من زیاد اهل صحبت هم هستم ...
    گویا در این میان تنها کمتر اندیشیدن را برگزیده ام 
    نمیدانم چرا این روز هایم را با بغضی مدامم
    گاهی یک دوست تو را به خودت می برد و به یادت می آورد خودت را!
    دوستی که در مقابلش جز حقیقتِ تو نمی ایستد و جز آنچه که هستی نمی نشیند
    چند روزِ گذشته را با چنین دوستی گذراندم و پی بردم منی را که پس از عید ،‌سبز نیست ...
    روزگار هر چقدر دردناک تر ! تو را قدرتی می طلبد بیشتر ...
    ۱- حال و روز کشورم خوب نیست و من که مدام اخبار را پیگیر بودم را به تیرگی می کشاند
    ۲- منِ بیست ساله را چه آینده ای انتظار می کشد و من چه آینده ای را به انتظار نشسته ام ؟
    ۳- درس و کار و تفریحم به حد مکفی نیست و آرامشی برایم ارمغان نیاورده که جز این هدفیش نیست!
    ۴- بهانه ها برای حال بد آنقدری هست که حال خوبم را ثبات نتوانم !
    با این دلایل و بهانه ها حال بدم را توجیه کردم ... و بدان پی بردم 
    بهتر شدنش طالب زمان است و اراده ...
    که در پی آنم!



  • یه حرفایی به من() 
  • 167


      شاید یک چیزی باشد برای عصر های جمعه.
    همیشه میگوید عصر های جمعه بد حال ترینند و غمین ترین حال و هوا ...
    شاید هیچ وقت پیش از این متوجه نشده بودم که به خاطر زمان است که دلگیرم چون اگر صبح بیدار شوی و اشتباها تقویم شنبه را نشان دهد ایا عصرش باز هم غمین می شوی؟
    یا می گفت هر وقت به یک مکان خاص بروم غمگین می شوی...
    نمی دانم درست میگفت یا نه ولی نمی توانستم بپذیرم که یک مکان یا زمان خاص ادم را غمین کند.
    البته که بهار مرا همیشه یاد اوری از خاطرات و حالات نه چندان دلچسب و غریب است،ولی شاید اگر اولین بار در زمستان بعضی اتفاقات می افتاد شاید بهار چنین حسی نداشتم!
    گاهی احساس میکنم تنها هستم . می دانم که تنها هستیم همه مان...
    در بن وجودمان تنهاییم و شاید گاهی زمانی محبت موجی تنهایی مان را بلرزاند...
    گویی زندگانی صبوحی باشد در هر صبح گاه تا فراموش کنیم...
    شاید ورژن آخر شب مان ورژن sober مان باشد که می خوابانیمش تا مبادا یادمان بیاید که ماجرا چه بود...
    مدتی می گذرد که ساکت شده ام
    شاید خنثی شده ام نسبت به خیلی چیز ها...
    مثل سنگی خاکستری ،نه سرد و نه گرم...

    شاید روز به روز کودکی دارد دور تر می شود و شاید روح انسان همان کودکی است و وقتی ان قدر دور شد که باید ،دست جسم را رها می کند و آزاد،می پرد...
    مثل جاناتان،که به سرعت مطلق رسید...



  • یه حرفایی به من() 
  • مردان


      ولی به هر حال یک روز می فهمی که یک مرد برای خانوده اش چقدر ارزش قائل است !
    و آن روز دلت می خواهد پدرت را بغل کنی ...
    اما چرا این فاصله ی مردانه همیشه هست ؟
    چرا مرد ها زن نیستند و زن ها مرد ؟
    امروز صبح پدرم بیدار شد و برای ناهارم چیزی درست کرد و برایم بسته بندی نیز کرد
    حتا ترشی مورد علاقه ام را هم گذاشت!
    وقتی می خوردم بغضم گرفت ...

    می دانم که این را نمی خوانی پدر دوست داشتنی من
    اما برایت می نویسم :  که هر مردی برای خانواده اش می ایستد ! 
     - مردانه -  می ایستد ...



  • یه حرفایی به من() 
  • لال


        آدم چشم که باز می کند می بیند !
    اتفاقا من همیشه از دیدن خوشحال نیستم ! با این که دیدن را دوست دارم اما همیشه ی خدا دیدن را دلم نمیخواسته
    زین روی عینکی بودن را موهبتی می پندارم 
    اولین بار دبیرستان بودم که خبری را شنیدم که هیچ گاه دلم شنیدنش را نمی خواست ...
    رازی بود که درون سینه نفس هایم را تنگ تر می کرد ... امروز هم می کند ، اما دلیل برای تنگی نفس در تهرانِ لعنتی بیش از دیگر جاهاست ...
    و این اتفاقِ وحشتناک  - شنیدن راز - را پایانی نبود ...

       اعتماد چیزی ست که هنوز شیوه ی درست مواجهه با آن را نیاموخته ام ،‌
    اما این را می دانم که بدون آن نمی توان زندگی کرد و همینطور با آن .
    باید آدم را ها دید و حس کرد ... و سنجید ! 
    از این که بشونم " از اولم می دونستم نمیشه بهت اعتماد کرد ! "
    تنفری دارم که هرگز پس از شنیدنش از زبان کسی ، منِ سابقم را نخواهد دید !
    من در زندگی سعی کرده ام - آنقدری که می توانم - راز های دیگران را نگه دارم
    و امید داشتم که دیگران نیز با من همانگونه رفتار کنند 

         نمیدانم چرا بر سر قبری گریه می کنیم که مرده ای در آن نیست ...
    روزگار تیره را سپید نمیبینم 
    ولی سیاهی چشم را می زند و پایانش سپیدی ست 
    به امید سپیدی نشستن به معنی نادیدن سیاهی نیست
    و من چقدر این گزاره ها را زندگی می کنم ...
    هر روز که باید کارتن خواب های گوشه کنار تجریش را ببینم ،
    و هر شب که باید سیگاری را تحمل کنم که بر لبان پیر تاکسی رانی می سوزد ...
    و می سوزاند تمام افکاری را که از صبح به آن ها فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند !
    دلم پایانی بر این چرخه می خواهد ...
    دلم باران می خواهد !
    باران !

    [ در این قسمت صحنه تاریک می شود و موسیقی پخش می شود ... ]




  • یه حرفایی به من() 
  • 164


      گاهی در زندگی درد هایی هست که روح را در انزوا مثل خوره ذره به ذره می خورد.
    شاید گاهی لازم است ،شاید روحی که هنوز استقامت پیدا نکرده و سنگ نشده باید ازموده شود...
    شاید انسانی که هنوز از زندگانیش متعجب می شود وقتش رسیده که دیگر نترسد و نهراسد و حتی به استقبال درد برود ...

    ولی چطور می توان فراموش کرد آن لحظه هایی را که به تنهایی هرگز از این تنهایی جان سالم به در نمی برد و صبر داشت رشته به رشته طناب می بافت تا شالی همیشگی بر گردنش بیاندازد...


    ولی در شب های تار عاقبت ستاره ای درخشید و ماه کامل شد و روبروی هم ایستادند...



  • یه حرفایی به من() 
  • شروع


    اینجا که زندگی میکنم شب ها حال و هوای جالبی دارد
    دلم برای دنیا تنگ می شود !
    دنیا به اندازه یک 'لپ تاپ' و یک 'دفترچه'  کوچک می شود و شروع میکنم به نوشتن!
    نمیدانم غیر از تعدادی از دوستانم دیگر چه کسانی حاضر به خواندن آنچه در این وبلاگ می نویسم هستند
    اما من مینویسم هرچه از ذهنم می گذرد و دلم می خواهد ثبت شدنش را
    مثل همین باد خنکی که می وزد
    و یا شاخه ی عقاقیا که کنده ام و به دیوار اتاقم چسبانده ام
    روزها هرچه سخت تر بگذرند شب ها را راحت تر سپری میکنی 
    این را مدت مدیدی ست که زندگی کرده ام
    حداقل بابت پنجشنبه و جمعه ها این اطمینان را دارم که راحت ترین شب هاست برایم
    این روزها هدف هایی در سر دارم که برای رسیدن ، تلاشی بسیار بسیار بیشتر نیاز دارم 
    و منی را می بیند که هنوز تلاش مذکور را نکرده ام!
    " باید شروع کنم ... "
    این جمله را حتما شما هم رو به رو شده اید 

    اما باید شروع کنم !
    بدون جمله ای که آغازی برای شروع باشد
    و بدون انتظار فردایی برای شروع  ... 



  • یه حرفایی به من() 
  • ‌‌Bleu

       
      موزیک در حین خواندن پیشنهاد می شود .



    زمان زیادی نمی گذرد که یافتمت ،
    آن زمانی که کافی بود نگاهی - بیشتر - به دور و بر بیندازم 
    یافتنت را آبی تر از سبز بودن می پندارم ... رها تر از رهاییم !
    یافتنت چونان روحی بود برای جسم درختی کهنه که هم صحبت گنجشک هاست ...
    روحی که بدان استحکام ریشه بخشید برای روز هایی سرشار از خشکسالی 
    روز هایی که شاید قطره آبی نیز برای نوشیدن یافت نشود ! 
    حضورت مانا باد روحِ آبی تر از سبز بودنم :))
    ای منِ من !

    توضیح نوشت :‌ زین پس منِ دیگری با نام  " رفیق ۱۱۱۱ "  این وبلاگ را با من شریک می شود !
    در نوشتن ... در خواندن نظرات و تمام آنچه برای من بود 
    حال آن که نظرات خصوصی سابق همچنان خصوصی ست .

    موزیک نوشت : این موزیک از فیلم سه گانه ی کیشلوفسکی ، فیلم آبی انتخاب شده ( Trios Couleurs Bleu )
     و موسیقی این فیلم توسط  Zbigniew Preisner ساخته شده است .
     


     بشنویدش : 



  • یه حرفایی به من() 
  • روزآمد


       عید آمد و ماند و رفت !
     چون بسیار انسان هایی که در زندگی مان همین نقش را دارند 
    و چون بسیاری از اتفاقات ...
    اما در این میان باز هم اتفاقات و انسان هایی یافت می شوند که می آیند و می مانند و می مانند !
    چندی ست حضورشان در زندگی من دیده می شود ...
    حضوری که از قدیم بود و چشمی نبود دیدنش را 
    روز های جدیدی برای هر آدمی با هر سال نویی آغاز می شود ، برای من نیز شده 
    و باز ترسی ست در من که می پرسد ... فردا چه می شود ؟ و چه می شوم ؟
    سوالاتی که معمولا پاسخی برایشان ندارم و سعی می کنم بنشینم و آینده ام را نگاه کنم ،
    با این تفاوت که نشستن به معنی بی کار نشستنم نیست ... 
    نشستنی ست این گونه :‌

           " بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم "

      با شعری که بیش از یک سال دارد تمام می کنم : (شعری که به مهم ترین انسان روزهایم تقدیمش کرده ام )

    وقت رفتن رسیده مهتابم
    پشت پلك شب آفتابی شو
    امشبی را به تیرگی سر كن
    صبح فردا دوباره آبی شو !

    آسمان در خودش فرو رفته
    بغض هامان گلو گلو دم كرد
    چای را توی استكان خوردیم!
    [چشم هایش دوباره شبنم كرد]
    .
    .
    .

    در تو هر لحظه ارتفاعی هست ...
    بی قفس در تو اوج می گیرم
    گور بابای صبح و آبی ها
    روی آرامِ آب می میرم ...
    .
    .
    .
    چشم هایت كمی ورم دارند !
    چای فنجانی ات چرا تلخ است ؟
    روز های می روند و می آیند
    روز ها دائما به ما تلخ است ...

    بغض می گیردت مرا ول كن
    باز پایان قصه ات باز است
    من كبوترترینشان بودم
    هر كبوتر غذای یك باز است !

    وقت رفتن رسیده...باید رفت ؟
    یك دقیقه بیا نشین و نرو !
    امشبی را به تیرگی سر كن
    امشبی را [و نقطه چین ] و نرو ...

     "صافحیان"



  • یه حرفایی به من() 
  • تولدتولدتولدتمبارک


    امروز روز تولد من است !
    دهمین روز ماه فروردین ...
    به نقل خانواده ، همین حوالیِ  ساعت دو نیز چشم به جهان گشوده ام و از این قبیل سخنان .
    اما روزگار چنان چرخید که بیست بار گردش زمین را احساس نکردم ، مادامی که بود !
    این اتفاق در دیگر روز هایی از زندگی می افتد ،
    شما حضور بزرگان و دوستانی را در زندگی تان احساس نمی کنید ... اما هستند !
    مثل خوشبختی هایی که احساسشان نمی کنید اما هستند .
    و من دوستانی دارم که احساسشان می کردم ... و بودند ... و هستند !
     چه بی اندازه خوشبخت که منم ...
    روز هایم را سبز سپری می کنم ، با لبخندی به انحنای زمین !
    امسال مثل سال قبل و سال های قبل نبود
    امسال داشتم می خندیدم ، در روز تولدم !!
    برایم عجیب بود که شب تولدم را بسیار شاد و خوب سپری کردم ...
    برایم عجیب بود این اتفاق که افتاد 
    عجیب اما نه دور از ذهن که برایش منتظر بودم 
    بیست سال تمام منتظر بودم که روز تولدم را بخندم !
    که لااقل روزی عادی سپری کنمش ...
    بیست سال تمام است که منتظرت هستم 
    و مرسی که به سرم آمدی 
    :)



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :