.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

------------------------///11:11\\\------------------------

سیاه بودیم !
تغییرمان دادند ...
تغییر نکردیم !
سبز شدیم ...
سبز ماندیم ...
سبز ماندیم ...
آنقدر سبز ماندیم
که به آسمان رسیدیم ...
که آبی شدیم !!

حال تنها منِ سـبـــــز آبـــــــــــی مانده ام !



  • یه حرفایی به من() 
  • 173 یا برای مخاطبینم که خاص ترین اند !

    زمان کوتاهی ست که از طرف عزیزانم دعوت شده ام به نوشتن .گویا معتقد بوده اند شاید عقایدم یا چیزهایی که خودم آن ها را ذهن نوشته یا طغیان روحی می نامم جالب و یا گاهی راه گشا برای کسانی باشد.

    همیشه در زندگی ام اندیشیده ام که آیا هرگز حاضر هستم جایم را با دیگری عوض کنم؟
    و همیشه و همیشه و همیشه جوابی جز "خیر!" نداشته ام.
    شاید همین یک مهم نشان از خوشبختی ام دارد که این روزها یا حداقل گاهی آن را فراموش میکنم،همین موهبت که فکر میکنم ، مینویسم ، دوستانی دارم که تشویقم می کنند و از همه مهم تر مخاطبینی که مرا میخوانند.
    کمتر پیش امده که مستقیما برای کسی بنویسم.
    اما این بار طغیان دیگری در باب صحبت با عزیزانم رخ داد.
    این که بدانید متنی که می جوشد یا شعری که زاده می شود،خود خالق اند.این نوشته است که با جوشش خود نویسنده می افریند و شعر است که با زایش خود شاعر می سازد و شاعر و نویسنده همگی وسیله ای بیش نیستند شاید کمی متفاوت از دیگران از جهت پیشینه ی ادبی یا مطالعاتی یا تجربیات و ...
    این بار در پی نظرات که با دقت و علاقه میخوانم شان متنی به ذهن امد بدین خاطر که دوست داشتم اکنون که هدفی والاتر از ستایش عزیزی دارم ، بگویم که همیشه در زندگی نزدیکانم همیشه رفیق هایم بوده اند.
    و این رفاقت و همدلی ورای فاصله و یا نسبت خونی است. به فرض اگر چه دایی عزیزم که برایم همیشه نماد کتاب و خواندن و نوشتن و اندیشیدن بوده ، اول با نسبت خونی مرتبط ایم ولی در قلبم همیشه او را رفیقی دانسته ام که انسان همواره به دنبال رفیق شفیق است.

    اگر امروز که در جوار رفیقِ جانم برای شما عزیزانم می نویسم ،همواره او را پیش از هر چیزی در قلبم، رفیق می دارم.
    شاید این ها را بدان جهت نوشتم،که بگویم اگر مخاطبی در پس متن ها و نوشته هاست،هدف او نیست بلکه هدف ابتدا بیان آن چیزی است که باید،بیان احساسات ، نگرش ها و تفکرات انسانی در پس پرده ی وجود معشوقی.

    شاید اکنون ، میوه ی ذهنم رسیده تر باشد از گذشته ای که نوشتن سخت می نمود و قطعا در این بلوغ نقد های عزیزان ،از موثر ترین ِِ پرورش ها است.
    با احترام.



  • یه حرفایی به من() 
  • کهکشان یخ


       اینترنت که قطع شد و من از کار و زندگی افتادم
    دنبال این بودم که با چه اینترنتی کار کنم و در نهایت به این رسیدم که برم سراغ گوشی قدیمیم
    یعنی Galaxy Ace سفیدم که اول دبیرستان خریدمش واون مودم کنم و اینا داستانا ....
    یه روز برفی بود و من فرداش امتحان دین و زندگی داشتم
    درسی که اون سال  ازش متنفرم بودم اما سال های بعدی عاشقش شدم
    و خب قضیه از این قراره که درس تغییری نکرد ! دیدگاه استاد به اون درس - که تو سال های بعدی پیش اومد - برام زیبا بود!
    الان نمیخوام در مورد این درس بگم
     اما اون روز برفی ... مامانم که تهران داشت درس میخوند
    گفت دیر تر می رسه خونه و من نمیتونستم اون روز گوشیم بخرم!
    خیلی خیلی خیلی منتظر بودم که شب بشه و برم بخرمش،  که با این اتفاق رو به رو شدم!
    ذات انتظار چیز بدی نیست اما اگه با این اتفاقات غیر منتظره رو به روت کنه خیلی میتونه سخت باشه.
    اون روز با تمام سختیاش گذروندم و فردا که میخواستم برم گوشیم بخرم بازم برف اومد ... برف اومد ...
    اونقدری که زمینا سفید شد و خب من روم نمیشد به مامانم که تازه رسیده بگم بریم گوشی بخریم
    اما پر رو تر ازین حرفا شدم ... گفتم و تو هوای سرد رفتیم که گوشی بخرم
    هوا طوری برفی بود که نمی تونستیم ماشینمون دربیاریم و با اتوبوس مسیر رو رفتیم!
    وقتی رسیدیم و من موبایل خریدم خیلی ذوق داشتم و این احساس در من بود که چه تکنولوژی عجیب غریبی به زندگی من وارد شده!
    گوشی اندرویدی !!
    و خب هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی کارم با تکنولوژی ها باشه ...
    من اون زمان عاشق مکانیک بودم اما عشقی کور شاید ... شاید مث تمام عشق و عاشقی های دبیرستان 
    به هر حال الان این امیررضا دیگه از اون امیررضا بزرگ تره و خب حق داره که اینطوری نقدش کنه!
    اما اون گوشی سفید رنگ امروز برام یه خاطره س ... از یه دوران توی زندگیم !
    شاید بتونم اون دوران با همین گوشیم اسم بذارم ... دوران " کهکشان  یخ "  ! 


      و اخوان را می شنویم که برایمان زمستان می خواند ... فصلی که دربهار و پاییز و تابستانمان نیز ریشه
     دوانیده ...

      



  • یه حرفایی به من() 
  • مینی بوس


      داشتم از پنجره بیرون نیگا میکردم
    یکی از مینی بوس سبزو سفید سفیدا دیدم که صدا تر ترشون مشخص میکرد که ، 
    ماشین اومددددد بچه هااااااا
    اومدددددد
    ازونا که سریع من و امیرحسین تصمیم میگرفتیم بریم اون صندلی وسطه ...
    که هی دعا میکردیم کسی جامون نگیره .
    خب بقیه هم برا خودشون صندلی انتخاب میکردن!
    همه منتظر بودیم برا رفتن به اردو !
    همینطور که داشتم نیگا می کردم باز یادم افتاد الان میخوام رو کدوم صندلی بشینم ؟
    اصن تو این دنیا ؟ تو این کشور ؟
    به من و دوستم صندلی میرسه که بشینم ؟
    بخدا ازون به بعد هر صندلی که میخواستم بشینم می دیدم جای من نیس
    من حتما یه جا برا نشستن دارم دیگه ؟ [ با خودش ]
    آخه اونجا وقتی دعوا می شد ناظممون میومد میگفت جا برای همه هست 
    اما الان هیچ کس این نمیگه
    فقط میگن درست میشه ...
    خب کی درست میشه ؟؟
    اصن وقتی درست شه من هنوز میلی به نشستن دارم ؟
    ولی خب ! درست میشه دیگه ... میگذره ! - البته شاید به قیمت عمر یه آدم -
    [ لیوان چایش را روی بالکن خالی می کند ]



  • یه حرفایی به من() 
  • 170


      آدمی هر قدر تقلا کند که تنها باشد و در گوشه ی ساکت انزواش پناه بگیرد،باز انگار یک نیاز هایی در روح اوست که در معاشرت براورده می شود.
    معاشرت و گفت و شنید با کسی که همچو اوست و می فهمد که او دیوانه است وقتی که نیست...
    و می فهمد که شاید او یک چند تخته ای از او بیشتر دارد و می داند که نباید او را به سخره بگیرد و می داند که حرف هاش بیهوده نیست .

    گاهی آدمی نیازمند شنیدن است ،چه تاییدی بر حرف هاش باشد یا نقدی بر ان ها...
    نیازمند حرف های خانواده اندر حکایت حمایت ها و سرافکندگی و امید ها و دلگرمی ها.
    شاید تنها نیازمند آغوشی برای رهایی از خستگی ها و روز مرگی ها.
    شاید نیازمند همراهی گرمی ،قهوه ی تلخی،طنزی، شاید...

    نیازمند این که بداند سختی روزگار تا بداند قدر روز های خوبش را و بیاموزد که همیشه راحتی و سختی دو روی یک سکه اند و اگر یکی نباشد دیگری بی معنی است.
    شاید گاهی ادمی نیازمند ان است که دل را به دریا بزند،پا را به راه.برود و برود و برود تا هر جا که مقصد بود،شاید حتی خود رفتن،مقصد باشد،آموختن باشد،تجربه باشد یا حتی زندگی باشد.
    یادم است که مادر بزرگم همیشه میگفت: سفر کن که حتی آب زلال هم وقتی راکد باشد مرداب می شود.
    هنوز هم خوشحال ترینم که در دو راهی رفتن یا ماندن، سفر را برگزیدم با تمام خطرات و غیر منتظره هاش...

    که آن سفر بهترینِ سفر هام بود ...



  • یه حرفایی به من() 
  • شط رنج


      اجرای " شطِّ رنج " را برایتان می گذارم که لذتش را با شما شریک شوم ...
    این اجرا در ۱۳۹۷/۲/۱۳ در تالار حافظ اجرا شد و من لحظه به لحظه اش را لذت بردم !
    با حجم  ۴۵ مگابایت می توانید دانلود کنید فایل صوتی این تئاتر - کنسرت را 
    ولی یادتان نرود اگر دوباره به روی صحنه رفت ، - هیچ جوره -  اجرای بی نظیرش را از دست ندهید :

    : احسان افشاری
    : علی ساسانی نژاد، حامد شفیع خواه
    : سارا رسول زاده، حامد شفیع خواه

    : علی قمصری
    : هاله سیفى زاده، بهادر صحت، حسین پیر حیاتی، مارال قمی
    نوازندگان 
    : علی قمصری 
    : کامران منتظری 
    : امیر فرهنگ اسکندری 
    : عسل ملک زاده
    : اشکان مرادی 
    : پریسا پیرزاده 
    : فرشادشیخی، نرگس تقی پور 
    : علی ساسانی نژاد
    : لیلا جعفری
    : مینا عبدی
    : ‌ نکیسا ربیعی
    : لیدا رشیدی 
    : علیرضا علیخانی
    : سارا حدادی (you studio ) 
    : ایلیا شمس (تئاتر بازها) 
    : رضا افشاری 
    : سمیه سامانی
    : محمدرضا مهربانى
    : رضا افشارى
    : گلناز گودرزى


    shat'ranj



  • یه حرفایی به من() 
  • بقا!


      " الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم "  (شیخ مفید، الامالی، ص 310، الناشر: جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة  قم.)


       من زیاد اهل نوشتنم ، مخصوصا زمانی که سخن نتوانم !
    البته من زیاد اهل صحبت هم هستم ...
    گویا در این میان تنها کمتر اندیشیدن را برگزیده ام 
    نمیدانم چرا این روز هایم را با بغضی مدامم
    گاهی یک دوست تو را به خودت می برد و به یادت می آورد خودت را!
    دوستی که در مقابلش جز حقیقتِ تو نمی ایستد و جز آنچه که هستی نمی نشیند
    چند روزِ گذشته را با چنین دوستی گذراندم و پی بردم منی را که پس از عید ،‌سبز نیست ...
    روزگار هر چقدر دردناک تر ! تو را قدرتی می طلبد بیشتر ...
    ۱- حال و روز کشورم خوب نیست و من که مدام اخبار را پیگیر بودم را به تیرگی می کشاند
    ۲- منِ بیست ساله را چه آینده ای انتظار می کشد و من چه آینده ای را به انتظار نشسته ام ؟
    ۳- درس و کار و تفریحم به حد مکفی نیست و آرامشی برایم ارمغان نیاورده که جز این هدفیش نیست!
    ۴- بهانه ها برای حال بد آنقدری هست که حال خوبم را ثبات نتوانم !
    با این دلایل و بهانه ها حال بدم را توجیه کردم ... و بدان پی بردم 
    بهتر شدنش طالب زمان است و اراده ...
    که در پی آنم!



  • یه حرفایی به من() 
  • 167


      شاید یک چیزی باشد برای عصر های جمعه.
    همیشه میگوید عصر های جمعه بد حال ترینند و غمین ترین حال و هوا ...
    شاید هیچ وقت پیش از این متوجه نشده بودم که به خاطر زمان است که دلگیرم چون اگر صبح بیدار شوی و اشتباها تقویم شنبه را نشان دهد ایا عصرش باز هم غمین می شوی؟
    یا می گفت هر وقت به یک مکان خاص بروم غمگین می شوی...
    نمی دانم درست میگفت یا نه ولی نمی توانستم بپذیرم که یک مکان یا زمان خاص ادم را غمین کند.
    البته که بهار مرا همیشه یاد اوری از خاطرات و حالات نه چندان دلچسب و غریب است،ولی شاید اگر اولین بار در زمستان بعضی اتفاقات می افتاد شاید بهار چنین حسی نداشتم!
    گاهی احساس میکنم تنها هستم . می دانم که تنها هستیم همه مان...
    در بن وجودمان تنهاییم و شاید گاهی زمانی محبت موجی تنهایی مان را بلرزاند...
    گویی زندگانی صبوحی باشد در هر صبح گاه تا فراموش کنیم...
    شاید ورژن آخر شب مان ورژن sober مان باشد که می خوابانیمش تا مبادا یادمان بیاید که ماجرا چه بود...
    مدتی می گذرد که ساکت شده ام
    شاید خنثی شده ام نسبت به خیلی چیز ها...
    مثل سنگی خاکستری ،نه سرد و نه گرم...

    شاید روز به روز کودکی دارد دور تر می شود و شاید روح انسان همان کودکی است و وقتی ان قدر دور شد که باید ،دست جسم را رها می کند و آزاد،می پرد...
    مثل جاناتان،که به سرعت مطلق رسید...



  • یه حرفایی به من() 
  • مردان


      ولی به هر حال یک روز می فهمی که یک مرد برای خانوده اش چقدر ارزش قائل است !
    و آن روز دلت می خواهد پدرت را بغل کنی ...
    اما چرا این فاصله ی مردانه همیشه هست ؟
    چرا مرد ها زن نیستند و زن ها مرد ؟
    امروز صبح پدرم بیدار شد و برای ناهارم چیزی درست کرد و برایم بسته بندی نیز کرد
    حتا ترشی مورد علاقه ام را هم گذاشت!
    وقتی می خوردم بغضم گرفت ...

    می دانم که این را نمی خوانی پدر دوست داشتنی من
    اما برایت می نویسم :  که هر مردی برای خانواده اش می ایستد ! 
     - مردانه -  می ایستد ...



  • یه حرفایی به من() 
  • لال


        آدم چشم که باز می کند می بیند !
    اتفاقا من همیشه از دیدن خوشحال نیستم ! با این که دیدن را دوست دارم اما همیشه ی خدا دیدن را دلم نمیخواسته
    زین روی عینکی بودن را موهبتی می پندارم 
    اولین بار دبیرستان بودم که خبری را شنیدم که هیچ گاه دلم شنیدنش را نمی خواست ...
    رازی بود که درون سینه نفس هایم را تنگ تر می کرد ... امروز هم می کند ، اما دلیل برای تنگی نفس در تهرانِ لعنتی بیش از دیگر جاهاست ...
    و این اتفاقِ وحشتناک  - شنیدن راز - را پایانی نبود ...

       اعتماد چیزی ست که هنوز شیوه ی درست مواجهه با آن را نیاموخته ام ،‌
    اما این را می دانم که بدون آن نمی توان زندگی کرد و همینطور با آن .
    باید آدم را ها دید و حس کرد ... و سنجید ! 
    از این که بشونم " از اولم می دونستم نمیشه بهت اعتماد کرد ! "
    تنفری دارم که هرگز پس از شنیدنش از زبان کسی ، منِ سابقم را نخواهد دید !
    من در زندگی سعی کرده ام - آنقدری که می توانم - راز های دیگران را نگه دارم
    و امید داشتم که دیگران نیز با من همانگونه رفتار کنند 

         نمیدانم چرا بر سر قبری گریه می کنیم که مرده ای در آن نیست ...
    روزگار تیره را سپید نمیبینم 
    ولی سیاهی چشم را می زند و پایانش سپیدی ست 
    به امید سپیدی نشستن به معنی نادیدن سیاهی نیست
    و من چقدر این گزاره ها را زندگی می کنم ...
    هر روز که باید کارتن خواب های گوشه کنار تجریش را ببینم ،
    و هر شب که باید سیگاری را تحمل کنم که بر لبان پیر تاکسی رانی می سوزد ...
    و می سوزاند تمام افکاری را که از صبح به آن ها فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند !
    دلم پایانی بر این چرخه می خواهد ...
    دلم باران می خواهد !
    باران !

    [ در این قسمت صحنه تاریک می شود و موسیقی پخش می شود ... ]




  • یه حرفایی به من() 
  • 164


      گاهی در زندگی درد هایی هست که روح را در انزوا مثل خوره ذره به ذره می خورد.
    شاید گاهی لازم است ،شاید روحی که هنوز استقامت پیدا نکرده و سنگ نشده باید ازموده شود...
    شاید انسانی که هنوز از زندگانیش متعجب می شود وقتش رسیده که دیگر نترسد و نهراسد و حتی به استقبال درد برود ...

    ولی چطور می توان فراموش کرد آن لحظه هایی را که به تنهایی هرگز از این تنهایی جان سالم به در نمی برد و صبر داشت رشته به رشته طناب می بافت تا شالی همیشگی بر گردنش بیاندازد...


    ولی در شب های تار عاقبت ستاره ای درخشید و ماه کامل شد و روبروی هم ایستادند...



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :