.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

------------------------///11:11\\\------------------------

سیاه بودیم !
تغییرمان دادند ...
تغییر نکردیم !
سبز شدیم ...
سبز ماندیم ...
سبز ماندیم ...
آنقدر سبز ماندیم
که به آسمان رسیدیم ...
که آبی شدیم !!

حال تنها منِ سـبـــــز آبـــــــــــی مانده ام !



  • یه حرفایی به من() 
  • جدیدا

    قبلْ گفتْ : 
    چیزی به پایان سال نمانده !
    یعنی آن روز ها که باید صبر کنم تا چند روز دیگر عید باشد و آن موقع پست بگذارم !
    اما از آنجا که هیچ وقت نتوانسته ام اینقدر ها صبر کنم و خیلی تولد ها را قبل از ۱۲ شب تبریک گفته ام‌‌،‌این را هم نخواهم توانست و در موردش خواهم گفت!



    چه حرفی می ماند در انتهای سالی سرشار از خوبی و بدی  و بهترین ها و بدترین ها !
    همینقدر همه چیز را یک سال داراست ...
    همیشه در این انتهای سال ها به این اندیشیده ام که سالی که گذشت را حاضرم تکرار کنم یا نه ؟
    و یادم می آید از مسیر زندگی ام در انتهای سال راضی بوده ام! در عین حالی که سخت ترین ها را پشت سر گذاشته ام و همچنین ساده ترین ها را
    به هر حال زندگی چیزی جز این نیست!
    خوشحالم که سال جدیدی را برای شادی دارم و لبخند می زنم به روز های خوب و بد پیش رو !
    و نمی دانم که چطور باید این سال را به پایان ببرم ...
    سخت تر از یک شروع خوب ! پایان بخشیدن به کار های مانده است
    شاید زین رو قیامت را سخت می انگاریم !
    اما چیزی جز "امید" انسان را به آینده نخواهد توانست راندن !
    پس به امید روز های بهتر ... 
    به امید آزادی !



    بعدْ گفتْ :
    وَلَا یَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا ۚ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ | و سخن منکران خاطرت را غمگین نسازد، که هر عزت و اقتداری مخصوص خداست و او شنوا و داناست.



  • یه حرفایی به من() 
  • قرمز


    دردی کـه بـه هر نــگاه تــزریــق شـده
    یا رگ کـه دوباره پاسخـش تـیــغ شـده 
    این بـادکـنـکْ قرمــزِ قرمــز مانــده !
     انــگـار همیشه در خودش جیغ شـده ...

    صافحیان

    Red-Ballon



  • یه حرفایی به من() 
  • خوب شد


    پیشنهاد نوشت : ابتدا موسیقی را پخش کنید اگر میلی بود !


    همه مان گاه می نویسیم که چیزی را رها کنیم
    همه مان گاه نوشته هایی داریم در ذهنمان
    زندگی هر آدم سرشار است از نوشته ها ...
    و در هر نوشته جهانی ست جدید ... انسانی ست جدید!
    به حق که ما انسان ها در هر تولد یگانگی خود را حفظ می کنیم 
    و چه زیباست وقتی انسان متولد می شود ...
    و چه زیباست وقتی انسان مجددا متولد می شود ... و شاید زیباتر از قبل!
    خرسندم که تولدی دارم به هنگام تولد بهار ...
    و خوشحال تر می شوم اگر تولد ثانی ام را همزمان با قبلی  در بهار تجربه کنم ...
    عید نزدیک است و سبزه ها دارند متولد می شوند !
    این روز ها سبز درختانی را می بینم که شکوفه زده اند 
    اما ز چه روی ؟
    مگر با اولین باد نابهاری تن تسلیم نمی کنند ؟
    آیا مرا توانی هست برای مبارزه با این نابهاری باد ها ..؟
    هر گاه پاسخیش می یابم و هیچ گاه نیست که پاسخی ثابت پیدا کرده باشم !
    می گذارم که روزگار سپری شود ... 
    و به امید بادبهاری !
    دلم برای دوستانی تنگ می شود که تن تسلیم کردند به باد !
    نمی دانم کجا هستند و چه می کنند ! اما دلم برای آن ها تنگ می شود
    شاید اگر بودند این دل تنگی این قدر ها زیاد نمی شد 
    شاید به تمسخر مرده پرستم می خواندند - که شاید باشم -
    اما چه کنم نزدیک سال نو و سبز شدن یادشان در من جوانه می زند و این سوال که 
    کجایید ؟
    پس از رفتنت هر وقت این را می شنیدم ، با خود می گفتم که" دردش دوا شد "
    راستی رفیق ؟ دردت دوا شد ؟؟


    بشنوید "خوب شد" را از همایون شجریان :



  • یه حرفایی به من() 
  • نامه سی و سوم

    نامه ای به یک رفیق 


    باید برایت می نوشتم
    بی هیچ مناسبتی و یا هیچ دلیل خاصی !
    اصلا دلیلی خاص تر از این که یکی می تواند دیگری را دوست داشته باشد ؟
    زندگی سرشار است از بودن ها ... نبودن ها ... ماندن ها و رفتن ها!
    که با آن ها می توان گفت زندگی کرده ایم!
    عاشقانه هایی که هر کودک دبیرستانی به دوست دخترش می نویسد را دیده ای ؟
    یادم می آید ابتدایی که بودم نامه ای عاشقانه در راه مدرسه پیدا کردم ! و با دوستانم خواندیم  و خندیدیم
    شاید اگر بعد تر ها پیدا می کردم دلم می سوخت به حال کسی که این نامه را نوشته ...
    که اکنون چه حالی دارد ؟
    جدایی سخت ترین اتفاقی ست که انسان می تواند بچشد!
    جدایی از خانواده
    از رفیق 
    از معشوقه 
    و یا از همسر ...
    نمی دانم کدامشان می تواند سخت تر باشد ! اما می دانم که جدایی همیشه هست ...
    اما کاش هرچه می تواند به تعویق بیفتد !
    نمی دانم اما چیزی در درونم میخواهد با مرگ اتفاق بیفتد ، که آن را به سختی جدایی می نامم‌!
    شاید هم فردا که از خواب بیدار شویم این مفهوم تلخ را زندگی کنیم!
    " پشت یه کوه ... کوه می مونه ...
    پشت یک مرد خسته دل یک زن !"
    شاید هر مردی آرزوی این را داشته باشد که یک زن پشتش بماند !
    نمی دانم اتفاقی ست نادر در میان این انسان ها یا چیزی بیش از توهم نیست یا از این قبیل صحبت ها!
    و من از اتفاقی که خواهد افتاد حرف نمی زنم !
    از اتفاقی که افتاده حرف می زنم و به "کوه" بودنت افتخار می کنم رفیق !
    " کوه ها با هم اند و تنهایند 
    همچو ما با همان و تنهایان "
    این بیت معنایی منفی برای تنهایی تصویر می کند 
    اما آنچه من تنهایی می ناممش چیز ست ورای تنهایی های معمول 
    من آن را تنهایی می نامم که تو اجازه داری خودت باشی 
    رها باشی 
    به هیچ چیز فکر نکنی زمانی که دلت می خواد چیزی را داغ داغ بخوری !!
    من با تو تنها هستم ! و این خیلی متفاوت با تنهایی هایی ست که دیگران خواهند دانست ...
    از تو ممنونم که برایم فرهنگ لغتی مجزا ترتیب داده ای ! که تنها من می فهممش و خودت 
    از تو ممنونم که مرا زندگی می کنی و اجازه می دهی در این سختْ روزگار تو را زندگی کنم !
    و از تو ممونم به خاطر تمام آنچه که اتفاق افتاده و نمی دانم خواهد افتاد یا نه! مگر مهم است ؟
    تا کنون زمان را زندگی کرده ای ؟؟ من کرده ام !
    من روزگارم را سبز آبی تر از همیشه زندگی می کنم ....
    و این نامه را همینجا برایت می نویسم: 
    رفیقِ خوبِ روزگار !


     



  • یه حرفایی به من() 
  • باداباد


    پیش نوشت : با نیت گشودمش که راهی بگشاید : 

    وَإِذْ یُرِیكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَیْتُمْ فِی أَعْیُنِكُمْ قَلِیلًا وَیُقَلِّلُكُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِیَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا ۗ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ

    و (یاد آر) زمانی که خدا دشمنان را هنگامی که مقابل شدید در چشم شما کم نمودار کرد (تا از آنها نیندیشید) و شما را نیز در چشم دشمن کم نمود (تا تجهیز کامل نکنند) تا خداوند آن را که در قضای حتمی خود مقدر نموده (یعنی غلبه اسلام) اجرا فرماید، و به سوی اوست بازگشت امور. (انفال ، ۴۴)



    جایی بودم و یکی از دوستان شاعر شعری خواند که من آنجا دردش نکردم ...
    در قسمتی از شعرش گفت :

    " واژک ها را در گلو می زایم ...
    و آن ها را زیر زبان دفن می کنم ! "

    نشانی از او ندارم و اگر هم داشته باشم بعید است من را به خاطر آورد !
    اما چه حس می کنم این حرف را وقتی نمیدانم چه باید بگویم ،
    در وصف برادرانم
    در وصف خواهرانم
    که بغضی ست فروناخفتنی در من
    که دردی ست سر گشاده و چرکین 
    که سال هاست هیچ ندارم بر آن بگذارمش به درمان ...
    نه دندانی برایم مانده که بر جگر گیرم
     و نه سری که به صبوری نهم !
    تنها می توانم پرچمی سپید برافروزم 
    و بایستم ...
    کاش توان و جربزه ای برای ایستادن !
    کاش کمی مردانگی که اینگونه زبانِ سرخ در دهان نگیرم و وجودم را نسوزانم !
    که زبان رها کنم و سری به باد دهم ...
    که هرچه باداباد !


     
    پس نوشت  : یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا لَقِیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثِیرًا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
    ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هر گاه با فوجی (از دشمن) مقابل شدید پایداری کنید و خدا را پیوسته یاد آرید، باشد که فیروزمند و فاتح گردید. (انفال ، ۴۵ )



  • یه حرفایی به من() 
  • سکوتِ سرد


    امروز صبح خبری خواندم از بازماندگان فاجعه ی هوایی یاسوج !
    بگذریم از صبحانه مان که مدت هاست " شده سیگار و چایی " 
    دردناک بود که هواپیما نزدیک به فرودگاه بوده است ...
    آنقدر نزدیک که در حالت عادی خلبان اعلام می کرده که تا دقایقی دیگر فرود می آیند
    ولی اما دروغش به مسافران تنها مکان فرود بوده و بس ...
    همین خود درد را به قصه اضافه می کرد که خواندم
    بعضی ها پس از سقوط زنده بودند ... اما نتوانستند به جایی بگریزند
    از میان برف و سرما و شاید آتش ...
    و چه حسی است که میان برف و آتش بسوزی...
    نه لزوما با گرمای آتش !
    که با هرم درد ... 
    من شرط می بندم آن لحظه به خانواده شان فکر می کردند ...
    شاید به همسر و فرزندانشان ! شاید کسی به دوس دخترش 
    شاید به رفیقی که سال هاست با او قهر اند !
    و شاید به خودش ! که هیچ کس را ندارد که حتا برایش نگران شود !

    بشنوید از محمدرضا شجریان " سکوت سرد زمان " را که باید شنید ... و سکوت کرد :))




  • یه حرفایی به من() 
  • منعصبانینیستم


     پیراهن سپیدش را باز کرد 
    اما باز از میان لباس ها یقه اسکی سبزش را پوشید
    نمی توانست نفس بکشد ،
    اما یقه اسکی را به بقیه ترجیح داد 
    انگار خودش را خفه می کرد
    در خودش
    در سکوتش
    در میان بی نهایتی که در او جریان داشت
    عاشق بود و جز آن دلیلی نمی دید برای نفس کشیدن !
    برای بودن و ماندن ...
    شاید می شد تنهایی اش را در میان بغض هایی که در چشمانش غرق می کرد دنبال کنیم
    شاید می شد او را دنبال کنیم ...
    کاری که او نیز در آن ماهر شده بود
    در فرار کردن و دنبال شدن ...
    در ترس 
    در ترس
    در سکوت !
    او تصمیمش را گرفته بود
    و هیچ چیز جلو دارش نبود
    جز یک صندلی ... زیر آن !



     پس از دیدن " من عصبانی نیستم " روی کیبورد ایشان را استفراغ کردم ... که کمی خالی شوم ! تنها کمی !



  • یه حرفایی به من() 
  • متناقض نما


    اما من امشب ! ابر می سازم ...
    از دود سیگار ، عطر نسکافه !
    خونه دلتنگه ... صندلی خستس
    کوچه لج کرده ! بی تو بن بسته !
    { رضا یزدانی ، یخ بندونای قطبی چشمات ، آلبوم ساعتا خوابن }



    امشب دلم ... بدجور آشوبه ! خانه آدم که عوض می شود مغز تلاش به فراموشی دارد ، 
    تلاش برای جای دادن جدید ها و از طرفی تمیز کردن قدیمی ها ...
    سال دارد نو می شود و باز در سرم می چرخد " من فال امسالم به نام توست " 
    همچنان بر این عقیده ام که زندگی زیباست ! ولی گاه زیبایی ها آدم را آزار می دهد 
    مگر در مورد معشوقه تان این را نمی بینید ؟
    مگرگاه زیبایی معشوقه تان آزارتان نمی دهد ؟
    یعنی نشده برای از دست دادنش بخاطر زیبا بودنش نگران باشید ؟
    کمتر کسی هست که این حس را تجربه نکرده باشد 
    یکی از مهم ها این است که ممکن است اصلا معشوقه ی شما زیبا نباشد ، اما برای شما باشد!!
    که اگر برای شما زیبا نباشد که معشوقه تان نیست 
    و اینگونه غیرت یک مرد ایرانی زبان زد می شود !!
    زمان با سرعتی غیر قابل چشم پوشی می گذرد و انسان را به دنبال خود می کشاند 
    دلم برای آن روز ها که ده دقیقه کم بود و یه رب زیاد تنگ شده است 
    برای روز های بی حسی نسبت به بعضی موضوعات
    که البته این دل تنگی دیری نمی پاید و جایش را به فراموشی می دهد!
    شاید برای همین است که اینقدر نویسنده و شاعر داریم
    شاید هیچ کس از فراموشی خوشش نمی آید
    وگرنه چرا درد ها - حتا با قرص - فراموش نمی شود ؟
    انسان هماره به دنبال فراموشی ست و گریزان از آن !
    فلذا رسیدیم به تناقض هایی که من معتقدم هستیِ انسان با تناقض همراه است !
    البته تناقض هایی که به چشم ما تناقض است 
    و اینگونه آغازِ حرف هایم  را پایان می بخشم :))



  • یه حرفایی به من() 
  • نخوانندگان


    گاهی آدم دلش می خواهد بنویسد !
    دفترچه ها بهترین هم دم آدم اند این زمان ها
    دفترچه هایی که روز ها بعد مرورشان می کنیم و لبخندی بر لبمان می نشیند ...
    حتا لبخندی ناشی از بغضی های گذشته
    اما من سال هاست دفترچه هایم را درمیان صفحاتی یافته ام که مجازی ست و برای من ماندگاری اش بیشتر از کاغذ است
    این وبلاگ!
    صفحه ی اینستاگرام من!
    نوشته هایی که در گوشی قدیمی سامسونگم دارم!
    و لا به لای کاغذ هایی که بعضی هایشان پیدایشان نیست و بعضی دیگر را هنوز هم دارم 
    نوشتن به آدم قدرت می دهد ...
    قدرت خالی کردن آن چه در مغزش می گذرد و انسان را خالی می کند از اتفاقات زندگی اش
    چقدر انسان ها قصه های متحرک جذابی اند
    روز ها در مترو مینشینم و مردم را نگاه می کنم
    بعضی ها خوابیده اند و بعضی بیدار بیدار !
    هر کسی به دنبال کاری می رود ...
    چند سال پیش هم در اتوبوس مسیر مدرسه به خانه می نشستم
    و به مردم زل می زدم
    پوچی زندگی در نگاه خیلی هایشان بود....
    دلسردی از روز هایی که پشت سر گذاشته اند
    نمی دانم این نوشته ها را کسی خواهد خواند؟ یا برای خودم می ماند!
    این روز ها برای مردم کانال تلگرام و صفحات اینستاگرام گویا هستند که من با این همه استفاده ازشان دلم به آن ها خو نمی کند
    که وبلاگ و ایمیل دوستان قدیمی هر آدمی هستند که با آن ها کار کرده اند 
    دلم برای نوشتن تنگ شده بود
    برای پراکنده نویسی 
    برای این که فکر نکنم ابتدا موضوعم را فکر کنم و شروع و پایانی زیبا برایش در نظر بگیرم !
    از اینکه مرا نمی خوانید ممنونم
    گاهی نخواندنتان باعث می شود که بهتر بنویسم و بهتر خودم را خالی کنم 
    چون دیگر قرار نیست بابت هر کلمه ام برای آقا و یا خانم "ایکس" توضیح بدهم!
    دلم تنگ است ... دلم برای سکوت کوهستان و تنهایی کوهستان تنگ است
    دلم برای تک تک احساسات آن روز ها تنگ است 
    روز هایی که دغدغه ای جز درس و مدرسه و عاشقی های آن دوران نبود .
    راستی حال دل شما چطور است نخوانندگان این صفحه ؟ :))



  • یه حرفایی به من() 
  • بذرانگی



        به برادران و خواهرانم : 

        در من بیا و زرد جارو کن 
        دیگر توان سبز ماندن نیست
        اینجا کفن پوشیده ای دشت است
        اینجا...هر آن که بود ! دیگر نیست

        نفرین و لعنت را رها کردیم
        ما زخم خوردیم و چه ها کردیم؟
        کاری نبود آنی که ما کردیم...
        مردی به زنجیر است و دشمن نیست ...
     
        تاریکی ما بیشتر می شد
        از گریه ها تاریخ تر می شد
        دائم فضا تاریک تر می شد
        این قصه ها لازم به گفتن نیست !

        ما را میان گریه رویاندند
        بذرانگیمان را نمایاندند
        ما رشد کردیم و تبر ماندند
        امروز دیگر وقت مردن نیست

        از بغض تازه تر شدیم اما
        بی دود خاکستر شدیم اما
        بی بال و پر ... پرپر شدیم اما
        پایان کار گل ! شکفتن نیست ...
     
                                                   "صافحیان"

      پ.ن : سعی کردند مارا دفن کنند غافل از اینکه ما بذر بودیم
     (ارنست چگوارا)



  • یه حرفایی به من() 



  • سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' که این وبلاگ را می نویسیم .

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :