تبلیغات
.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

.:: یـــازْدَهُ یـــازْدَهْ دَقِـیــقِهْ ::.

------------------------///11:11\\\------------------------

سیاه بودیم !
تغییرمان دادند ...
تغییر نکردیم !
سبز شدیم ...
سبز ماندیم ...
سبز ماندیم ...
آنقدر سبز ماندیم
که به آسمان رسیدیم ...
که آبی شدیم !!

حال تنها منِ سـبـــــز آبـــــــــــی مانده ام !



  • یه حرفایی به من() 
  • خانهء من کجاست ؟


      پیش نهاد : می توانید موسیقی را بر روی متن بشنوید ...


       بیشتر از تمام روز های زندگی ام در این یک سالی که به تهران آمدیم استرس کشیدم !
    من کودکی بودم شهرستانی که نهایت استرس ام پاره شدن توپ چهل تیکه ام بود که محکم به دیوار می کوبمش ! چون بعد از آن حتما مادر دعوایم می کرد.
    وقتی بزرگ شدم ماجرا از توپ بزرگ تر شد اما دغدغه هایم نه آنقدر ها بزرگ ! می توانستم برای نمره هایم استرس بکشم اما هیچ گاه فکر نمی کردم در شهر بزرگ آدم چقدر می تواند تنها باشد !
    از من می پرسیدند - پیشتر ها - که زندگی را چطور دوست داری ؟ تنها به گوشه ای یا در شلوغی و شهری بزرگ؟ 
    می توانید پاسخم را حدس بزنید و من را مردی با کیف چرمی در دست با کت و شلوار اتو کشیده که در حین حرکت صدای جیرک جیرک کفشش با زمین شنیده می شود تصور کنید !
    شاید روزگاری من هم خودم را اینگونه تصور کرده بوده باشم ! اما اینگونه بودن چیزی نیست که می خواستم !
    من زندگی را با طعم ماستِ چکیده طلب کرده بودم :)) شاید کمی روغن زرد یا به قول تهرانی ها « روغن کرمون شاهی » هم مزه اش را سنگین تر کند!
    در روستا ... در شهرستان ... در خلوت همه چیز آرام است و رام ... در شهر های بزرگ زندگی سخت است ... خیلی خیلی سخت!
    ولی چرا ماندگاریم در این سختگاه ؟ 
    وقتی در روستا با صدای گاو های از خواب بیدار می شوی از این همه بی عدالتی به ستوه می آیی ! از این که چرا در تهران مردم با صدای ماشین ها بیدار می شوند و من باید با صدای گاو از خواب برخیزم ... و بحث امکانات بیشتر در شهر های بزرگ!
    این انسان است و تمایلات مدامی که در تو تغییر می کند ... تمایلاتی که هر کجا که باشد ! بودنش را در جایی دیگر آرزو می کند ...
    گروس عبدالملکیان می گوید : « کدام پل در کجای جهان شکسته است ... که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟ » 
    من به خانه ام نمی رسم چون خانه ام را گم کرده ام ... در آرزوی شهرم وقتی در روستا هستم و در آرزوی روستا ام وقتی به شهرم !
    من خودِ تناقضم ! 
    من انسانم و این در فطرت من نهادینه شده است ... 
    من را به خنده می بینی وقتی اشک در دلم می ریزد و می گریم در اوج شادی !
    هرچه جلو تر می روم تناقض را در زندگی به وضوح می بینم ! در پست دیگری در وبلاگ در این باب صحبت کرده بودم ...
    دلم برای تمام روز های کودکی ام تنگ است :))‌ و منی دارم از این دل تنگی دم می زنم که هیچ گاه آرزوی بزرگ شدن نکرده بودن ... 
    وقتی انسان بزرگ می شود و به زندگی مجبور، باید ادامه دهد ... با هر آنچه سختی که در زندگی خواهد دید ... با هر آنچه بغض که در روز و شب باید قورت دهد
    تمام این ها را گفتم که به اوج گریه خود برسم و بخندم :)) در روزگاری که با این همه درد و سختی که برای ما رقم می زند ( یا می زنیم ؟ ) باید در پس هر خنده ام سبزی دشت نهفته باشد ... و آبیِ آسمانی که در آن کبوتر ها می خوانند و گنجشک ها روی درختان لانه گزیده اند ... در خلوت شان همه را شریک می کنند و با هم به آواز می ایستند ! مهم نیست در کجای این جهانِ گرد ( یا صاف ؟ ) ایستاده ام ! 
    هییییییچ چیز مهم نیست! مهم خنده های من و توست رفیق !‌در زیر همین آسمان !!!!!
    که آسمان در تمام دنیا ... درشهر در شهرستان در روستا در هررررر کجااااااا یکی ست ... آبی ! ( یا سبز ؟ )


     
    بشنوید صدای شجریان را روی فیلم دل شدگانِ علی حاتمی : 



  • یه حرفایی به من() 
  • کنسرت رضا یزدانی


        مانند خواب بود در کنار رفیق به تماشای صدای رضای یزدانی نشستن ...
    درست همانند زمانی که می خواند « چشام بستسسسسس .... »
    در سی امین روز از امرداد یکهزار و سیصد و نود هفت به تماشای کنسرت نوستالژی رضا یزدانی نشستیم در سالن مرکز همایش های برج میلاد.
    من آن شب را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد! و این را که از دست دادن یکی از وسایلم لبخند را نتوانست هرگز آن شب از روی لبانم پاک کند !
    « وقتی هستی خوب خوبم ... » و هیچ چیز هیچ وقت حالم را بد نخواهد کرد ! و « وقتی نیستی تو شب من ... قلب یادش میره پمپاژ ! » 
    به رسم همیشگی این کنسرت را نیز با شما به اشتراک گذاشته ام و می توانید آن را دانلود کنید.

    nostalgia



  • یه حرفایی به من() 
  • من دلم برای همه ستاره ها تنگ میشه


       کم کم دارم برمیگردم تهران و از الآن دلم برای آسمون نیشابور تنگ میشه !
    هوا همه جا گرمه اما وقتی اینجایی گرمای هوا اذیتت نمیکنه ...
    نمی دونم چرا توی تهران همه چیز آدم رو اذیت میکنه ! 
    و با این حال ما تبعیدیم به زندگی در تهران برای زنده موندن و بقا
    ولی شاید یک روز دست دلبرو بگیرم بریم ی روستا روزگار بگذرونیم
    اون صبحا پاشه تخم مرغا رو از زیر مرغا برداره  و منم برم سر زمین و به کارام برسم
    شبم ساعت نه بخوابیم و تا صبح برای هم از ستاره ها بگیم کنار سر و صدای آتیش 
    هیزما که یکی یکی میسوزه و نور میده تا بتونیم صورت هم ببینیم
    نه اونقد نور که ستاره ها رو گم و گور کنه ...
     خودم می دونم روز دوم از این زندگی خسته میشم و باز دنبال هیجانم و برمیگردم تهران
    ولی برا یه مدت کوتاهم شیرینه نه ؟
    یعنی مثلا شما وقتی از خوردن یه شکلات کوچیک خوشحال میشین چون کوچیکه نمیخورینش ؟
    من خودم اگه خیلی کوچیک باشه منصرف میشم ! آخه باید به دل آدم بشینه ....
    من دلم برای سادگی تنگ میشه
    برای خیابونای نزدیک و خلوت ! 
    من دلم برای همه ستاره ها تنگ میشه ...



  • یه حرفایی به من() 
  • 186

    شاید دیگه تنبیه کردن خودت گاهی کافی باشه،وقتش باشه تموم کنی این تلخی رو.
    وقتی برگردی و به دفترچه ی هدف هات نکاه کنی و بپرسی چرا به هیچ کدوم از اهداف انسانیت حتی نزدیک نشدی ولی کلی فیلم دیدی و کتاب خوندی!پس فایده ی فیلم و کتابات چیه ؟؟!!!

    به خودت میگی  رهااااا کن همه ی این سخت گیری ها رو .برگرد به خودت .تموم کن شخضیت بی حسی رو مال تو نیست .بال ها تو بردار و بپر و برو...
    نذار ادما بگیرنت و زندونت کنن.
    سایه ی هما برای ادما بسه...
    اجازه بده سایه ت تو این هرم سوزاننده ی نا مهربونی و نا امیدی و خشم و تلخی بیوفته رو سر بقیه...
    اجازه بده سایه  ی مهربونیت  رو سر خودت بیوفته...



    پ.ن:ما خسته ایم و مارا مجال نفس کشیدنی نیست!
    پ.ن2:ما در حال تغییریم و گذشتن و رفتن و زندگی کردن...

    توصیه نامه:Demons,Imagine dragons



  • یه حرفایی به من() 
  • ما هشتاد میلیون نفریم


    + زنگ زده هراسناک و هیجان زده که فلانی ! میبینی اوضاع مملکت را ؟ 
    - بله
    پس چرا نشسته ای ؟
    - چه کنم ؟ انقلاب ؟؟؟
    +‌ نه بابا! پاشو جمع کن بیا اینور !
    - نمیتونم عزیز ! خانواده دارم من !
    + خانواده ات را هم بیار خب !
    - نمیشه ! زیادیم ما !
    +‌چند نفرید مگه ؟
    - هشتاد میلیون نفر !
    ( از صفحه اینستاگرامی دکتر امیرحسین الله یاری که من در استوری حسین جنتی دیده ام ! ) 



      مگه میشه این رو خوند و مو به تن آدم سیخ نشه ؟ یا تو چشماش اشک جمع نشه ؟
    آخرین باری که به یکی از هم وطنام توهین نکردم و نگفتم نفهم و بی درد و کسی که سواد اجتماعی نداره رو یادم نمیاد !!!!!
    آخرین باری که نگفتم وسط این اوضاع بد اقتصادی همه هم میخوان از آب گل آلود ماهی بگیرن ...
    آخرین باری که نگفتم هرچی سر این مردم بیاد حقشونه! انتخاب خودشونه !!‌خدا سرنوشتشون رو تا خودشون نخوان عوض نمیکنه  ...
    آخرین باری که نگفتم عه عه عه آخه دلار گرون میشه چرا باید تو سیب زمینی هات رو گرون کنی ؟
    آخرین باری که نگفتم دیوص تر از مشاور املاکی و موبایل فروش وجود نداره ...
    آخرین باری که نگفتم این کارگرا هم بی وجدان شدن و به حق خودشون قانع نیستن ! یا همین راننده تاکسیای بی پدر مادر ...
    آخرین باری که ...

       از خودم خجالت می کشم :)) وقتی دلم برای مردمم نمیسوزه و دقیقا داره برای خودم میسوزه و ادعای مردمم مردمم دارم!
    ننگ بر من با این ادعا و این رفتار ... 

       آخرین باری که با دل خوش برای مردمم دعا کردم و برا خودم و برای همه مردم جهان ... و در وجودم صلح رو حس کردم همین چند لحظه پیشه ... آخرین بار شما کی بوده ؟
    میاین بس کنیم ؟ میاین به هم رحم کنیم و به هم لبخند بزنیم بدون این که به این فک کنیم که طرف مقابلمون که ... یا طرفمون مقابلمون که ... یا شایدم طرف مقابلمون که ... :))



    حضرت سخن سعدی میگه : 

    شبی دود خلق آتشی برفروخت / شنیدم که بغداد نیمی بسوخت

    یکی شکر گفت اندران خاک و دود / که دکان ما را گزندی نبود

    جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس / تو را خود غم خویشتن بود و بس؟

    پسندی که شهری بسوزد به نار / اگر چه سرایت بود بر کنار؟

    به جز سنگدل ناکند معده تنگ / چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ

    توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد/ چو بیند که درویش خون می‌خورد؟

    مگو تندرست است رنجوردار/ که می‌پیچد از غصه رنجوروار

    تنکدل چو یاران به منزل رسند / نخسبد که واماندگان از پسند

    دل پادشاهان شود بارکش / چو بینند در گل خر خارکش

    اگر در سرای سعادت کس است / ز گفتار سعدیش حرفی بس است

    همینت بسنده‌ست اگر بشنوی / که گر خار کاری سمن ندروی



  • یه حرفایی به من() 
  • کودکی مان آقا‌؟

       

        من هیچ گاه دلم نمیخواست بزرگ شوم !
     - این جمله را بار ها و بار ها در بحث های مختلف ممکن است از من شنیده باشید -
    ولی من واقعا دلم نمی خواهد بزرگ شوم !!
    مگر تمامی دوستانم بزرگ شدن را طلب نکردند ؟؟
    خب مگر بزرگ نشدند ؟! چرا مطالبه من را نمی دهید آقا ؟
    چرا من را روز به روز بزرگ تر می کنید ... 
    عدد ها خیلی درشت شده اند : ۱۹ , ۲۰ , ۲۱ ؟  آقا تمامش کنید آقا ...
    روز هایی که کودک بودم همیشه از بزرگ شدنی ترس داشتم که در آن پول مهم باشد و مردم برای آن هر کاری بکنند
    روز هایی که تو مسئول حل کردن خیلی چیز هایی و کنترلی بر آن ها نداری و در نهایت باید پاسخ گو باشی !
    می دانی تقصیر تو نیست ولی مجازات شوی ... 
    روز هایی مملو از آدم بزرگ ها و بزرگ ها و ... لعنت به هرچیزی که بزرگ می شود آقا !
    مگر وقتی کوچک بودید چه بر سرتان آمد که در بزرگی اینگونه بزرگی می کنید ؟
    زیبایی و انسانیت را به گوشه ای رها می کنیم و تنها بزرگ می شویم ...
    "بزرگ می شی یادت میره " و من بزرگ شدم و یادم نرفت ! اما چه می شد کرد ؟ 
    آنقدر سختی های بیشتر بود که دعوای مامان برای با شیشه آب خوردن از یخچال بی اهمیت جلوه کند ... - که نبود ! -
    بسیاری از سختی هایمان را با گذر زمان پاک میکنیم !
    روز ها می گذرد و هر روز زمان به جلو می کشاندمان ...
    و آه که تنها کودکی ام را می ستایم با تمام سختی هاش 
    ما مردمانی بودیم که در کودکی بزرگ شدیم و میلی به بزرگ شدن نداشتیم 
    ما را بگذارید در کودکی بمانیم آقا ... ما جنسمان این نیست ... می شکنیم! 
    [ گونی سیمان را به دوش می کشد و باید ده طبقه بالا تر به اوستا تحویل دهد ... و همچنان کودکیش را می طلبد ... ]




  • یه حرفایی به من() 
  • برآتش تو نشستیم


      در  قسمتی از " طعم گیلاس " کیارستمی : 

    «ناراحتی همه جور کشیده بودم، آخرش اونقدر ناراحت شده بودم که گفتم خودمو راحت کنم از این ناراحتی بابا چه خبره! صبح بود، تاریکی بود، پاشدم طناب برداشتم، انداختم پشت ماشین. برم قال قضیه را بکَنَم. برم خود کشی بکنیم! 

    رفتم آقا نزدیک خونه ما توتستان بود. طناب انداختم گیر نکرد…رفتم بالا طنابُ گیر دادم. یه چیز نرمی به دستم خورد. توت بود…آفتاب از بالای کوه زده بود. چه آفتابی! چه سبزه زاری! صدای بچه ها بود. گفتن درختُ تکان بده. دادم توت می‌خوردن. منم خوردم. آمدم خونه به زنم هم توت دادم. آقا یه توت منو نجات داد!…

    تو دَم صبح طلوع آفتابُ نمی خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتابُ؟ موقع غروب دیگه نمی‌خوای ببینی؟ نمی‌خوای این ستاره ها را ببینی؟ شب مهتاب اون وقت قرص کامل ماه، دیگه نمی‌خوای ببینی؟ آب چشمهٔ خنک نمی‌خوای بخوری؟ دست و صورتِتُ با اون چشمه بشوری؟از مزه ی گیلاس می‌خوای بگذری؟ نگذر! من می‌گم رفیقتم نگذر!»



      
     " ندانمت به حقیقت ... که در جهان به چه مانی 
    جهان و هرچه در او هست صورتند و تو جانی ... " 
    ( تمام ابیات آتی و این بیت از خداوندگار سخن - سعدی - ست )



       روز های خوبی نداشتم و بغض ها و بغض های بسیار !
    در کشاش این جهان و چیستی من ... و کجابودنم در این کشور ؟ در این جهان ؟

     " تو پرده پیش گرفتی و زشتیاق جهانت !
    ز پرده ها بدر افتاد راز های نهانی ... "

       جوابم کجاست ؟ پیچیدگیش کجاست ؟؟؟؟
    حضرت امیر می فرماید :  " هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه خدا را هم با او دیدم  ! "

       شاید پاسخی نیابیم در تمام این فکر های پیچیده و راه های بی پایان ولی چه پاسخیم لازم می آید در میان این همه " او "

    عذابش از روی دوستی 
    دوریش از فرط نزدیکی
    ناپیدا بودنش از عمق حضورش !

       پس مرا چه غم بر این زندگی و چه اخم بر رخسار ؟

       سخن کوتاه میکنم که باید چشید ... که باید دید ! روزها را ... تا کمی درک کرد ... تنها شاید کمی ...



     کلام آخر :     " بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد ! 
          تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی ... "



    بشنوید قسمتی از این دیالوگ ها را و فیلم " طعم گیلاس " را -به هیچ وجه-  از دست ندهید :




  • یه حرفایی به من() 
  • میشه بخندیم ؟



  • یه حرفایی به من() 
  • سبز، زرد، قرمز ! ( داستان کوتاه )


       چشم های را باز کرده بود و میزی که چند قرص قرمز و سفید روی آن پخش شده بود را نگاه می کرد و مکرر با چشمانش آن ها را تار می کرد و دیواری را که روی آن کوبلن دوزی چشمه ای در میان دشتی سبز بود را واضح، آنقدر این کار را تکرار می کرد تا قرص ها تمام شوند وهمه را با آب چشمه بخورد !
    سپس بلند شد و در اتاق پرواز کرد ... بال هایش که خسته شد، روی تخت خواب دوباره دراز کشید و با صداق قرچ و قورچ تخت موقع غلت زدن سعی می کرد به آهنگی که دیشب ماشین آشغالی موقع بردن زباله ها پخش می کرد فکر کند ...
    دوباره چشم هایش را باز کرد ! انگار صد ها خواب درتن دارد که باید یکی یکی بیدارشان شود.

    - بیا اینا رو بگیر، محمد جواد نفهمه فقط ! بگو بده به مدیرشون تا من بقیه شو جور کنم .

       محمد جواد نمی فهمید که می فهمد ! همانطور که هیچ کس این موضوع را .
    میان خواب و بیداری بود که یادش آمد امروز را می تواند کمی بیشتر بخوابد ! به هر حال ساعت هفت صبح روز تعطیل برای هر کودک کلاس دومی فرصتی ست بسیار مناسب که بخوابد و از زمان زندگیش بدزد! البته که شاید خودش آن را به عنوان لذت خواب تلقی کند ! اما چه فرقی ست میان لذت خواب و لذت کم شدن بیداری ؟

    - محمد جواااااد 
    - محمد جواااااااااد، بیا دوستات اومدن دنبالت 
    + بهشون بگو امروز حال ندارم بیام  
    - باشه 

       یک جمله برای قانع کردن مادر همیشه کافی نبود، اما خب مادر است و می داند فرزندش را ... شاید اگر ده ها سال بعد محمدجواد به نمره یازده ریاضی خود فکر کند ! چیزی جز یک خاطره خیلی خوب برای تعریف کردن در جمع نبیند، چون به هر حال احتمالا همه افراد حاضر در جمع کلاس دوم ابتدایی ریاضی خود را بیست می گیرند ! اما برای خانه نشین کردنش آن روز همان نمره کافی بود .
       بالاخره از جایش بلند شد و به سراغ یخچال رفت و کمی آب خورد ، آب سرد که از گلویش پایین می رفت تمام بدنش را خنک می کرد  و در نهایت سرما را با خود به معده اش برد. سرد بود ! درست مثل خانه شان وقتی از زیر پتو در می آمد.
    شاید یکی دیگر از دلیل هایی که بیداری را برایش سخت کرده بود همین ماجرای گرمای پتو و سرمای بیرون بود .
    تنها با سلام کردن و شنیدن جوابش از مادر به روی تخت برگشت و پتو را به گوشه ای پرت کرد ، کتاب ها را از کیفش در آورد و شروع کرد به حل کردن سخت ترین مسئله های زندگی ! کم کم داشت یاد می گرفت اعداد دو رقمی را با هم جمع کند . از پسر خاله هایش شنیده بود ریاضی در دبیرستان خیلی خیلی سخت تر می شود و همیشه با خود فکر می کرد  " سخت تر از این ؟؟؟" 
    مادر داشت سبزی پاک می کرد که شام برایشان کوکو سبزی درست کند. قرار داشتند هفته ای یک بار شام بخورند، البته این که باقی شب ها را بی شام سپری می کردند ارتباطی به رژیم و لاغری نداشت . البته که مقداری به رژیم مرتبط بود.
       مادر سبزی خورد می کرد و به این می اندیشید که چگونه از صاحب خانه برای تاخیر هفته دوم اجاره مهلت بگیرد ! خب طبیعتا آن روز راه حل زنگ زدن به زن صاحب خانه بود ! اما او نیز نمی تونست شوهرش را برای این مدت راضی کند ، چون شوهرش نمی توانست چک صاحب کارش را دیر تر بدهد ! چون صاحب کارش باید اجاره خانه اش را می داد ... و این زنجیر را دنبال کردن نیز کار ساده و ممکنی نیست .
       در میان سبزی های زرد و سبز که کم کم داشتند مشخص می شدند و زرد ها به جرم خرابی به گوشه ای تبعید، کفش دوزک قرمزی پیدا شد و مادر، محمدجواد را صدا زد.
    محمد جواد زودی آمد  و کفش دوزک را به روی انگشتش گرفت ! و با انگشت دیگرش آن را له کرد !

    - عههه !! چیکار میکنیییش ؟ گناه داره !!! وحشی !
    + آخه رو دستم جیش کرد.
    - خب تو باید بکشیش ؟
    + چیکارش میکردم که یاد بگیره ؟
    - اون حشرس ! یاد نمیگیره که ! باهاش بازی می کردی بعدم ولش میکردی بره
    + پس چطور دفعه قبلی اون مورچه کوچولو یادگرفت تو خونه ش جیش نکنه
    - اونم جیش میکرد اما دیده نمی شد، حالا بر و دستات بشور ! بدو !!

      محمدجواد فکرش مشغول به این صحبت ها شد و رفت که دست هایش را بشوید
    در راه قوطی کبریتش را برداشت و مورچه را به انگشت گرفت و به دقت داشت داخل قوطی کبریت را نگاه می کرد که بتواند چیزی پیدا کند که بتواند آن مچ مورچه را بگیرد .

    - سلام
    + سلام چرا انقد زود اومدی خونه ؟
    - کار نبود ! ده نفر دیگم مث من برگشتن خونه و هیچ کس خونه ش دیگه گچ کاری لازم نداره!
    + درست میشه ... توکلت به خدا باشه
    - آره !‌به خدا باشه !! ( سیگار بهمنش را روشن می کند ) این بدکردارم گرون شده ...

       محمدجواد تنها چوب کبریتی که توی جعبه داشت را بر می دارد  و روشنش می کند. مورچه روی انگشتش راه می رود. چوب کبریت را روی مورچه می گیرد که بسوزاندش !

    - اااااااخ ، میسوزهههههه ، میسوزه،‌میسوزه، میسوزه،میسووووزهههه
    + یا فاطمه! چیکار کردی تو توله سگ آخههههه ؟

    سیگار از دست مرد روی سبزی ها می افتد و خودش می دود پیش محمدجواد
    سیگار روی سبزی ها قرمز می سوزد ... فارغ از این که زرد هایشان را بسوزاند یا سبز ها را ! 

     
                                                      صافحیان



  • یه حرفایی به من() 
  • ترس


       نمی دانم در مورد ترس چقدر ها باید صادق باشم ؟
    نمی دانم چقدر ها با خودمان و یا با یکدیگر در این مورد صادقیم !
    اما می دانم انسان های ترسو فرار می کنند
    می دانم انسان های ترسو خودشان را می کشند تا از مسئله ای بگریزند
    و می دانم انسان های ترسو همه جا هستند
    و البته که می توانند تغییر کنند و ترسشان کم شود و یا تبدیل به دیگر نوع موجوداتی شوند 
    من خودم را ترسو می دانستم اما این لفظ را برای خودم حفظ نمی کنم ، 
    زیرا ابتدا تو به آن پی می برنی و سپس در صدد تغییر بر می آیی
    ترس من آن چیزی نبود که من آن را دوست بدارم
    ترس من آنی نیست که شاید فکرش را بکنید !
    من از تاریکی نمی ترسم و بلعکس به آن علاقه دارم
    من از حیوانات ترسناک و دیگر چیز های ترسناک تصور شدنی نیز هراسی ندارم !
    اما اینان تنها ترس هایی هستند اشتباه !
    - که البته دوست داشتنشان نیز به گونه ای ترس است برای من -
    ترس من از روزی ست که من بگریزم ... 
    یادم می آید یک روز به دوستی بسیار عزیز گفتم :
    " از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی / بگزین ره سلامت ! ترک ره بلا کن !"
    او ز من نگریخت و به من نزدیک تر نیز شد ...
    ولی این را چطور ببینم ؟ خوشبختی و یا ترسناک ؟
    من ترسناک بودم ؟ یا نزدیک شدن کسی به منِ ترسناک، ترسناک است ؟
    آنچه را دارم بیان می کنم به وضوح برایش جواب دارم ! 
    اما چیزی که می خواهم پاسخی برای آن نیست ...
    من خود شجاعت را می خواهم !
    به راستی که من شجاعت را نیز همانند عشق نمی توانم به تعریف محدود کنم
    ایشان را باید حس کرد و فهمید! مثل آن چیزی که ریاضی دانان مجموعه می نامندش.
    خودکشی یکی از راه هاست برای فرار از ترس هایمان !
    البته نمی خواهم این موضوع را با نوع دیگر آن که بسیار شجاعانه می دانمش اشتباه برداشت کرد.
    ولی به هر حال وقتی خودکشی راهی برای گریز از مسئولیت باشد چیزی جز ترسو بودن نیست !
    و من گاهی دلم می خواهد گوشه ای بنشینم و ز غوغای جهان فارغ باشم...
    این نیز گاه به گونه ای ترس است ! از آنچه که شاید بکنم و عواقبش 
    اما باید دید، روبه رو شد ، کرد، رفت ، فروخت ، خرید ، برداشت، زد و هزاران فعل دیگر 
    که انسانی را بسازد که بتواند بگوید "زندگی" کرده است !
    البته همین ابتدا که در مورد زندگی گفتم باید این را مشخص کنم که این صرفا موضع من نسبت به زندگی ست 
    اما زندگی دارد باااار مسئولیت مرد شدن و بزرگ شدن را بر دوشم می گذارد که مرا می ترساند ...
    زندگی در تهران ترسناک است و من مدتی ست به شدت می ترسم 
    اما آن را شناخته ام و دارم رو به روی آن می ایستم
    روبه روی هر آنچه امکان پیش آمدن دارد و مرا ترسانده
    و من روزی نخواهم ترسید ... و آن را همینجا اعلام می کنم !
    به امید شادی ها و شجاعت ها و عشق ها برای تمام مردم سرزمینم 
    که این روز ها خیلی فکر می کنم به شجاعتشان برای زندگی ....
    برای ماندن ! و زندگی کردن ... شجاعانه زندگی کردن !



  • یه حرفایی به من() 


    • هرکه را با خط سبزت سرسودا باشد
      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    حافظ

    سلام
    امیررضا صافحیان هستم متولد فروردین ماه 1377 در نیشابور.
    و مشغول به خواندن علوم کامپیوتر در شهید بهشتی تهران

    که به همراه ' رفیق شماره ۱۱۱۱ ' این وبلاگ را می نویسیم !

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم !

    "حضرت سخن-سعدی-"

    ------------------------

    آنچـہ بر ما مے گذرد را در این وبگاه ببینید...
    .:.:راستے صفحـہ هاے قبل رو هم چڪ ڪنیــــــــــد :.:.

    ------------------------

    در گوشہ ای از تخت،مچالـہ
    تنهایـے و اشعار معـــاصـر
    نیمــــا و فــروغ و بهــبهــانے
    هی گریہ بہ حالِ حالِ حاضِر !

    #صافحیان

    -------------------------
    صرفا برای احتیاط :
    استفادہ از اشعار و ترانـہ ها تنها باذكر منبع و اجازہ ے مولف آزاد است!

    ------------------------

    امیررضا صافحیان


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :